این پیغام غروب روز یکشنبه 5 دسامبر 1965 توسط برادر ویلیام ماریون برانهام، در First Assembly Of God در Rialto ایالت کالیفورنیا موعظه و بر روی نوار شماره ی: 65-1205 به مدّت دو ساعت و چهار دقیقه ضبط گردیده تمام تلاش برای پیاده سازی پیغام شفاهی از روی نوار مغناطیسی صورت گرفته است. این پیام توسط PEYGHAM چاپ و منتشر شده است. 

این موعظه توسط وب سایت www.peygham.net بصورت رایگان در اختیار شما گذارده شده، پیغام یک وب سایت غیرفرقه‌ای بوده و به مرجعیّت نهایی کلام خدا و سر بودن خداوندمان عیسای مسیح ایمان دارد. این پیغام توسط نبی خدا ویلیام برانهام که بعنوان یک مبشّر بین‌المللی شناخته می‌شود به زبان انگلیسی موعظه شده، و توسّط گروهی از مقدّسین که با این وب سایت همکاری می‌کنند به زبان فارسی ترجمه شده است.
شما می‌توانید از طریق پست الکترونیکی This email address is being protected from spambots. You need JavaScript enabled to view it. با ما در تماس باشید و جزوات و مقالات مربوط به پیغام زمان آخر را از این طریق دریافت نمایید. هرگونه چاپ و استفاده از مطالب این کتابچه منوط به دریافت مجوز از مرکز پرشین میسیون می‌باشد.

1. برادر بون و حضّار محترم. برای من این افتخار بزرگی است که دوباره به سَن برناردینو برگشته ام. این مکان حاوی خاطرات زیادی از ایّام گذشته است و شنیدن آن، بازدید از اینجا، و اینکه همچنین دارای آن تأثیر زنده است، این واقعاً باعث می شود احساس خوشحالی کنیم از اینکه خدا سالها قبل ما را به این مسیر هدایت نمود.
2. الآن در محوطه پارکینگ نشسته بودم و داشتم سعی می کردم یکی از رویدادهایی که رخ داده است را به خاطر بیاورم. خانمی به نام ایزاکسون بود که در یک سری جلساتی که در فنلاند داشتیم مترجم من بود، وقتی داشتم می رفتم به سمت ماشین آمد و گفت: « شما صدای فنلاند هستید » و می خواستم ببینم که امشب اینجا هستند یا خیر. نمی دانستم. بعید بود که امشب اینجا باشد به گمانم؟ خانم ایزاکسون، و ایشان اهل فنلاند هستند.
3. یک چیز برجسته دیگری که به خاطرم آمد، خدمتکار رستورانی بود که من در آنجا غذا می خورم. یکجایی نزدیک همینجا، که به آن هتل آنتلرز می گویند. به گمانم درست باشد.و این خانم..... داشتم با او دعا می کردم، او داشت.... او، خانمی بسیار خوب، ولی او یک مسیحی نبود. من او را به یک جلسه دعوت کرده بودم. او فرزندش را از دست داده بود، و شوهرش، به گمانم از هم جدا شده بودند. و داشتیم دعا می کردیم که او باید با شوهرش آشتی کند. یا آن دو با هم آشتی کنند. خوب، می خواهم بدانم آیا آن خانم اینجا هست یا نه. می بینید؟
4. چیز دیگری که اتّفاق افتاده بود، مربوط به بچّه ی کوچکی بود که از جائی دیگر آورده بودند، مسافتی در حدود یک روز رانندگی، بچه مرده و در آغوش مادر بود. و بچه دوباره به حیات بازگشت. آیا این.....آن فرد اینجا حاضر بود؟ و او، به گمانم، از این سمت ایالتی که در بالای اینجاست آمده بود. آن مادر تمام شب را رانندگی کرده بود، و آن پدر و مادر، بسیار محزون، در حالیکه آن موجود بی جان را در آغوش گرفته بودند اینجا نشسته بودند، با خودم فکر کردم« چه ایمانی» اگر بزرگترین ریاکار جهان هم بودم، خدا به ایمان آن مادر احترام می گذاشت و به آن افتخار می کرد. در حالیکه اینطوری آن بچّه ی کوچک را در دستانم نگه داشته بودم، دعا می کردم. بدنش گرم شد، شروع به تکان خوردن و چشمانش کوچکش را باز کرد. او را دوباره به دستان مادر سپردم. خوب، آنها اهل یک جایی بودند. هر چند فکر نمی کنم پتطیکاستی بودند آنها فقط.... به گمانم از کلیسائی بودند، که از .... حتّی نمی دانم که مسیحی بودند یا نه. هرگز از آنها سوال نکردم. بسیار از بابت آن فرزند که به حیات برگشته بود مشعوف و هیجانزده بودم. برادر بون، از آن موقع تابحال آب زیادی به رودخانه سرازیر شده است. ولی ما همچنان همان خدایی را خدمت می کنیم که دیروز، امروز و تا ابدالاباد همان باقی می ماند.
5. به اطراف که نگاه می کردم دیدم برادر لِروی کُپ اینجا نشسته است. بعد از مدّتها این اولین بار است که ایشان را می بینیم. [ « یک برادر می گوید:« ایشان پُل کُپ هستند»] پُل.... درست است لِروی پدر شما است، درست است. [ « و او امشب در روسیه است پس لطفاً برایش دعا کنید»] اوه، خدای من! روسیه، خوب، این، می دانم که این سرباز دلیر آنجا در کار پادشاه است. [درست است] پس، مسلماً از اینکه اینجا هستم و از این خادم جوان می شنوم که می گویند او از خدمتی که ما مدّتی قبل اینجا داشتیم الهام گرفته است. بسیار خوشحالم. این، و اکنون با این اطمینان که، می دانم که .... افراد سرپا هستند و ما خیلی شما را اینجا نگه نمی داریم. آن جلسات شفای عظیم را به یاد می آوریم.
6. بعد، متوجّه شدم اینجا برادری در همسایگی هست که یک جلسات شفا را برگزار می کند، برادر لِروی جنکینز . اعتقاد دارم که این خوب است. و من بسیار شکرگذار هستم و اطمینان دارم که خدا او را برکت داده و یک جلسه ی خیلی خیلی بزرگ و عظیم به او می بخشد – این.....من امشب بسیار احساس افتخار کردم از اینکه به کلیسائی مانند این قدم گذاشتم. همیشه در کلیسا حس بهتری نسبت به تالارها و سالن های کنفرانس دارم. ولی، می دانید، من- این ممکن است خیالات باشد یا فقط... به نظر من حقیقت به نظر می رسد. می بینید؟ آنها .... وقتی می روید به تالارها و سالن های سخنرانی که مسابقات کشتی، مبارزات و برنامه های رقص و همه چیز در آن جریان دارد. به نظر می رسد روح ناپاک تمام آن اماکن را در بر گرفته باشد. حال، این ممکن است خیالات به نظر برسد، ولی اینطور نیست. امّا وقتی به یک کلیسا می آیید، احساس آزادی بیشتری می کنید، گویی که چیزی هست. نمی دانم ساختمان چه تأثیری دارد، امّا جائی است که مردم جمع می شوند. مسلماً در جاهای دیگر هم همین مردم هستند ولی در اماکن و آن زمینهای ناپاک، شاید فقط من باشم که آنگونه فکر می کنم. امّا به هر حال، امشب از بودن در اینجا خشنودم.

7. و حال، به خاطر افرادیکه سرپا هستند، نمی خواهیم شما را خیلی اینجا نگه داریم. و فردا شب قرار است به جایی دیگر در اینجا برویم. حتّی هنوز نمی دانم که کجا هست. نزدیک به اینجاست [ یک برادر می گوید « تالار orange show»] کجا؟ [ تالار orange show»] برای جلسه فردا شب، تالار orange show، من..... این بین، من در حال موعظه و سخنرانی در یک تور برای گروه انجمن تاجران انجیل تام هستم. که افتخار موعظه برای آنها سراسر دنیا را داشته ام. و در آنجا، یک دوست بسیار عزیز، ما را به اینجا دعوت کرد و از بودن در این جمع امشب خیلی خوشحالیم.
8. حال، قبل از اینکه کتاب مقدّس را باز کنیم.....حال، هر کس که توان فیزیکی داشته باشد می تواند این را به این ترتیب باز کند، می بینید؟ ولی نیاز به روح القدس است تا کلام را برای ما باز کند، ذهن و درک ما را باز کند و کلام را برای ما مکشوف سازد، من به کتاب مقدّس ایمان دارم. من ایمان دارم که این کلام خداست. و ایمان دارم که یکروز زمین و مردم آن با این کلام داوری خواهند شد. حال، شاید این عجیب به نظر برسد. حال، عقاید و نظرات مختلفی در این باره وجود دارد.
9. مدتی قبل، نه خیلی وقت پیش، داشتم با یکی از دوستان صادق خودم صحبت می کردم که کاتولیک است. او می گفت: « خدا دنیا را با کلیسای کاتولیک داوری خواهد کرد » اگر اینگونه است، کدام کلیسای کاتولیک؟ می بینید؟ بعد اگر دنیا را با کلیسای متدیست داوری کند، باپتیستها چه می شوند؟ می بینید؟ اگر با یکی این داوری را انجام دهد، آن دیگری فنا شده است. پس آشفتگی بسیاری در این باره وجود دارد. ولی باید بدان بپردازیم، تا توضیح درست خود را بیابیم. و کتاب مقدّس می گوید که خدا جهان را بواسطه ی عیسای مسیح داوری خواهد نمود. و او کلام است. یوحنّا باب اوّل. « در ابتدا کلمه بود، کلمه نزد خدا بود، و کلمه جسم گردید و در بین ما ساکن شد» و عبرانیان 13: 8 می گوید: او دیروز، امروز،و تا ابدالاباد همان است و من به حقیقت بودن آن ایمان دارم که در.....
10. خدا، در ابتدا، بعنوان خدای نامتناهی!و متناهی و .... یا نامتناهی است. ما محدود و متناهی هستیم. فکر و ذهن او بسیار بزرگتر است و ما، در ذهن محدود خویش، قادر به درک حکمت نامتناهی و عظیم او نیستیم. ولی از اینرو، وقتی او چیزی می گوید، ممکن است خیلی به نظر ما عجیب برسد، که بشنویم او چیز معیّن و خاصّی را در کتاب مقدّس می گوید، ولی این باید اتّفاق بیفتد. من ایمان دارم که کلام او هرگز زائل نخواهد داشت. بنابراین، ایمان دارم که خدا می داند ما با ذهن محدود خود قادر به تفسیر فکر و ذهن عظیم او نیستیم، او کلام خویش را تفسیر می کند او نیازی به هیچ مفسّری ندارد. او کلام خویش را با هویدا و اثبات نمودن آن در زمانش تفسیر می نماید.
11. ایمان دارم که، خدا، در ابتدا، نوح کلام آن زمان بود، برای پیغام او. حال، پس از آن، موسی از راه رسید. حال، موسی نمی توانست کلام نوح رابرگیرد. او نمی توانست یک کشتی بسازد و سوار بر آن در رود نیل از مصر خارج شود و یا به سرزمین وعده برود. پیغام او نیز در دوران نوح کاربرد نداشت،که بخشی از کلام خدا بود که حقیقت بودن آن توسط موسی هویدا گشته بود. عیسی هم نمی توانست کلام موسی را داشته باشد. لوتر هم نمی توانست کلام کلیسای کاتولیک را ادامه دهد. وِسلِی نمی توانست کلام لوتر را ادامه دهد. و پنطیکاستیها، آنها نمی توانستند کلام متدیست را برگیرند. آنها ..... می بینید؟ کلیسا در حال رشد است. این آنجا در کلام معیّن گشته است. پس، خدا بواسطه ی روح القدس، کلام خویش را مکشوف می سازد، با ظاهر و اثبات نمودن آن، خود او، نشان می دهد که این کلام اوست که در دورانی که وعده داده شده است به وقوع پیوسته.
12. عیسی این را گفته بود. او گفت: « اگر به من ایمان ندارید، به اعمالی که بجا می آورم ایمان بیاورید » زیرا آنها شهادت می دهند که او بود، اگر کسی کلام را شناخته باشد. حال، او آنقدر عجیب و غیر قابل باور آمد که قوم نمی خواست به او ایمان بیاورد. چون « او که انسان بود، خودش را خدا می ساخت » خوب، او خدا بود، در این شکل « خدا در مسیح بود و جهان را با خویش مصالحه می داد» « و هیچ انسانی قادر به انجام این امور نیست جز اینکه خدا با او باشد »
13. حال، این را می دانیم. آن کلام. اگر آنها کلام را شناخته باشند! او گفت:« اگر موسی را شناخته بودید من را می شناختید، زیرا موسی در باره ی من نوشت» و ما نگاه می کنیم. پس اگر آنها می توانستند برگردند و به کلام نگاه کنند، می دیدند که ماشیح قرار است چه کار کند، آنوقت، او را با اثبات و هویدا شدن اینکه « خدا در مسیح بود و جهان را با خویش مصالحه می داد» و واقع شدن تمام وعده هایی که مربوط به ماشیح بود، و او می بایست انجام می داد، او را می شناختند. عیسی آن کلام را به ثمر رساند و آن کلام را برای آن روز زنده ساخت.
14. من اعتقاد و ایمان دارم این همان چیزی است که ما امروز در آن زیست می کنیم. خدا کلام خویش را به ثمر می رساند، از طریق هویدا و اثبات کردن آنچه گفته بود انجام می دهد. حال، می دانیم که این روز نجات است. زمانیکه خدا مردم جهان را فرا می خواند، از دنیای گناه، به حیاتی در خدمت. و در روزیکه خدا روح خویش را از بالا ریخته است، آیات و معجزات عظیم باید خدمت این ایّام و این دوره را همراهی نماید. این..... زمانیکه باران اوّلین و آخرین با هم می بارند و می دانیم که قرار است آیات و معجزات عظیم باشد که، در فرقه های بزرگ، این رد شده است.
ولی بابت این درهای بازی که داشته ام بسیار شکرگزار هستیم، که بتوانم به آنجاها بروم و الهامی که به مردان جوان، مانند شبان شما در اینجا داده شده است این باعث شد آنها..... همانطور که در حال پیر شدن هستم، و می دانم که ایّام من به سر آمده است. می دانم که اگر خداوند در نسل من نیاید، این مردان جوان می توانند این پیغام را برگیرند و در سراسر دنیا گسترش دهند. هر چند که امیدوارم او را ببینم، هر روزه بدنبال او هستم، و خود را برای آن ساعت مهیّا می سازم.
15. حال، همانطور که سرخودمان را خم کرده ایم، چند لحظه ای قبل از اینکه کتاب او را بخوانیم با خالق آن صحبت کنیم. پدر آسمانی، بسیار شکرگزارت هستیم که زنده هستیم و امشب به این شهر بزرگ بازگشتیم. اینجا در این چشم انداز کوهستانها نشسته ایم و و به بالا نگریسته و برف را می بینیم، و شکوفه های پرتقال که گل داده اند، در همان زمان، چه دنیای پرشکوهی را به ما دادی تا در آن زندگی کنیم!
امشب اینجا هستیم تا تمام تلاشمان را انجام دهیم، تا باعث شویم قوم کار عظیمی که خداوند انجام داده است را ببینند، و بدانند که چیزی عظیم تر در آنسو هست. امشب که کلامت را باز می کنیم و می خوانیم، پدر، نگاهمان به آن باشد. پدر، می توانیم این را بخوانیم، امّا بگذار تا روح القدس از طریق مکاشفه این را برای ما مکشوف سازد، چون این را در نام عیسی می طلبیم، آمین.
16. حال، شما که شاید دوست دارید یادداشت بردارید، و همراه با خادم کلام بخوانید، چنانکه معمولاً می خوانند. و این می بایست......سالها قبل، نیاز نبود تا متون انتخابی را بنویسیم. ولی از آن موقع تا بحال کمی پیرتر شده ام. اخیراً بیست و پنج را سپری کردم بیست و پنج سال قبل. این کمی این را بد می کند. امّا هنوز تلاش می کنم تا وقتی که مرا بخواند، به هر چیزی که می دانم در کلامش انجام دهم بمانم.
17. حال، یوحنّا باب چهاردهم را باز کنیم. یک بخش بسیار آشنا که امشب می خواهیم بخوانیم و یک بافت و زمینه را از آن ایجاد کنیم، اگر خدا بخواهد. تقریباً همه با این متن آشنا هستند. به نظر می رسد که، خیلی وقتها، در مراسم خاکسپاری استفاده می شود.اگر یک بار بوده که دوست داشتم در یک خاکسپاری موعظه کنم، مربوط به این جهان است. تا بمیرد و دوباره متولّد شود. یوحنا 14: 1تا7 به گمانم اینجا علامت زده ام.
دل شما مضطرب نشود! به خدا ايمان آوريد به من نيز ايمان آوريد.
درخانه پدر من منزل بسيار است و الاّ به شما مي‌گفتم. مي‌روم تا براي شما مكاني حاضر كنم،
و اگر بروم و از براي شما مكاني حاضر كنم، باز مي‌آيم و شما را برداشته با خود خواهم برد تا جايي كه من مي‌باشم شما نيز باشيد.
و جايي كه من مي‌روم مي‌دانيد و راه را مي‌دانيد.»
توما بدو گفت: «اي آقا نمي‌دانيم كجا مي‌روي. پس چگونه راه را توانيم دانست؟»
عيسي بدو گفت: «من راه و راستي و حيات هستم. هيچ كس نزد پدر جز به وسيله من نمي‌آيد.
اگر مرا مي‌شناختيد، پدر مرا نيز مي‌شناختيد و بعد از اين او را مي‌شناسيد و او را ديده‌ايد.
خدا برکت خود را به خواندن کلام خویش بیافزاید. همینطور که پیش می رویم و در درسی که می خواهیم در کلیسا داشته باشیم باز به آن اشاره خواهیم نمود.
18. دیروز غروب در یوما، آریزونا بودم. جائیکه الآن خانه ی من است. من – من ..... قبل از اینکه به اینجا بیایم در جفرسن ویل ایالات ایندیانا زندگی می کردم. حال، در آریزونا هستم، چند سال قبل با یک، ... من را به آنجا فرستاده و ما اکنون ساکن آنجا هستیم. آنجا هیچ کلیسایی ندارم.
برادر گرین، برادرمان که اینجا با ماست، یک خیمه تأسیس کرده است،.... یکی از جماعت ربّانی، یک کلیسا، یکی از جماعتهای مرکز شهر. آنها بیرون آمدند و فکر کنم که برادر براک و برادر گیلمور رفتند و این کلیسا را باز گذاشتند، و برادر بری گرین، از – از تگزاس به آنجا نقل مکان کرد شد و آنجا را گرفت، که با ما در ارتباط است. ما خوشحالیم که برادر گرین این کلیسائی را که بسته شده بود، دوباره باز کرد.
19. دیشب در یوما صحبت می کردم، در جلسه ی تاجران مسیحی، درباره ی موضوع ربوده شدن صحبت کردم. شاید عجیب باشد که در یک ضیافت در مورد چنین موضوعی صحبت شود، ولی تقریباً همه آنجا مسیحی بودند. و در جلساتی اینچنین یا در کلیسا اینگونه است. حال می توانم بگویم: « چند نفر از شما مسیحی هستید »؟ احتمالاً همه دستها بالا می رود. شما مسیحی هستید و اگر ما مسیحی باشیم، باید به مهر از پیش با خبر باشیم. لازم نیست تا این را حدس بزنیم. ما با خبر هستیم که سرنوشت ما چه خواهد بود.
20. و امشب می خواهم که در مورد آن صحبت کنم. و موضوع ما قرار است اموری که در آینده هستند باشند. و حال، دیشب درباره ی ربوده شدن صحبت کردم و امشب قصد دارم تا درباره ی این موضوع صحبت کنم تا بتوانم اینها را با هم، یعنی با پیغام دیشب مرتبط سازم. حال، قرار است که ربوده شدن اتّفاق بیفتد، این را می دانیم، این در آینده است، آینده.
21. حال، اینجا عیسی از این صحبت می کند که او پیش رفته تا برای ما مکانی مهیّا سازد « دل شما مضطرب نشود » حال، او داشت با یهودیان صحبت می کرد. او گفت: « به خدا ایمان آورید و به من نیز ایمان آورید. همانطور که به خدا ایمان دارید، به من ایمان داشته باشید. چون من پسر خدا هستم » می بینید؟ « و،خدا » به عبارتی دیگر « من و پدر یک هستیم، پدر در من ساکن است، و آنچه که انجام می دهم، من نیستم بلکه پدری که در من است. اوست که این اعمال را به جا می آورد » « خدا در مسیح بود و جهان را با خودش مصالحه می داد »
22. این برای یهودیانی که در طول نسلهای مختلف آموخته بودند بسیار ساده بود که ایمان داشته باشند یک خدای ماوراء الطبیعه و بزرگ وجود دارد. ولی فکر اینکه آن خدا نزول کرده و خویش را توسط یک فرد یعنی پسر خود، عیسای مسیح، خدا که در جسم خیمه زده است، آشکار ساخته، درک این برایشان سخت بود. امّا او گفت: « چنانکه به خدا ایمان دارید، به من ایمان داشته باشید، در خانه ی پدر من منزل بسیار است، می روم تا جایی برای شما مهیّا کنم » او به قوم نشان داد و اثبات کرد که او یهوه بود که در جسم ظاهر شده بود، با آیات و معجزات، و با ارجاعات کتاب مقدّس که به – خودش ارجاع می داد. و او اثبات کرده بود که او خدا بود که آشکار شده بود. حال او گفت: « وقتی دیدید که زندگی من به پایان می رسد، برای یک هدف به اتمام می رسد. می روم تا برای شما مکانی مهیّا سازم، تا جائی که من هستم شما نیز باشید. » بنابراین عیسی دارد به شاگردانش می گوید که این زندگی با موت به اتمام نمی رسد.
23. حال، این یک متن مربوط به مراسم تدفین بود، یادتان باشد، موت پیش روی ما قرار دارد، و ما نمی دانیم که آیا کسانی در این ساختما هستند که شاید زنده از اینجا بیرون نروند، در این حیات فیزیکی، اینقدر نامعلوم است. پنج دقیقه بعد، ممکن است آن جوان سالم، جوانان این ساختمان ممکن است پنج دقیقه ی بعد یک جنازه باشند. درست است. و باز، ممکن است، پنج دقیقه ی بعد همه ی ما در جلال باشیم. این را نمی دانیم. این در دستان خداوند است. عیسی گفت که نمی دانست این در چه زمان است، خود او، امّا « این تنها در دستان پدر بود »
24. حال، امّا به آنها می گفت که بعد از موت یک حیات هست. چون« می روم تا جایی مهیّا سازم» که این برای پذیرش آنها بود، نشان می دهد که، او داشت با آنها صحبت می کرد، که پس از اینکه این زندگی به پایان برسد یک حیات وجود دارد. و چه تسلّی باید به همه ی ما بدهد، که پس از اتمام این حیات، حیاتی در پیش است که باید بدان داخل شویم. و همینطور که بیشتر پا به سن می گذارید، این برای شما بیشتر به واقعیت نزدیک می شود. همانطور که می بینید ایّام عمرتان به آن نزدیکتر می شود. سپس شروع می کند به، همینطور نزدیکتر می شوید. برای آن رویداد عظیم نزدیکتر می شوید. این اکنون است..... این ادامه ای است از همین حیات در حیاتی دیگر، مکانی دیگر.
25. تولّد شما در اینجا از قبل برنامه ریزی شده بود. به گمانم به این ایمان دارید. هر یک از شما می دانید که تولّدتان از پیش تعیین شده بود. می دانستید که اینجا بودن شما هرگز ناشی از یک تفکّر و با یک افسانه نیست؟ همه چیز پیش از بنیان عالم توسط خدا از پیش تعیین شده بود تا شما امشب اینجا باشید. خدای لایتناهی می دانست. و برای لایتناهی بودن، باید همه ی پشه های روی زمین را می شناخت و می دانست که حتّی چند بار پلک می زند. این لایتناهی است. میبینید؟ شما، ذهن کوچک- ذهن کوچک ما قادر به درک این نیست که لایتناهی به چه معناست. خدای لایتناهی، او همه چیز را می دانست. بنابراین، هیچ چیز خارج از این تدارکات نیست.
26. اگر کلام خدا را بشناسیم، می دانیم که کجا زندگی می کنیم. ساعتی که در آن زندگی می کنیم را می شناسیم. می دانیم که چه پیش روی ماست. می دانیم که از چه گذشته ایم. و کتاب خدا مکاشفه ی عیسای مسیح است؛ او در خلال اعصار عمل می کند، که تا به کتاب مکاشفه بود، و بعد وعده های او که خواهد آمد. پس، تمام وعده های او راست هستند. خدا نمی تواند کلامی بگوید بدون اینکه تأئید شده باشد. هر کلامی که می گوید باید عملی شود. پیش از بنیان عالم...........
27. برخی افراد در باب پیدایش دچار اشتباه شده اند، هنگامی که او گفت: « خدا خود را تکرار می کند » خیر. شما دچار برداشت غلط شده اید. می بینید؟ خدا، در ابتدا، او گفت: « بشود،بشود، بشود » کلام در تاریکی و در یک آشفتگی بود. حتّی وقتی گفت: «روشنائی بشود » شاید این صدها سال قبل از این بود که اصلاً نوری ظاهر شود. امّا وقتی این را گفت، باید واقع می شد. باید به این صورت باشد. می بینید؟ و او کلام خویش را گفت. آن بذرها زیر آب بودند. وقتی زمین را خشکید. سپس بذرها بالا آمدند. آنچه می گوید باید واقع شود.
28. او بواسطه ی انبیاء گفته بود. دیشب به آن اشاره کردم. مثل، وقتی به اشعیاء پرداختیم. او گفت: « باکره آبستن می شود » چه کسی فکرش را می کرد. از کسی که بین آن قوم تعلیم یافته بود، چنین کلامی بگوید که « اینک باکره آبستن شده .....»؟ امّا چون او............... یک نبی بازتاب و انعکاس دهنده ی خدا است. او ساخته نشده تا بتواند کلام خویش را بگوید. آنچه او می گوید باید کلام خدا باشد. او مانند یک بازتاب است، او همان دهان خداوند است. و از اینرو او گفت:« باکره آبستن شده .....» شاید خود او این را درک نمی کرده است ولی خدا باید این را از طریق او می گفت. چون او وعده داده بود که، « کاری نمی کند جز اینکه سرّ آن را به بندگان خویش انبیاء مکشوف سازد » پس وقتی این را گفت، هشتصد سال قبل از آن بود که واقع شده باشد. امّا باید واقع می شد. سرانجام، آن کلام خدا، در رحم یک باکره به ثمر نشست، او آبستن شد و عمانوئیل را ثمر آورد « برای ما ولدی زائیده و پسری به ما بخشیده شد، نام او عجیب، مشیر، خدای قدیر، سرور سلامتی و پدر سرمدی خواهد بود » این باید اینگونه می بود. چون خدا این را بواسطه ی انبیاء خود گفته بود. و تمام کلام خدا می بایست واقع گردد. بنابراین می دانیم که عیسی رفته است تا مکانی مهیّا سازد تا قومی برای خویش بیابد. قوم او چه کسانی هستند، امیدوارم که امشب ما جزئی از آن قوم باشیم. اگر اینگونه نیست. دوست من، خدا طریقی مهیّا ساخته است. یک شرط، که می توانید اگر بخواهید. می توانید مشمول آن نشوید. ولی اکنون توجّه داشته باشید در این جهان که خواهد آمد . یک جهان خواهد آمد.
29. درست مانند تولّدتان در اینجا، گفتم، شما مهیّا شده بودید. خدا می دانست که شما اینجا خواهید بود. و اکنون، میدانید، حتّی کارهایی که والدین شما انجام داده اند، مردم فکر می کنند که آنها از نسلی به نسل دیگر دیده نمی شوند، ولی اینگونه است.
30. در کتاب عبرانیان، به گمانم حدود باب هفتم، صحبت می کند، پولس رسول، نگارندگان، به گمانم همین بود، در مورد رویداد عظیمی صحبت می کند که با ابراهیم رخ داد، که وقتی از جنگ با پادشاهان باز می گشت به ملکیصدیق ده یک داد. و حال، او گفت که، « لاوی در صلب ابراهیم بود، وقتی ملکیصدیق را ملاقات کرد، در راه بازگشت از جنگ با پادشاهان» و او این را محسوب می کند بر لاوی نیز ده یک داد، وقتی هنوز در صلب ابراهیم بود. پدرِ پدرِ پدربزرگ او. و او گناهان قوم را بر فرزندانشان از نسلی به نسلی دیگر می بینید،که کلام او را حفظ نخواهد کرد می بینید؟
31. همه ی شما از قبل توسط خدا تعیین شده بودید. هیچ چیز با خدا از روی شانس نیست. او همه چیز را در این باره می داند. همه چیز از قبل برنامه ریزی شده است. از نسلهای قبل برنامه ریزی شده تا امشب شما بتوانید اینجا باشید. این را می دانستید؟ [ جماعت می گوید:.... « آمین » ] فکر کنید، که شما، یکبار.... این را دوباره تکرار می کنم. که شما، زمانی در پدرتان بودید، در ژن پدرتان. حال، در آن زمان نه شما او را می شناختید و نه او شما را می شناخت. امّا، می دانید، بعد شما در بستر رشد قرار گرفتید، در رحم یک مادر، توسط یک زناشوئی مقدّس. سپس شما فردی شدید که به شباهت پدرتان در آمدید، سپس یک مشارکت وجود دارد.
32. حال، تنها راهی که می توانید که یک دختر یا پسر داشته باشید، چون باید..... باید حیات ابدی داشته باشید. و تنها یک شکل از حیات ابدی وجود دارد، و آن حیات خداست. تنها یک شکل حیات ابدی، و آن خدا بود. پس، برای اینکه پسر خدا باشید، می بایست همواره در او می بودید، در پدر، قبل از اینکه حتی یک ملکول وجود داشته باشد. می بینید؟ و بعنوان پسر خدا، شما چیزی نیستید به جز ظهور و آشکار شدن آن ژن حیات در خدا بود. حال شما بیان شده اید، پس از اینکه کلام او وارد شما شد، تا به این عصر نور بدهید. شما حیات خدا را در خودتان بیان می کنید، چون شما پسر و دختر خدا هستید. بنابراین، متوجّه منظور من می شوید؟ [جماعت می گویند: « آمین » می بینید؟ شما در...... شما امشب در این کلیسا نشسته اید، چون وظیفه ی شما این است که خدا را برای این کشور، این قوم و این محله ای که با آن در ارتباط هستید بیان کنید. هرجا که هستید خدا می دانست که شما اینجا خواهید بود، چون شما باید یکی از ژنهای او باشید، یکی از صفات او. باید باشید. اگر حیات ابدی را یافته باشید، پس این همیشه حیات ابدی بوده است. و خدا پیش از بنیان عالم، جهان، می دانست که شما اینجا خواهید بود. و زمانیکه کلام، یا آب « شستشوی آب کلام » بر شما ریخت، در یک وجود اضهار و بیان شد. حال شما با پدرتان یک مشارکت و معاشرت دارید، یعنی خدا، درست به همان صورت که با پدر زمینی خود دارید. می بینید؟ اگر این حیات ابدی باشد که در شما ساکن است آنوقت شما شهروندان پادشاه هستید؛ نه شهروندان، بلکه فرزندان هستید، پسران و دختران خدای زنده.
حال، بعد، اگر این، عیسی پری خدا بود که آشکار شده بود. او تمامی پری الوهیت در جسم بود، بنابراین، وقتی او جسم شد و بر روی زمین آمد، آن موقع شما در او بودید. چون او کلام بود. « در ابتدا کلمه بود، کلمه نزد خدا بود، و کلمه خدا بود، و کلمه جسم شد و در بین ما ساکن گشت. کلمه جسم شده بود. بنابراین شما با او راه رفتید، و با او مردید. شما با او دفن شدید و اکنون با او قیام کرده و بر جایگاههای آسمانی در مسیح عیسی نشسته اید. اوه، این خیلی معنا دارد، ایام کنونی، کلیسا! این برای ما خیلی معنا دارد، تا خودمان را ببینیم که در مسیح عیسی جایگاه یافته ایم.
33. حال، اگر ما آن صفات خدا باشیم، نمی توانیم با آئین ها زندگی کنیم. نمی توانیم با فرقه گرائی زندگی کنیم. باید با کلام زندگی کنیم، چون عروس جزئی از داماد است، مثل هر همسری که بخشی از شوهر خود است. بنابراین ما باید آن عروس کلام باشیم. آن عروس کلام چیست؟ آشکار سازی این زمان، عروس، نه یک آئین یا یک فرقه. بلکه یک وحی زنده خدا. یک صفت زنده ی خدا، نشان دهنده ی صفت خدا به دنیا. به شکل عروس که باید در این دورانی که در آن زیست می کنیم بیان شود.
34. مارتین لوتر نمی توانست بیانگر صفاتی باشد که ما هستیم، بدلیل اینکه آن در ابتدا بود، در رستاخیز، مانند دانه ای گندم که در زمین کاشته شده بود.
35. حال، دوباره این را بیان می کنیم. احتمالاً کتابی که آن آلمانی من را تمسخر کرده است خوانده باشید که گفته بود من متعصب ترین در بین متعصب ها هستم. او کاملاً با هر چه که به خدا مسمی بود مخالف بود، و حتّی خدا را تمسخر می کرد. می گفت:« خدائی که می توانست دریای سرخ را بگشاید....» می گفت: « قوم خود را بیرون ببرد و دست به سینه بنشیند و بگذارد قوم او رنج بکشند و بمیرند (در دوران تاریکی) و آن فرزندان کوچک طعمه ی شیرها شوند »
36. می بینید، تمام برنامه، تمام کلیسا بر اساس مکاشفه ی الهی بنیان نهاده شده است. عیسی در متّی باب 16 گفت: « جسم و خون این را بر تو مکشوف نکرد، بلکه پدر من که آسمان است این را بر تو مکشوف ساخت» این چه بود؟ مکاشفه ای از اینکه او که بود.« بر این صخره کلیسای خویش را بنا می کنم و ابواب جهنم برآن استیلا نخواهد یافت» مکاشفه ی عیسی مسیح در این زمان، نه آنچه که او در زمانی دیگر بوده است! حال، آنچه که او بود را کتاب مقدّس توصیف می کند. این در حال رشد کردن در عروس است، تا به شباهت کامل در آید. بنابراین اگر دانه ی گندم، مسیح، می بایست به زمین می افتاد، عروس نیز باید در طول عصر تاریکی در زمین فرو می رفت. و دانه ای که در زمین کاشته می شود باید بمیرد، و گرنه نمی تواند خودش را ثمر دهد، و خود را دوباره تولید کند. و کلیسای عظیمی که در روزپنطیکاست بنا شده بود. با فرستادن روح القدس، باید رنج شهادت را می چشید و در عصر تاریکی وارد خاک می شد تا دوباره در عصر لوتر پیش آید، و برای این ایّام آخر به شباهت کامل عروس عیسای مسیح درآید. می بینید؟ هیچ راهی نیست که......
37. بنابراین عروس در ربوده شدن پیش می آید. و همه از قبل توسط خدا تعیین شده اند. از ابتدا، او هر انسانی را می شناخت، هر مکانی چه کسی خواهد نشست، و همه چیز در این مورد. همه چیز از پیش تعیین شده است. خدا می دانست که این در اینجا خواهد بود. و – و زمانیکه به آنجا برسیم. همه چیز مهیّا خواهد بود، درست مانند امشب که مهیّا است. مانند این ساعت که مهیّا گشته است. بله، پیشدانی عظیم او همه چیز را به او می گوید، بواسطه ی پیش آگاهی.
38. او حاضر در همه جاست، چون دانای کل است. و او دانای کل است چون حاضر در همه جاست. بنابراین، با پیش آگاهی او..... حال، او نمی تواند مثل نسیمی روی زمین باشد. چون او یک وجود است. او یک افسانه نیست. او یک وجود است. او ساکن می گردد. او حتّی در یک خانه ساکن می گردد. او در مکانی ساکن می گردد که نامش آسمان است. بنابراین، حاضر در همه جا هست. او دانای کل بودن است. همه چیز را می داند، بنابراین او دانای کل است چون همه چیز را می داند.
39. اکنون، شما، رشد شما از زمانی که متولّد شدید و به این جهان عرضه شده اید شروع شد. خدا می دانست که شما قرار است در این جهان باشید، و از ولادت تا بلوغ رشد یافتید. چیزهایی که بعنوان یک زن جوان، یا پسر جوان، یا یک کودک برای شما عجیب به نظر می رسید، اکنون بسیار واقعی به نظر می رسد. وقتی یک کودک بودید این را درک نمی کردید. امّا اکنون، وقتی بالغ می شوید، شروع به درک این می کنید که همه چیز به درستی تعیین شده است. و شما، این براستی برای شما یک معنا و مفهوم دارد.
40. تولّد روحانی شما هم به همین صورت است. وقتی یک بچّه ی کوچک هستید، کارهایی را انجام می دهید که قادر به درک آن نیستید. به مذبح می آئید، زندگی خود را به مسیح تقدیم می کنید. چنین کارهای عجیبی را انجام می دهید و تعجب می کنید که اصلاً چرا این کار را کردید. امّا بعد از یک مدّت، وقتی به بلوغ می رسید، بعنوان مسیحیان بالغ، آنوقت این را درک می کنید. می بینید؟ یک چیزی هست که این کار را می کند. می بینید که چرا مجبور بودید این کار را بکنید. تولّد روحانی شما! تولّد جسمانی شما نمادی است از تولّد روحانی شما. اینکه چطور- چطور با شما متناسب شد، در این حیات، همانطور که رشد می کنید، همه چیز متناسب می شود، چون شما برای آن ساخته شده اید، آن شبی که در میسیون مردد شدی، در چادر جلسه، با یک کلیسای کوچک در یک گوشه، و چیزی که واعظ موعظه کرد، یک موضوع خاص، و احساس درستی در مذبح داشتی عجیب نبود؟ می بینید؟ می بینید؟ خدا این را می دانست، پیش از بنیان عالم. می بینید؟ این به نظرتان عجیب می رسید، که چرا انجامش دادید. امّا اکنون درک می کنید؛ می دانید که چه اتّفاقی افتاد. این در این حیات بسیار متناسب با شماست و در حیاتی که در پیش است نیز چنین خواهد بود. همانطور که به بلوغ می رسید، این حیات پیشرفته تر می شود. همه چیز به نظر میرسد که مناسب شماست.
41. من باور ندارم که یک..... که یک نفر بر اساس شانس اینجا باشد. حال فکر کنید. وقتی شما به جهان آمدید، همه چیز باید از پیش برنامه ریزی شده و یا مهیّا شده می بود. من درک نمی کنم چطور خدائی که همه چیزهای نیکو را برای ما فراهم نموده نمی تواند....نمی توانیم به او توکّل داشته باشیم که، اگر او ما را وارد این آشفتگی که اکنون در آن هستیم کرده است، و اینجا چیزهای چیزهای نیکوی حیات را برای ما مهیّا نموده است، چقدر بیشتر می توانیم به او توکّل داشته باشیم. برای مهیّا نمودن چیزهایی که خواهد آمد، چیزهای ابدی! می گویم، خیلی عجیب به نظر می رسد.
42. فکر می کنم ملکوت جایی باشد که مادر من درباره ی آن صحبت می کرد. باور دارم که کلیسا از آن رشد یافته است. حدود صد یا دویست سال قبل، فکر کنم قدیمی ها بر این باور بودند که هرکس که می میرد، به سکوت رفته و یک چنگ (ساز) دارد، روی یک ابر نشسته و چنگ می نوازد. حال، آنها فکر می کردند که جائی هست که ملکوت نامبرده می شود. امّا، آنها، اگر اینگونه باشد، تمام موسیقیدانان این را بر ما دارند. می بینید. ولی ما.... ولی این، چنین مکانی نیست. اصلاً مربوط به نواختن چنگ نیست. اعتقاد دارم، باور ندارم که کتاب مقدّس چنین چیزی را تعلیم بدهد. امّا این تصوّری است که آنها قبل از اینکه پری کلام بوجود بیاید، یا باز گشائی هفت مهر داشتند. این در این دوره به ما وعده داده شده است که ما آنوقت درک می کنیم. ایمان دارم که ملکوت یک جای حقیقی است، درست به همان صورت است که اینجا یک جای واقعی است، جائی که ما برای ابدیّت آنجا بر روی یک ابر نمی نشینیم. ما آنجا چنگ نمی نوازیم. بلکه به جائی حقیقی می رویم که قرار است کارهائی انجام بدهیم، جائیکه قرار است زندگی کنیم. قرار است کار کنیم. شادی کنیم. قرار است زندگی کنیم. قرار است حیات داشته باشیم، یک حیات ابدی حقیقی، قرار است به یک ملکوت برویم، به یک فردوس. درست مانند آدم و حوّا که قبل از ورود گناه در باغ عدن کار می کردند، می خوردند، ما در مسیر بازگشت دوباره مان به همانجا هستیم. آدم نخست بواسطه ی گناه ما را از آنجا بیرون کشید، آدم ثانی، بواسطه ی عدالت، دوباره ما را بدانجا وارد می کند! عادل می سازد. و دوباره ما را به داخل می اورد.
43. شما افرادی که نوارها را دریافت می کنید، پیغام « عادل شمردگی » می خواهم آن را دریافت کنید. شما که نوارها را دریافت می کنید، می خواهم که این نوار را دریافت کنید، چند وقت قبل در اینجا در مورد این موضوع صحبت کردم.
44. ببینید که چگونه والدین زمینی شما، قبل از اینکه به اینجا بیائید. قبل از اینکه بدانند که شما قرار است که بیائید، برای بدنیا آمدنتان آماده شدند، به آن فکر کنید، والدین زمینی شما. بدینجهت که والدین زمینی تنها نمادی از والدین آسمانی است. « اگر ما می دانیم که باید چیزهای نیکو را به فرزندان خود بدهیم، چقدر بیشتر پدر آسمانی شما می داند که عطایای نیکو را باید به فرزندان خویش عطا کند» عیسی این کلام را گفت می بینید؟ آنها برای آمدن شما مهیّا شدند. آنها یک گهواره ی کوچک ساختند، با یک کفش بچه گانه، لباسهای کوچک و این چیزها. آنها آماده شدند، همه چیز برای رسیدن شما، قبل از اینکه به روی زمین بیائید مهیّا گشت.
45. او رفته است تا برای رفتن ما به آنجا مهیّا شود. حال، توجّه کنید. « در خانه ی پدر من منزل بسیار است» یا..... نمی خواهم کلامی به آن اضافه کنم. چون نباید این کار را بکنیم. مکاشفه 22 می گوید.« هر کسی کلامی به آن بیفزاید و یا از آن کسر کند » بگذارید این را بگویم، نه بعنوان جمع بندی، بلکه برای روشن کردن مطلب. « در خانه ی پدر من منزل بسیار است » گمان نمی کنم وقتی به ملکوت برسیم، همه ی ما دقیقاً یک شکل باشیم. گمان نمی کنم که همه ی ما بلوند و یا سبزه باشیم. یا کوچک یا بزرگ. ایمان دارم که خدا، خدای تنوع است. کلام این را اثبات می کند. او کوهستانهای کوچک و بزرگ دارد. او دشتها و صحراها را دارد. او چیزهای مختلف را دارد چون آنها را آنگونه که می خواست خلق نمود. او فصول را ساخت، تابستان؛ زمستان، بهار؛پائیز. او فصلها را ساخت. این نشان می دهد که خدای تنوع است. او شما را در تنوع خلق کرد. بعضی از انسانها بسیار پر سر و صدا هستند، برخی بسیار متعصبند، دیگران مهربانند و سایر افراد خوبند و شما تمام انواع مختلف مردم را می بینند، او نیز چنین است. می بینید؟
46. به پطرس رسول نگاه کنید، او را با اندریاس مقایسه کنید. می بینید؟ اندریاس آن جنگجوی در دعا است، که همیشه در حال زانو زدن بود. و پطرس رسول یکی از آن افراد آتشین و پرتکاپو بود که موعظه می کرد. و پولس بیشتر شبهه محقّق بود، بیش از .... مانند نبی یا چیزی دیگر.
47. و می دانید، موسی چهار کتاب اول عهد عتیق را نوشت، او عهد عتیق را نوشت، مابقی آن شریعت، پادشاهان، مزامیر، و سایرین بود، و آنچه که کسی در مورد انبیاء نوشته بود. امّا موسی شریعت را مکتوب کرد. چهار کتاب مقدّس؛ پیدایش، خروج،لاویان و تثنیه.
48. و بعد پولس عهد جدید را نوشت. متّی، لوقا، مرقس و یوحنّا آنچه را که واقع شده بود نوشتند. ولی پولس شریعت و فیض را از هم تفکیک کرد و آن را در جای خود گذاشت. می بینید؟ او نگارنده ی عهد جدید بود. او نگارش عهد جدید را به ما داد و کلام خدا را در نظم قرار داد. حال، توجه کنید. بسیار « منزل بسیار» انواع بسیار منزل.
49. مثل انواع بسیار تپّه ها، مثل انواع بسیلر رودخانه ها، دریاچه ها..... وقتی شما آمدید آنها همینجا بودند، زیرا، لطف پدر آسمانی شما آنها را در اینجا قرار داد. چون، برخی از انسانها کوهستانها را دوست دارند، برخی دوستدار آب هستند. برخی به صحرا علاقه مند هستند، پس می بینید، آمدن شما، او طبیعت شما و آنچه که خواهید بود را می دانست و آن را آنگونه ساخت که از آن لذّت ببرید. اوه! فکر کنم که او پدری بینظیر است، می دانیم که او این را اینگونه ساخته است. خوشحالم که او کوهستانها را ساخت. من – من کوهستانها را دوست دارم. من..... و من آن را دوست دارم. جائیکه دیگران« اوه، من نمی توانم تحمّل کنم .... اوه، باید اینجا را خمپاره باران کرده باشد » خوب، این کار را کرده تا من بتوانم از آن لذت ببرم. می بینید؟ بعد می گویند: « من دشتها را دوست دارم، جائیکه می توانم دور دستها را ببینم » خوب، دو طبیعت متفاوت، و هر دو ما مسیحی هستیم. ولی پدر می دانست که شما آنجا خواهید بود، و همه چیز را قبل از اینکه به اینجا برسید مهیّا نمود. آمین. در اوّلین آمدنتان، اینجا، همه چیز را برای وقتی که به اینجا می رسید مهیّا نمود. آیا فکر کردن به آنچه که او انجام داده است شگفت انگیز نیست؟
50. حال،حال، اینها تنها عطایائی و هدایائی موقت هستند، در نماد. « حال می دانیم که موسی در ساخت خیمه در بیابان، مهیّا نمودن آن، او گفت همه چیز را مطابق با نمونه ای که در آسمان دید ساخته است » می بینید؟پس امور زمینی تنها بیانگر امور ابدی هستند. و اگر این زمینی که ما تا به امروز در آن زندگی می کنیم؛ آنقدر عظیم است که ما دوسش داریم، دوست داریم که زندگی کنیم. هوا را تنفّس کنیم. گلها و سایر چیزها را ببینیم. اگر این چیزی که اینجاست تجلّی است.این که رو به موت است تجلّی از آنی است که ابدیست، وقتی یک درخت را می بینید که در حال تقلّا است، سعی می کند تا زنده بماند، به این معنی است که یک جائی یک درخت وجود دارد که مجبور نیست این کار را بکند. وقتی یک انسان را می بینید که برای زنده ماندن تقلّا می کند یک نفر در بیمارستان، یا در بستر بیماری، یا در یک تصادف، تقلّا میکند، خِرخِرهای موت در گلوی اوست، تلاش می کند، می گرید، و برای حیات فریاد می زند، این به چه معناست؟ جایی هست، یک جا، بدنی هست که برای آن تقلّا نمی کند و فریاد نمی زند. می بینید؟ این کار را نمی کند.
51. حال، اینها عطایای موقتی برای ما هستند، این امور تنها بیانگر این هستند که یکی در یک جائی هست که ابدی است. این چیزی است که عیسی رفت تا برای ما مهیّا سازد. آن ابدی. حال، اینها بیانگر آن هستند که یک چیز عظیمتر از همین نوع وجود دارد. چون اینها از یک نوع هستند.
52. حال، یادتان باشد، کتاب مقدّس می گوید:« اگر این خیمه زمینی ما ریخته شود، خیمه ای دیگر در انتظار ماست. درست مانند یک بچّه، عضله های کوچکش، که درون مادر پیچ و تاب می خورد و، امّا فقط.... می بینید؟ توجّه داشته باشید، یک زن را در نظر بگیرید، اگر بد طینت هم باشد؛ ولی وقتی مادر می شود، کمی قبل از اینکه نوزاد متولّد شود، یک محبّتی در زن هست. او را در نظر بگیرید، همیشه یک چیزی وجود دارد،او حساستر شده است. چرا؟ یک روح فرشته ی کوچک وجود دارد که منتظر دریافت آن بدن جسمانی است. به محض اینکه متولّد شد، دم حیات در او وارد می شود. خدا آن را در آنجا می دمد و او نفس زنده می گردد، حال، همانطور که این نوزاد متولّد می شود، یک بدن روحانی آنجاست تا آن را دریافت کند. و حال، وقتی این بدن اینجا ریخته شود، در این زمین، همانطور که بدن ریخته می شود یک بدن روحانی هم هست تا آن روح را دوباره در خود دریابد. اوه، چه امر عظیمی! ما اکنون در مسیح عیسی هستیم، (آمین) کودکان، کودکان در مسیح. فرزندان خدا، چشم انتظار نجات نهایی در آمدن خداوندمان عیسی ، تا ما را در خود دریابد، وقتی که این جسم، این فانی، به ان نافانی و نامبرا مبدّل گردد.
53. شباهت، تمام کارهایی که او کرد، بیانگر چیزهایی است که خواهد آمد. درست مانند بدنی که اینجا به شما می دهد. درست مانند این بدن که او به شما می دهد تا در آن زندگی کنید، تنها بیانگر این است که یکی هست که بزرگتر و عظیمتر است و خواهد آمد. می بینید؟ « اگر ما متحمّل، یا متحمّل این صورت زمینی شده باشیم، باید متحمّل آن تصویر و صورت آسمانی نیز بشویم.» که در آنکه می آید هیچ بدی نیست. حال، این بدن حامل شرارت، بیماری، موت و رنج است. من چند وقت قبل در موعظه ی دگرگونی کلام خدا توضیح دادم که این بدن چگونه شرارت و بدی را در خود یافت. و تمام تمدّنی که اکنون در آن زندگی می کنیم از شریر است. این را باور نمی کنید؟ کتاب مقدّس می گوید که اینگونه است. این جهان، هر حکومتی. مجبور نیستم که آن را باور کنیم، ولی کتاب مقدّس به سادگی و وضوح این را اعلام می کند، که هر حکومتی، هر پادشاهی این جهان،در مالکیت شریر بوده و توسّط آن اداره می شود. عیسی توسط شریر گرفته شد، او را بالای یک مکان برد، و تمام پادشاهی زمین را بدو نشان داد، و شیطان مدعّی آنها بود، که از آن او هستند، و عیسی هرگز به او اعتراض نکرد، زیرا شیطان خدای این جهان است. می بینید؟ و او گفت:« اگر زانو زده و من را پرستش کنی تمام آنها را به تو خواهم بخشید » می بینید؟ او سعی می کرد تا آنها را به عیسی بدهد، بدون قربانی. می بینید؟ این معامله ای بود که او تلاش می کرد با عیسی انجام دهد.
ولی جهان در گناه بود. پس، مجازات گناه موت بود و او می بایست می مرد – به این دلیل است که خدا در جسم آشکار شد، تا بتواند موت را بر خود بگیرید و بها را بپردازد. هیچ چیزی برای بازگشت وجود ندارد. هیچ بهایی کاملاً آزادانه پرداخت شد. تمام قرضها پرداخت شده است، اکنون همه چیز از آن اوست و ما نمایندگان ملکوت او هستیم، امشب اینجا دور هم جمع شده ایم، به نام عیسی مسیح خداوندمان در مکانهای آسمانی نشسته ایم.
55. حال، در این دنیائی که در آن زیست می کنیم، این تحصیلات، می خواهم به شما اثبات کنم. تحصیلات، علم، تمدن و تمام این چیزهایی که ظاهراً ما از آن لذّت می بریم، از شیطان است و از بین خواهد رفت. می گوئید:« برادر برانهام، تمدّن؟» بله قربان این تمدّن توسط شیطان شکل گرفت. پیدایش باب 4 این را اثبات می کند. پسر قائن، می دانید، این تمدّن را شروع کرد، شهرها را ساخت، و سایر چیزها و تمدّن از دانش آمد. دانش چیزی است که شیطان به حوّا فروخت، در باغ عدن، این باعث سرکشی و تمرّد او از فرمان خدا شد.پس یک تمدن در جائی که ما به آن می رویم وجود دارد، امّا شباهتی به این تمدّن نخواهد داشت، چون در این تمدّن ما بیماری، رنج، شهوت، موت و هر چیز اشتباهی در این تمدّن داریم. امّا در آن تمدّن هیچیک از این چیزها وجود ندارد. ما به علم نیازی نخواهیم داشت. بهرحال، علم از همان ابتدا انحراف بود. می بینید؟شما مولکولها را جدا می کنید، به اتم و چنین و چنان تجزیه می کنید تا خودتان را منفجر کنید. شما باروت می گیرید، این را می زنید تا یک چیزی را بکشید. شما ماشین را میگیرید، بنزین و گازوئیل را از زمین خارج می کنید، و این مواد از زمین خارج می شود. فیبرها را آزاد می کنید تا بتواند منفجر شود. با سرعت نود مایل در ساعت می رانید و یک نفر را می کشید. می بینید؟ اوه، بسیار عصبی، بسیار عجول، باید جسور باشیم و پیش برویم. می بینید. اینها همه از شریر است.در ملکوت خدا اتومبیل، هواپیما یا موفقیت علمی نخواهد بود. خیر. به هیچ وجه تحصیلاتی در آن نخواهد بود. یک تحصیلات بسیار افضل و عالیتر از این خواهد بود که حتّی تصوّرش هم نمی شود، می بینید؟ تحصیلات، تمدّن، و تمام اینها از شیطان می آید. حال، شما می گوئید، «برادر برانهام، پس برای چه درس می خوانیم؟»
56. می بینید، الآن چرا لباس می پوشم؟ در تمدّنی که باید می آمد، که اوّلین بود، آنها نیازی به هیچ لباسی نداشتند. آنها پوشانده شده بودند. آنها دلیلی برای لباس پوشیدن نداشتند، زیرا نمی دانستند که عریانند. حال شما..... متوجّه می شوید که ، که اکنون، می دانیم که عریان هستیم، گناه در اینجا ساکن شده است. ما باید لباس بپوشیم امّا در ابتدا چنین نبود! هیچ گناهی وجود نداشت. می بینید؟
57. حال، همین امر در مورد تمدّن صدق می کند، تماماً. ما می خوانیم، می نویسیم، این کار را می کنیم. هرگز با آن هماهنگ نشوید. هرگز باعث نمی شود که شما خدا باشید، زیرا این خدای کمونیسم است. می بینید؟ این کار از عیسی مسیح نیست.
58. عیسای مسیح به ایمان است، نه آنچه که از نظر علمی بتوانید اثبات کنید، بلکه، آنچه بدان ایمان دارید. نمی توانم از نظر علمی به شما اثبات کنم، امشب، در این ساختمان،که یک خدائی هست، امّا در عین حال می دانم که اینجاست. امّا توسّط ایمانم این را هویدا می سازد. ابراهیم نمی توانست از نظر علمی ثابت کند قرار است از سارا یک بچّه داشته باشد، در حالیکه او نزدیک به صد سال سن داشت. امّا ایمانش این را تأئید کرد. می بینید؟ به هیچ گواه علمی نیاز نداشت. چرا.... چرا که دکتر ممکن بود بگوید: « این پیر مرد دیوانه است، می گوید که قرار است از آن زن یک بچّه داشته باشد، در حالیکه خود او صد ساله و آن زن نود ساله است، امّا می داانید، خد ا چنین گفته بود، پس نیازی به علم نبود. بلکه مستلزم ایمان بود، تا به کلام خدا ایمان داشته باشد نه به علم.
59. خوب، مدارس ما و این چیزها یک بزرگنمایی هستند. چون خدا هرگز نگفته بود که « بروید و مدارس بسازید» یا حتّی « مدارس کتاب مقدّس» این را می دانید؟[ جماعت می گوید:«آمین»] او گفت: « کلام را موعظه کنید » این کاملاً درست است. سیستم تحصیلاتی ما بیش از هر چیز دیگری که من می شناسم ما را از کلام خدا جدا کرده است، درست است، از خدا جدا کرده است. نه اینکه مدارس بسازید، بیمارستانها و با سایر چیزها، این مربوط به دنیا و آن گروه بود. امّا من مخالفتی با آنها ندارم، آنها نقش خودشان را ایفا می کنند، امّا هنوز آن که باید باشد نیست.
ما یک بیمارستان می سازیم. این بسیار خوب است، از بهترین علم طب بهره می گیریم، و روزانه هزاران نفر در آن می میرند. امّا، اوه خدای من، در ملکوت خدا، موت وجود ندارد، هیچ غمی نیست. آمین. هیچ نیازی به این امور دنیا نیست. امّا ما از این چیز در حقیقت خدا گذشته ایم، جائیکه به سختی تلاش می کنیم تا آن را از طریق علم دریابیم. و هر چه علمی تر می شویم، موت بیشتری را بر خود وارد می سازیم. ما در حال یک نبرد از پیش باخته هستیم، پس از آن رها شویم. و با ایمان، امشب، به عیسای مسیح ایمان بیاوریم و او را بپذیریم. اوست که باید پذیرفت.
60. علم چه چیزی را برای شما مهیّا می سازد؟ موت بیشتر. درست است. ماهواره ها و اقبار مصنوعی و تمام این چیزا به بالا می روند. تا موت و هر چیز دیگری را در سراسر دنیا پراکنده کنند. به آن نگاه نکنید سرتان را بالاتر از آن بگیرید، به سمت آسمان، به جایی نگاه کنید که عیسی نشسته است. « به دست راست خدا» امشب « زنده است تا بر اعتراف ما شفاعت کند » از آنچه ایمان داریم، که کلام او راستی است.
61. حال، متوجّه می شویم که این حیات در بردارنده ی تمام انواع بدیهاست، پس بنابراین حیاتی که می آید این را نخواهد داشت. حیات فعلی در بردارنده ی بیماری، شهوت و موت است. چون، این چیست؟ این منزلی نیست که او رفت تا مهیّا سازد.این یک آسایشگاه است. چند نفر می دانند که آسایشگاه چیست؟ [ جماعت می گوید:« آمین»] حتماً. خوب، این چیزی است که شما اکنون در آن ساکنید. آسایشگاه جایی است که تمام افراد بیمار را در آن می گذارند. خوب، این کاری است که گناه با ما انجام داده است، ما را در یک آسایشگاه زمینی قرار داده است. جائیکه شما..... نمی گذارند که کس دیگری به آسایشگاه وارد شود، چون انواع میکروبها در اطراف شناور هستند، و این میکروبها به افراد سرایت که .... باعث بیماری خودشان می شود و گناه ما را به آسایشگاه شریر وارد کرد.
62. امّا اسم آن یکی هست « خانه ی پدر من » « می روم تا جایی برای شما مهیّا سازم، شما را از این آسایشگاه بیرون بیاورم و به منزل پدر خود ببرم » آمین. بفرمائید؛ شما را از این آسایشگاه زمینی خارج سازد. او رفته است تا یک مکانی مهیّا سازد، یک مکان کامل که هیچ شریری در آن وجود ندارد. هیچ بیماری وجود ندارد، هیچ پیری وجود ندارد، مرگی وجود ندارد. این یک جای کامل است که شما را به آن کمال می خواند، و باید کامل باشید تا به آنجا برسید. کتاب مقدّس چنین گفته است. عیسی گفت: « پس شما کامل باشید چنانکه پدر شما که در آسمان است. کامل است.» ( یوحنّا 5 : 45 ) این یک پادشاهی کامل است، پس باید افراد کامل به آن وارد شوند. چون باید ایستاده و با یک پسر کامل خداوند ازدواج کرده باشید. یک عروس کامل باشید. پس چطور می توانید آن را به طریقی بجز کلام خدا انجام دهید، کلامی که در آب خدائی است که ما را از گناهان می شوید؟ آمین. درست است. خون عیسای مسیح. به این فکر کنید، چکّه چکّه ی کلام خونین. آمین. خون، کلام خدا که خون خود را می دهد تا عروس را بشوید. آمین. بله، قربان. او در تکامل می ایستد، باکره، عاری از زنا. او هرگز از ابتدا مرتکب گناه نشده است. او در آن گیر افتاده بود. می بینید؟ آنجا خانه ی پدر است که او برای مهیّا کردن آن رفت.
63. این یکی از طریق رابطه ی جنسی و سقوط آمده است، و باید با همان سقوط نیز سقوط کند. مهم نیست که شما چقدر چیزهای کهنه را مرمّت می کنید، به هر حال این سقوط خواهد نمود. کارش تمام شده است. خدا می خواهد آن را نابود کند! او چنین گفت. یک بازسازی در همه چیز وجودخواهد داشت. به این ایمان دارید؟ [ جماعت می گویند:« آمین»]
در ابتدا، زمانیکه جهان تولّد یافت، زمانیکه خدا ابتدا آب را از روی زمین کنار کشید، مانند زمانیکه او آب را در رحم کنار زد، یک جهان متولّد شد. بله. و مردم زمانیکه خدا آنها را در آنجا قرار داد شروع به زندگی برروی آن کردند و بعد شروع کردند به گناه کردن. سپس زمین در دوران نوح با غوطه ور شدن تعمید یافت. سپس با ریختن خون خالق برروی آن تقدیس شد.
و حال، این طریقی است که شما می آئید، بواسطه ی عادل شمردگی، تا به خدا ایمان داشته باشید. شما در تولّد تعمید یافتید، یا برای آمرزش گناهانتان. شما در حضور خدا به گناهانتان اعتراف کردید و او شما را بخشید و شما تعمید یافتید تا نشان دهید که بخشیده شده اید؛ به مردم اعتراف کردید، و به جهان نشان دادید که ایمان دارید عیسای مسیح بخاطر شما مرد. او شما شد تا شما بتوانید او باشید. سپس قدرت تقدیس کردن خدا، تمام عادات را از زندگی شما بیرون کشید. شما سیگار استفاده می کردید، الکل می نوشیدید، دروغ می گفتید و کارهایی می کردید که درست نبودند. سپس قدرت تقدیس کنندگی خون عیسای مسیح وارد زندگی شما می شود و همه چیز را از شما کنار می زند. اگر بر حسب اتّفاق گفتید که یک کاری اشتباه نیست، فوراً بگوئید « یک لحظه صبر کن. عذر می خواهم. منظورم این نبود » می بینید؟ شریر برای شما دام پهن کرده است. امّا شما فیض یافتید که برگردید، اگر یک مسیحی راستین باشید می گوئید: « من اشتباه کردم » پس بنابراین، حال......
64. حال، چیز بعدی که دریافت می کنید، تعمید روح القدس و آتش بود. حال، وقتی این هزاره به انتها برسد خدا می خواهد یک تعمید آتش به این جهان بدهد. همه چیز از بین خواهد رفت. « آسمانها و زمین در آتش خواهد بود » پطرس چنین گفت. و یک تعمید آتش و بازسازی همه چیز در پیش خواهد بود. و بعد یک آسمان و زمین جدید خواهد بود. این زمانی است، یعنی جائیکه عدالت ساکن می گردد. این جائی است که ما هستیم. در اینجا ما از آن وجود فانی و محدود به زمان به یک وجود ابدی تبدیل شده ایم. وقتی که کلام خدا جان ما را منوّر ساخته باشد، و پسران و دختران خدا شده باشیم، با صفات، ژن خدا در ما، تا پسران و دختران باشیم، خدا در آسمان، که فریاد می زنیم« ابّا یعنی ای پدر! خدای من، در خانه ی پدر من.»
65. حال، این جهان قدیم باید فرو بریزد، چون بواسطه رابطه جنسی آمده است. و از طریق نافرمانی در ابتدا آمد. و ما در اینجا بواسطه رابطه ی جنسی بواسطه هبوط متولّد شدیم و باید به همین صورت به عقب برگردد، به هبوط. ولی آنچه او اکنون در حال مهیّا ساختنش برای شماست نمی تواند سقوط کند، چون او آن را ساخته است.
اگر مجبور بودیم در چنین بدنی بمانیم چه می شد؟ آیا خوشحال نیستید که چنین چیزی بعنوان مرگ وجود دارد؟ [ جماعت می گوید «آمین»] حال، آیا این عجیب نیست؟ امّا اکنون، بطور مثال......
سالها قبل من یک پسر بچه بودم. اکنون یک فرد میانسال هستم. دوستانی دارم که همینجا نشسته اند. آقای داچ که چند روز قبل نود و سه ساله شد. اکنون به او نگاه کنید. چهل یا چهل و پنج سال بعد من اینگونه خواهد بود. حال چهل سال به سن او بیفزائید، به کجا می رسید؟ تنها.....
66. خوشحالم که چیزی هست تا ما را از این آسایشگاه خارج کند. یک درِ باز هست که اسمش مرگ است. عیسی بر آن در ایستاده است. آمین. او مرا در گذر از آن رود هدایت می کند. یک درِ بزرگ در آنسو هست به اسم مرگ. هر بار که قلب شما می تپد به همان اندازه به آن نزدیک تر شده اید. و یک روز من باید از آن در عبور کنم، شما باید از آن عبور کنید. امّا وقتی به آن در برسم، نمی خواهم که ترسو باشم. نمی خواهم فریاد بزنم و پا پس بکشم می خواهم که از آن در عبور کنم و خودم را در ردای عدالت او ( نه من) بلکه او بپوشانم.
اینگونه می دانم که « او را در قوّت رستاخیز می شناسم » که وقتی او مرا می خواند. از میان تمام اموات می آیم تا با او باشم، خارج از این آسایشگاه. هر جائیکه این بدن فرو بریزد، هر جائیکه قرار بگیرد، یکروز بیرون خواهم آمد، چون او این را به من وعده داده است و ما به این ایمان داریم. بله، قربان. او در حال ساخت آن یکی است که سقوط نخواهد کرد.
به یک زن باردار نگاه کنید، امروز در جهان، که چطور بدن مادر مشتاق چیزهای خاصی است. امیدوارم که صحبت من را افراد بالغ به خوبی متوجّه بشوند. مادر، در تولّد فرزند، اگر چیزی در بدنش احتیاج باشد، او یک چیز خاص را طلب خواهد کرد. ببینید که چطور پدر......
یادم هست که ما در یک خانواده فقیر رشد کردیم و زمانیکه بچه بودیم به سختی غذایی برای خوردن پیدا می کردیم. خیلی از شماها نیز از همین چیز رنج می برید. پس چطور، قبل از اینکه بچه ها به دنیا بیایند، مادر چیزی را هوس می کند. و پدر به هر گوشه و کناری سر می زند تا بتواند آن را برایش تهیه کند. می بینید؟ این اوست. بدن او، کلسیم و ویتامین و سایر چیزهایی که بدن او نیاز دارد. حال جونی jonie در دوران بارداری است و چیزهایی هوس می کند، غذاهایی برای نوزاد که در راه است. حال، والدین، آنها تلاش می کنند تا این را به نوزاد برسانند که نوزاد تا حد ممکن کاملاً بی عیب و شاد بدنیا بیاید. می بینید که والدینتان چطور این کار را می کنند. متوجه می شوید؟[ جماعت می گویند: « آمین »] وقتی چیزی در اینجا نیاز است، برای نوزادی که در راه است، مادر شروع به هوس کردن آن می کند.
68. حال، چند لحظه صبر کنید. چرا ما بیداری داریم؟ چرا دور هم جمع می شویم؟ چرا همیشه در حال ملامت افراد هستیم؟ چرا به زنان پنطیکاستی می گویم: « دست از پوشیدن شلوار، آرایش کردن، کوتاه کردن موهایتان و چیزهایی مثل این بردارید؟ » چرا این را می گویم؟ چون آن روش از مد افتاده ی پنطیکاست این کار را نمی کرد. روش راستین کتاب مقدّس، انجام ندادن آن است. شما این لباسها و لباسهای کوتاهی را که متعلّق به مردان است می پوشید، آیا می دانید که کتاب مقدّس می گوید که این در نظر خدا رجاست است؟ [ جماعت می گویند « آمین »] امّا ما اجازه می دهیم که این کار انجام شود. چرا روح القدس مدام در حال فریاد برآوردن است؟ می داند که یک چیزی در آنجا کم است. ما باید به قامت کامل عیسای مسیح درآئیم. ما باید پسران و دختران خدا باشیم. باید مانند فرزندان خدا عمل کنیم.
69. خیلی وقت پیش، یک داستان کوتاه گفته شد. متوجّه شدم که یک برادر سیاه پوست آن پشت نشسته است. در جنوب، برده فروشی رواج داشت و این، وقتی آنها در آنجا برده داشتند، وقتی برده داری رایج بود، قبل از بیانیه ی آزادی بردگان، مردم می رفتند و آنها را می خریدند، درست مانند اینکه یک ماشین دست دوّم می خرند، از دلالهای آنها فاکتور داشتند و آن انسانها را مانند اینکه ماشین دست دوّم بودند می فروختند. بله، آنها به همراه این برده ها یک فاکتور صادر می کردند.
70. یکبار یک خریدار آمد، یک دلال و می خواست..... او در این مزارع بزرگ می چرخید و برده ها را می خرید. او به یک مزرعه ی بزرگ که برده های زیادی داشتند رفت و می خواست بداند که آنها چند برده دارند. همه ی آنها بیرون مشغول کار بودند و همه ناراحت و غمگین بودند. آنها از خانه هایشان دور بودند. آنها اهل آفریقا بودند.
آنها را از افریقا به آنجا آورده بودند. بوئرها آنها را آورده بودند و بعنوان برده فروخته بودند و آنها بسیار غمگین بودند. آنها می دانستند که دیگر هرگز به خانه بر نمی گردند. آنها در این سرزمین زندگی می کردند و می مردند. خیلی اوقات نیز مالکان آنها، آنها را شلاق می زدند. آنها جزو اموال مالک حساب می شدند و هر کاری که می خواست با آنها انجام می داد و آنها.... اگر آنها را می کشت هم کشته بود. و یا هر کار دیگری که بود. این بردگی است، مانند چیزی که اسرائیل بود و خیلی از امّت ها به بردگی گرفته شدند. آنها باید آن بیچارگان را به بردگی می گرفتند. آنها فقط خدمت می کردند. می دانید، آنها تمام مدّت در حال گریستن بودند و محزون بودند.
71. امّا آنها متوجّه شدندکه یکی از آنها، یک برده ی جوان، سینه اش را سپر کرده و سرش را اینطوری بالا گرفته است. هرگز نیاز نبود او را شلاق بزنند. هرگز نیاز نبود به او بگویند چه کار بکند. پس آن دلال گفت: « می خواهم آن برده را بخرم »
مرد گفت: « او فروشی نیست »
گفت: « می خواهم آن را بخرم »
مرد گفت: « او فروشی نیست»
گفت: « آیا او رئیس سایر بردگان است؟ »
مرد گفت: « نه » « او رئیس نیست فقط یک برده است »
دلال گفت: « شاید تو غذای متفاوتی نسبت به سایر برده ها به او می دهی »
گفت: « نه همه ی آنها با هم در یک جا هستند »
دلال گفت: « پس چه چیزی او را نسبت به سایرین خیلی متمایز می کند؟ »
مرد گفت:« یک چیزی هست من هم مدّتی به همین فکر می کردم. امّا آن پسر، یک خارجی از آفریقا، ولی در آفریقا پدر او پادشاه قبیله است. و در عین حال، این پسر یک بیگانه در خارج از آفریقا است. او با خود بعنوان یک پسر پادشاه رفتار می کند. این را می داند، که در آن سرزمین، پدرش پادشاه قبیله است. و حال با خود اینگونه رفتار می کند. چون می داند که پسر پادشاه است»
72. اوه برادر، خواهر، من و شما، در این جهانی که در آن زندگی می کنیم. با خودمان بعنوان پسران و دختران خدا رفتار می کنیم. ما اینجا غریب هستیم. رفتار ما، ما باید طوری رفتار و عمل کنیم که بر طبق شریعتی باشد که خدا مقرّر فرموده است.
« برای زن پوشیدن لباسی که متعلّق به مردان است کراهت است» این عملی اشتباه و گناه آلود است. « که موهای خود را کوتاه کند» کتاب مقدّس چنین می گوید، « حتّی دعا کردن برای او امری غریب است»
شما می گوئید:« برادر برانهام این یعنی چه؟»
73. مدّتی قبل یک نفر فرستاد دنبال من، یک خادم بزرگ و شناخته شده. گفت: « برادر برانهام بیا. می خواهم دست بر تو بگذارم » گفت: « داری خدمت خود را نابود می کنی »
گفتم: « چه؟ »
گفت: « اینگونه آن مردم را سرزنش می کنی »
گفتم: « من می گویم....»
گفت:« من به آن ایمان دارم» گفت: « من هم پنطیکاستی هستم. من ایمان دارم که زنان نباید موهایشان کوتاه باشد، نباید آرایش کنند، و این کارهایی که اکنون انجام می دهند. » گفت: « آنها نباید این کار را بکنند. ولی » گفت: « خدا تو را خوانده است تا برای بیماران دعا کنی »
گفتم: « او مرا خوانده تا انجیل را موعظه کنم »
و او گفت: « من به این ایمان دارم. ولی » گفت: « تو اینگونه فکر می کنی؟ »
گفتم: « بله، ببینید که شما به چه رسیده اید، تمام این برنامه های بزرگ، تلویزیونها و همه ی چیزهای دیگر. من هیچ چیزی در خدا ندارم که بخواهم بدان پاسخگو باشم »
او گفت:« من – من .... داری خدمت خودت را خراب می کنی»
گفتم:« هر خدمتی که کلام خدا خرابش می کند، باید خراب شود » درست است. مسلّماً. دقیقاً همینطور است.
او گفت: « خوب، تو داری خرابش می کنی »
74. گفتم: « پس چه کسی قرار است این را بگوید؟ می بینید؟ یک نفر باید این را بگوید. یک نفر باید برای آنچه که حقیقت و راستی است بایستد. مهم نیست که چقدر آزار دهنده است » و دوستان، بعنوان مسیحی، بعنوان افرادیکه ایمان داریم به ملکوت می رویم، خود روح القدس ما را در کلام محک خواهد زد »
او گفت: « می دانی باید چه کار کنی؟ » گفت: «مردم ایمان دارند که تو یک نبی هستی » گفت: « تو باید به این زنان تعلیم بدهی چگونه عطای نبوّت و چیزهایی مثل این را بیابند، چیزهای بزرگتر به جای این امور کوچک »
75. گفتم:« چگونه می خواهم به آنها چیز بیاموزم در حالیکه آنها حتّی الفبا را یاد نمی گیرند؟ وقتی آنها کارهای معمولی را انجام نمی دهند، می بینید، چیزهای طبیعی، چگونه می خواهد که چیزهای بالاتر را به آنها بگوئید؟ » وقتی حتّی از ..... می خواهید قبل از اینکه قدم بر اولیّن پلّه بگذارید برسید به بالای نردبان. به همین دلیل است که سقوط می کنید. می بینید؟
از پائین شروع کنید و به سمت بالا بروید چنانکه خدا شما را به بالا هدایت می کند. می بینید؟ زندگی خودتان را با هر ذره ای از کلام خدا که مقدّر نموده است انجام دهید هماهنگ کنید.
76. حال فکر اینکه چطور خدا.... ما باید در رفتار و عملکرد خودمان مثل مسیحیان رفتار کنیم رفتار ما باید مانند مسیحیان باشد چون ما اینجا غریبیم. این خانه ی ما نیست. خیر. ما فقط موقتاً اینجا قرار گرفته ایم. ما باید برویم، هر یک از ما، امشب.
77. حال فکر کنید. اگر خدا، در مرحمت خویش، قبل از اینکه فرزند بدنیا بیاید، ما در را بر آن می دارد که مثلاً هوس ویتامین بکند، و کلام مادر این را می گوید:« پدر، من- من- من طالبی می خواهم، یا هندوانه یا یک چیز دیگر» این خارج از.... چرا که،او هر کاری بتواند انجام خواهد داد تا آن را بیابد، چون می داند که می خواهد کاملترین شکل ممکن بدنیا بیاید. می بینید؟ و هر کاری که از دستش بر بیاید انجام می دهد تا آن را تهیه کند.
78. چقدر بیشتر او ( خداوند) قادر است تا این کار را انجام دهد! او یک خالق است. حال فکر کنید که او چقدر قادر است تا برای ما یک بدن مهیّا سازد تا مانند بدن جلال یافته ی او زندگی کنیم، اگر بخواهیم زندگی کنیم. چیزی در درون ماست که ما را به حیات می خواند و چیزی در درون ماست که ما را به انجام کار درست می خواند، سپس خدا کسی را به جایگاه یا منبر می خواند تا حقیقت محض را موعظه کند. چرا؟ می دانید؟ این شما را نشان می دهد، بعد، اگر شما یک فرزند راستین خدا باشید، شروع می کنید به فریاد بر آوردن و تضرّع « خداوندا این را از من بردار، من را نسبت به این مختون ساز. این چیزهای بد را از من بردار » چرا؟ این برای خانه آسمانیتان که به آن می روید نیاز است، جائیکه او برای مهیّا کردنش رفته است. شما باید عروس حقیقی و راستین مسیح باشید.
79. چند شب قبل داشتم در مورد قربانی در دوران کفّاره صحبت می کردم. داشتم در مورد مکان مقدّسی که خدا، تنها کلیسائی که خدا انسان را در آن ملاقات می کند موعظه می کردم، یعنی جائیکه او گفت نامش رابر آن می گذارد. او گفت:« آنها را در هیچ جای دیگری ملاقات نخواهم نمود. مگر جائیکه نام خودم را در آن بگذارم» حال، او شما را در دروازه ی متدیست، یا باپتیست یا پنطیکاستی یا هیچیک از اینها ملاقات نخواهد کرد. بلکه او نام خود را بر پسر خویش قرار داد. او گفت:« من به نام پدر آمده ام»
هر انسانی! و هر فرزندی به نام پدر خود می آید. او .... من به نام برانهام آمدم چون پدر من یک برانهام بود و شما به اسم خود می آئید چون نام پدرتان این بود. او عیسی، پسر، به نام پدر آمد. و او گفت:« نام خود را بر این دروازه می گذارم. و آن قربانی بود« و در عیسای مسیح تنها مکانی است که شما وارد مشارکت و پرستش خدا می شوید.»
شما می گوئید:« خوب من عضو یک کلیسا هستم» این هیچ چیز را متفاوت نمی کند. شما باید در مسیح باشید.
یک خادم فرقه ای یک شب به من گفت:« آقای برانهام، به اینجا نگاه کنید. عیسی گفت: هر که ایمان آورد. کتاب مقدّس می گوید، هر که ایمان داشته باشید که عیسی مسیح پسر خداست، از روح خدا مولود شده است.»
80. گفتم:« کتاب مقدّس نمی گوید که، کسی عیسی را مسیح نمی خواند مگر به روح القدس؟ » می بینید؟ نمی توانید کتاب مقدّس را به دروغ وادارید. خوب است که به آن متمسّک شویم. پس باید کاملاً از نو متولّد شوید، از روح القدس درون شما، که شهادت می دهد، خودتان، شما می دانید که او پسر خداست. و بعد اگر شما یک بخش، اگر شما یک بخش، اگر شما یک فرزند خدا هستید، در کلام خدا، چطور می توانید کلام را انکار کنید؟ روح القدس چطور می تواند شما را وادارد تا به یک آئین ایمان داشته باشید، اینکه باید چنین کاری را انجام بدهید، در حالیکه کتاب مقدّس چیز دیگری می گوید؟ « ما باید به یک کلیسا ملحق شویم و این کار را بکنیم یا آن کار را بکنیم » در حالیکه کتاب مقدّس به وضوح به شما می گوید که چکار کنید؟ می بینید؟ و بعد وقتی آن را می بینید، و درست به درون آن می جهید، دیگر با آن هستید. فقط شروع کنید به بالا رفتن و رشد کردن.
مثل یک – مثل یک جنین که در رحم قرار می گیرد. زمانیکه آن تخمک کوچک شروع به رشد می کند و ژنها را ثمر می آورد، اینگونه نیست که یک ژن انسان،یک ژن سگ و یک ژن گاو را قرار بدهد. بلکه کاملاً ژن بشری را ثمر می آورد.
81. و زمانیکه یک فرزند خدا، وقتی که از پیش برگزیده.... این کلمه ی مناسبی برای استفاده نیست، امّا این خداست. این کتاب مقدّس خداست. پیشدانی خدا می تواند از پیش مقدّر سازد، همه چیز را برای احترام او بکار گیرید. وقتی آن نسل از پیش برگزیده، که باید شما می بودید، و خدا شما را خواند، تا به بالا بنا خواهد شد، یک کلام بر روی دیگری، بر روی دیگری، این با هیچ آئینی مختلط نخواهد شد.
82. توجّه کنید.« در این دروازه ها آنها باید هر روز نان تازه می خوردند و هیچ خمیر مایه ای در میان آنها یافت نمی شد، در طول این هفت روز» درست است؟ [ جماعت می گویند « آمین »] پس، هفت دوره ی کلیسا، بدون خمیر مایه، بدون هیچ آئینی، هیچ چیز اضافه نشده بود. این باید کاملاً نان بدون خمیر مایه باشد. « خمیر مایه ای در میان شما نباید باشد، به هیچ وجه » تنها یک خمیر مایه، یعنی خود کلام، این تنها چیزی است که باید باشد و آن کلام، خداست. و خدا جسم شد، در شخص عیسای مسیح، که، آن دروازه است و « وقتی فرامین خدا را مطابعت کنید، دروازه ای هست که شما را برای پرستش در آن ملاقات می کنم »
83. بنابراین، امشب، اگر می گوئید: « من زندگی خود را به عیسای مسیح تقدیم کرده ام، و هرگز روح القدس را نیافته اید، بدان وارد شوید، باید این کار را بکنید. باید در آن رشد کنید. از خدا بخواهید که هر کلامی را برروی کلام قرار دهد تا جائیکه شما به قامت پری یک فرزند خدا، یا پسر و دختر خدا برسید.
آیا امور دنیا را در بر می گیرید؟ اوّل یوحنّا می گوید، اگر دنیا و امور دنیا را دوست بدارید، بدلیل آن است که اصلاً محبت خدا در شما نیست. شما فریب خورده اید. شما محبّت دنیا را دریافت کرده اید، و این شما را فریب داده است، شریر این کار را کرده است با قرار دادن این چیزها در شما. می بینید؟ نمی توانید..... خوب پس نمی توانید یک کلام خدا را خارج از کتاب مقدّس برگیرید.
چه چیزی باعث نخستین گناه شد؟ نه بخاطر یک دروغ بزرگ و توخالی، بلکه بدلیل اینکه حوّا از آن برداشت غلط کرد، شریر این کار را با او کرد، یک کلمه. یک کلمه، حلقه را شکست و از پذیرش یک کلام سرباز زد. این در ابتدای کتاب مقدّس بود.
عیسی در مرکز کتاب مقدّس آمد و گفت:« انسان محض نان زیست نمی کند بلکه به هر کلامی که از دهان خدا خارج شود. » این سرتاسر کلام خداست ایمان دارید که این مکاشفه ی اوست؟ [ جماعت می گوید: « آمین »] سرتاسر کلام خدا.
سپس در باب 22 کتاب مکاشفه، عیسی به نزد یوحنّا آمد، در جزیره ی پطمس، و عیسی« من عیسی فرشته ی خود را فرستادم تا بر این امور شهادت دهم » می بینید؟ « هرکس کلامی را برآن بیفزاید یا کلامی از آن کسر کند، سهم وی را از درخت حیات منقطع خواهم ساخت»
84. نه اینکه فقط بگوئید:« من به عیسای مسیح، پسر خدا ایمان دارم.» این خوب است. سپس بقیه ی چیزها را نیز به آن بیفزائید. شما می گوئید:« من عادل شمرده شده ام، من دست خود را به خادم می دهم. من به عیسای مسیح ایمان دارم» آنوقت باید تولّد تازه نیز داشته باشید. باید از روح القدس پر شده باشید. می بینید؟ همینطور باید بیفزائید و به حرکت ادامه دهید. شما دارید در پری قامت یک پسر یا دختر خدا رشد می کنید.
خدا قادر است تا ما را مهیّا سازد، و آن اشتیاق را در زندگی به ما عطا کند، که بخواهیم چیزی را ببینیم. چند نفر در اینجا چیز بیشتری از خدا می خواهند؟ [ جماعت می گویند « آمین » ] چرا که می رود تا به شما نشان دهد. چیز بیشتری برای شما وجود دارد. می بینید؟ شما مشتاق این هستید. درد زه شما در راه است. می بینید؟ شما به چیز دیگری احتیاج دارید، تا بتوانیم خوشحال و آزاد باشیم، و کامل، باید باشیم.
85. درست مانند جوانه ی حیات که در آغوش خداوند است، درست مثل، جوانه ی حیات که در آغوش مادر است. خدا.... او رفته است تا جائی برای ما مهیّا سازد، یک جای ابدی با خود او، نه یک جائیکه یک آسایشگاه باشد، مرگ، گناه، زنا، و پلیدیهای این جهان. اگر ذهن شما معطوف به آن باشد، نشان می دهد که هرگز در ارتباط با خدا نبوده است. می بینید؟ شما تهییج شده اید، به یک توهّم ذهنی رسیده اید. شما تنها به یک کلیسا ملحق می شوید و می گوئید: « خوب، من متعلّق به این نیستم. مادر من متعلّق به آن بود. شاید این در دوران مادرتان خوب بوده، ولی ما اکنون در یک دوره ی دیگر زندگی می کنیم»
86. پیغام وِسلِی هرگز..... او نمی توانست لوتر را در بر گیرد. لوتر عادل شمردگی به ایمان را داشت، امّا وِسلِی تقدّس را داشت. پنطیکاستیها از راه رسیدند، آنها نمی توانستند تنها عادل شمردگی و تقدّس را برگیرند. آنها، این زمان احیای عطایا بود. حال ما در حال عبور از آن هستیم می بینید؟ سه مرحله ی رشد یک تاک ابتدا، یک شاخه، لوتر بالا آمد، از اصلاحات. بسیار خوب این ساقه بود. به طبیعت نگاه کنید. خدا و طبیعت بصورت مدام کار می کنند، چون خدا در طبیعت است. می بینید؟ بعدی می آید، کاکل، گُرده، عصر متدیست. سپس پنطیکاستی آمد، اوه، خدای من، بسیار کامل، می بینید، درست مانند یک دانه گندم که به نظر گندم کامل است، دانه ی گندم. آن را باز کنید، گندم آنجا نیست، به هیچ وجه. این یک پوسته است. حامل آن، امّا یک حیات در این بین در حال کار کردن است می بینید؟
87. آنها در عصر لوتر، لوتر را پذیرفتند. حیات بدان وارد شد، امّا رفت و فرقه شد. اوّلین چیز، می دانید، یک فرقه ای شد که انتهای آن سوزانده شدن است و می بینید؟ ساقه خشک می شود، این یک حامل است. برخی از آنها تلاش می کنند تا در آن حامل قدیمی باقی بمانند، هیچ چیز در مورد خدا نمی دانید، مرده اند. آنها می گویند، در بین خوب ما یک برگ بودیم. ما لوتر بودیم.« این خوب است، امّا ببینید که این الآن کجاست. می بینید؟
« ما متدیست بودیم »
و حتّی ما پنطیکاستی بودیم « امّا به پنطیکاست نگاه کنید، ببینید که رو به چه سردی گرائیده است، چطور همه در حال فاصله گرفتن از آن هستند. می بینید؟ این چیست؟ این حامل دانه ی حقیقی بود. اگر بگوئید« من پنطیکاست هستم، در نظر خدا هیچ فرقی با این ندارد که بگوئید من عضو کلیسای کاتولیک رومی یا یهودی هستم یا هرچه که ممکن است باشد »
88. باید مولود شوید، آن حیاتی که بواسطه ی آن حامل می آید. در ساقه باقی نمانید. در بذر باقی نمانید. مستقیماً به سمت آن بخش تکامل حرکت کنید.
89. حال، یادتان باشد، و هر اصلاحاتی که تا بحال داشته ایم، در تمام آن لوتریها و غیره، در مدّت سه سال سازماندهی شدند. درست است. هر بیداری در مدت سه سال منجر به ایجاد یک فرقه شد.
حال، به این فکر کنید که چند سال است که این بیداری در جریان است، بیست و اندی سال، و هیچ تشکیلاتی وجود ندارد. چرا؟ این دانه است، که می آید و اینگونه زیر سبوس شکل می گیرد. بیرون قرار گرفته، اکنون باید، در حضور پسر قرار بگیرید، تا پوسته با شکل آن دانه ای در بیاید که در آن نخستین قرار گرفت. کلیسای راستین که در ابتدا پائین رفت، اکنون در حال بازگشت از طریق ساقه است، تا بیرون بیاید، یک کلیسای دیگر، زمانی که کمباین می آید تا آن را بچیند. حیاتی که در لوتر قرار گرفت، حیاتی که در متدیست قراز گرفت، حیاتی که در پنطیکاستی قرار گرفت، به دانه داخل خواهد شد. اینها همه به دانه وارد خواهد شد، و بیرون می رود، و بدن کامل عیسای مسیح را شکل می دهد.
90. درست مثل زمانیکه خورشید در سحرگاه طلوع می کند. نمی توانید به هیچ طبیعتی نگاه کنید، جز اینکه به خدا شهادت می دهد. شما حتّی برای دانستن اینکه خدا وجود دارد نیازی به کتاب مقدّس ندارید. خورشید کوچک متولّد می شود، یک نوزاد کوچک؛ حدود ساعت هفت صبح، به سمت مدرسه بیرون می رود. ساعت ده یازده صبح بیرون است. ساعت دوازده، در قوّت خویش است. ساعت سه بعد از ظهر، خمیده شده و شانه هایش افتاده است. می میرد. آیا این پایان کار اوست؟ خیر صبح روز بعد دوباره قیام می کند. حیات، مرگ، تدفین؛ رستاخیز!
91. به برگهای درختان نگاه کنید. بالا می آید، یک برگ خوب و سالم، سایه می اندازد و میوه اش ثمر می دهد. بعد می دانید، اوّلین چیز، پائیز می رسد. و به آن زندگی می تازد، موت تا به ریشه می رسد و دوباره به زمین برمی گردد، این پایان کار اوست؟ بهار بعد دوباره باز می گردد تا شهادت دهد. اوه، این حیات دائمی است. امّا برادر، خواهر، ما حیات ابدی را یافته ایم. ما از طریق آن فرد عظیمی که آمد حیات ابدی را یافته ایم، او که آمد، رفته است، قادر است تا بدنی برای ما مهیّا سازد. و این رنجهای روز افزونی که احساس می کنیم، مانند شما زنان که بخاطر آنچه انجام می دهید حس محکومیّت دارید، شما مردان که چسبیده اید به تعالیم و مدارس مذهبی، همه ی شما می خواهید بگوئید.« من این آئین را حفظ هستم. من این کار را می کنم » امّا یک چیزی در درون شما هست، وقتی می بینید که چشمان کوران باز شده است، ناشنوایان. تمام این چیزها که وعده داده شده است. می بینید که کلام در قوّتش موعظه می گردد. یک فاحشه خیابانی را می بینید که خانم شده است، یک دائم الخمر را می بینید که از آن خارج شده و یک مقدّس راستین خدا شده است. می بینید؟ یک چیزی هست، حیاتی در آنجاست. بعد شما با خودتان احساس می کنید: « خوب ، شاید نباید آن کار را انجام دهم » امّا می دانید، این چیست، این چیزی است که آن بدن شما در آنسو بدان نیاز دارد. « زود باش،بیا» امّا خدا ویتامین را در همینجا برای هر ذرّه ی بدن مهیّا ساخته عیسی رفته تا جائی را در آغوش خدا مهیّا سازد؛ بله قربان، یک جوانه ی کوچک، فرزند خدا،پسر یا دختر خدا.
92. عیسی در دعای خویش تنها یک چیز از پدر خواست. می دانید آن چه بود؟ بعد از تمام آن قربانی که اینجا برروی زمین انجام داد، زندگی که داشت، مسیری که آن را سپری کرد. یک چیز طلبید: « تا جائیکه من هستم، آنان نیز باشند » او درخواست مشارکت ما را کرد. همراهی همیشگی شما، این تنها چیزی بود که در خواست کرد. اگر می خواهید، این را در یوحنا باب 17 آیه 24 بخوانید. پس ما چقدر باید مشتاق آو باشیم؟ اگر او مشتاق......
حال، گوش کنید، اگر شما واقعاً مولود روح خدا باشید، این برای شما به معنای همه چیز است. می بینید. این یک جور کتاب قانون نیست. شما با هیچ شریعت یا هر چیز دیگری زندگی نمی کنید. شما با فیض خدا، روح خدا زندگی می کنید.
93. اغلباً این را گفته ام. بعنوان میسیونر، من به مسافرتهای خارج از کشور می روم. چه می شد اگر همسر و فرزندانم را می آوردم و می گفتم:« اینجا را ببین خانم برانهام، بچه ها به من گوش کنید! من شوهر تو هستم، در نبود من حق نداری شوهر دیگری داشته باشی. اگر اینکار را بکنی، وقتی برگردم پوستت را می کنم.»؟ آه ها. می بینید؟ پای خود را بر زمین بکوبم و بگویم « بچه ها شنیدید چه گفتم؟ »
« بله، بله پدر، بله، بابا »
« اگر خبر یک سرپیچی به گوشم برسد؟ می بینید؟ » می بینید؟حال، اگر او بگوید: «حال، حرفتان تمام شد آقا؟ حالا من یک چیزی به شما می گویم. آقای برانهام. من همسر شرعی و قانونی تو هستم. تو نیز حق نداری وقتی اینجا نیستی دوست دختری برای خودت داشته باشی » چه؟ حال، این یک چیزی است.
ما این کار را نمی کنیم. من او را دوست دارم، و او مرا دوست دارد. وقتی می بیند که دارم می روم، می داند که نمی روم مگر اینکه خداوند مرا برای آن خوانده باشد. ما روی زمین زانو می زنیم. و فرزندان را دور خودمان جمع می کنیم. دعا می کنیم. من می گویم: « خداوند عزیز، وقتی من نیستم از همراهان کوچکم محافظت کن، از فرزندانم » آنها می گویند: « خداوندا، از پدر وقتی اینجا نیست محافظت کن » و بعد می رویم به .....
94. حال، اگر در نبودم کار اشتباهی انجام داده بودم چه؟ اگر یک خطا یا اشتباهی انجام داده بودم چه؟ بعد برمی گشتم و می رفتم پیش همسر بیچاره ام، آنجا می ایستادم و به صورتش نگاه می کردم که در حال چین و چروک خوردن است و موهایی که در حال سفید شدن است، می رفتم و می گفتم:« عزیزم، می خواهم چیزی به تو بگویم، می دانی که دوستت دارم» « حتماً بیل، می دانم که دوستم داری»
95. « به تو می گویم که چه کار کرده ام، من یک دختر را به خانه بردم » من – من می گویم « من را به خاطر این کار را می بخشی؟ » ایمان دارم که این کار را می کند، واقعاً دارم. امّا آیا من این کار را میکنم؟ وقتی می ایستم و به او نگاه می کنم. می بینیم که موهایش رو به سفید شدن است، و می دانم که او بین من و مردم ایستاده و می دانم که همسر واقعاً خوبی بوده، می توانم این کار را بکنم؟ توضیح می دهم بمیرم تا اینکه او را اذیت کنم.
و اگر این، در محبت فیلیو به همسرم چنین است. محبت آگاپه ای من به خدا چقدر بیشتر است! اوه، هرگز کاری نمی کنم که او را برنجانم. مسلّماً نه. من – من او را دوست دارم. می خواهم هر کاری که از من می خواهد انجام بدهم. می خواهم با هر کلامی که گفته است هماهنگ باشم، مهم نیست که دنیا چه می گوید. آنها، آنها بهر حال نمی خواهند به آن ایمان بیاورند. می خواهم بدانم چه کاری گفته است انجام بدهم. و اگر در چیزی کمبود دارم، می خواهم که او آن را به من عطا کند. و برای او زندگی کنیم و خودمان را از جهان حفظ کنیم.
96. این بدن کهنه زمینی رسیده است به .... بگذارید به شما بگویم. این بدن زمینی که خیلی به آن فکر می کنید، که هالیوود را الگوی آن قرار داده اید، بسیار به آن نزدیک هستید. دیگر در آنجا نخواهد بود. یادتان هست. شما نبوّتی را که خدا به من داد شنیده اید. « این شهر به زیر خواهد رفت » بله قربان توجّه کنید. اینگونه خواهد بود. تا به حال هیچ چیز اشتباهی به من نگفته است. این را به هر کس که می خواهید بگوید می گیرم، نمی دانم. کجا و چه زمانی، ولی کارش تمام شده است. داوری بر آن قرار گرفته. هیچ نجاتی برایش باقی نیست. می بینید؟
97. حال به این توجّه کنید، برای او زندگی کنیم و خودمان را از جهان حفظ کنیم. حال نگاه کنید. شما به تلویزیون نگاه می کنید، برخی از شما خواهران، و به آنجا می روید و می خواهید، شما خانمهای جوان، شما جوان هستید. این را می دانم. امّا شما مسیحی هستید. می بینید؟شما متفاوت هستید. نخواهید که مانند دنیا باشید. شما دوستداران دنیا هستید. این فقط مربوط به شما جوانان نمی شود؛ برخی از شما مسّن ترها هم همینطور. می بینید؟ خوب این چه کار می کند؟ می بینید؟ شما تلویزیون تماشا می کنید، می روید به فروشگاه، و این لباسهای کوتاهی را می بینید که زنان می پوشند، این بی دینی است. آیا می دانید که در روز داوری چه اتّفاقی می افتد؟ ممکن است نسبت به شوهرتان عفیف باشید، امّا در روز داوری باید بابت اقدام به زنا پاسخگو باشید. عیسی گفت: « هر کس به زنی نظر شهوت اندازد، همان دم در دل خود با او زنا کرده است» چه کسی باید سرزنش شود؟ شما می بینید؟ شما خودتان را با آن دامنها عرضه می کنید. چند وقت قبل یک خانمی به من گفت:« برادر برانهام من لباس کوتاه نمی پوشم. من پیراهن و شلوار می پوشم»
98. گفتم:« این بدتر است» این بدتر است . درست است.
99. حتی نمی توانید برای یک خانم لباس بخرید. او گفت، یک خانم گفت:« خوب، راست گفتید. نمی توانید. نمی توانید بخرید » امّا همچنان پارچه و چرخ خیاطی می فروشند. می بینید؟ پس هیچ بهانه ای وجود ندارد. می بینید. خواهرم، این به نمایش گذاشته می شود. من برادر شما و خادم مسیح هستم که باید در روز داوری بابت آنچه که امروز در اینجا می گویم پاسخگو باشم. می بینید؟ می خواهید بایستید، مجرم در زنا، چون محبّت خدا در قلب شما کاسته شده است. هنوز به کلیسا می روید، ممکن است در روح برقصید و باید به زبانها صحبت کنید. اینها خوب هستند ولی هنوز آن چیز راستین نیستند. خیر قربان.
100. یادتان باشد، کتاب مقدّس گفت « در ایام آخر مسیحیان کذبه خواهند آمد» نه عیساهای کذبه. آنها بخاطر آن از حرکت نخواهند ایستاد. « مسحیان کاذب » مسح شدگان دروغین. آنها مسلّماً مسح روح را دارند. با روح القدس، و همچنان دروغین هستند. می بینید؟ دو چیز هست.....
101. سه چیز در شما وجود دارد. بیرون و ظاهر بدن است شما پنج حس دارید که با خانه ی زمینی تان از طریق آن ارتباط برقرار می کنید. در داخل، روح قرار دارد. آنجا پنج حس وجود دارد، محبّت وجدان یا ضمیر و این چیزها،که ارتباط برقرار می کنید. امّا درون آن، جان است.
102. یادتان باشد.« باران بر عادل و ظالم می بارد » همان بارانی که باعث رشد گندم می شود، باعث رشدِ خار هم می شود. می بینید؟ این چیست؟ در درون آن دانه، ذات وجود دارد، و آن ذات و صفت خودش را نشان می دهد. می تواند در همان مزرعه باشد، همانجا با علف هرز. علف هرز و گندم هر دو باهم می ایستند، و به همان اندازه شادی می کنند. سرشان پائین است، هر دو عطش دارند. وقتی باران می بارد، خارهم به همان بلندی گندم فریاد می زند، « امّا آنها را از میوه هایشان خواهید شناخت» می بینید؟
103. مسیحیان، شاید هرگز دوباره شما را نبینم، می دانید، سالها از آخرین باری که اینجا بودم می گذرد. شاید هرگز دیگر شما را نبینم. با کلام خدا هماهنگ شوید. به آینده نگاه کنید.
مانند آن پسری که یکبار از روستا خارج شده بود، او هرگز یک آینه ندیده بود. او به خانه ی خاله اش رفت از پله ها بالا رفت. یک آینه دید. یک پسر بچّه ی کوچک را در آن دید به حرکت خود ادامه داد، و نگاه کرد. دست تکان داد، و آن پسر هم دست تکان داد. باز نگاه کرد. او هرگز خودش را در آینه ندیده بود. بعد وقتی به اندازه کافی به آن نزدیک شد، چرخید، گفت: « وای، مامان ، این منم! »
104. شما در آینه خدا چه شکلی هستید؟ آیا بازتابی بعنوان دختر و پسر خدا دارد؟ چیزی وجود دارد که، شما آن را می شنوید، و باعث می شود شما از آن مرد متنفّر شوید؟ یا یک چیزی می گوید « می دانم که این مرد درست می گوید چون این در کتاب مقدّس است »؟ پس این ویتامینی است که برای این بدن که مقدّر شده که در آنجا باشد نیاز است، خانه ای که وقتی به آنجا برسید آن بدن به آن نیاز خواهد داشت. می بینید؟ « این یکی، اگر حامل یک دنیوی باشیم »
105. حال، یادتان باشد، ما خیلی به این بدن فکر می کنیم. لباس زیادی بر آن می پوشانیم. کارهای زیادی انجام می دهیم که غیر ضروری است، تغییر بعد از تغییر، بعد از تغییر، و همه این چیزها. و- و این مربوز به همه است. کافی است که یک نفر یک کاری را شروع کند. شما پلّه هایتان را رنگ قرمز بزنید، می بینید که جونز هم پلّه هایشان را رنگ قرمز می زنند. شما ماشینتان را از شورلت به فورد تغییر می دهید، و آنها نمی توانند این را تحمّل کنند. این زمان یک شکل بودن است..... بگذار یک خانم با یک کلاه خاص به کلیسا بیاید؛ بعد ببین که همه زنان آن را تهیه خواهند کرد؛ خصوصاً همسر شبان و فقط تماشا کنید که چه اتّفاقی می افتد. حال، این درست است. این حقیقت محض است. این زمان و هماهنگی است برادر، باید اینگونه باشد و همه ی این چیزها بخاطر یک هدف است.
اهمیّتی نمی دهم که آیا کت من با شلوارم هماهنگ است یا خیر. اوقات سختی هم دارم. همسرم یا عروسم، یک نفر، باید به من بگوید که چه نوع کراواتی با آن بزنم. هر چند که اهمیّت نمی دهم آنها با هم هماهنگ باشند. می خواهم که تجربه ی من با کلام خدا هماهنگ باشد. این مهم است، چون آنها جایی است که قصد دارم زندگی کنم؛نه اینکه اینجا و در آن گوشه با جونزها، بلکه در آن فراسو جائیکه عیسی هست، رفته تا جایی برای ما مهیّا سازد. بله، ما آن را می خواهیم. بله قربان، از همه ی این چیزها خودتان را نگاه دارید.
106. این خیمه ی کهنه زمینی، می دانید چیست؟ این بدن مانند کت کهنه ای است که شما بر تن می کنید، کتی که زمانی می پوشیدید. امّا اکنون یک کت خیلی بهتر دارید، دیگر از آن استفاده نمی کنید. چه کار می کنید؟ اگر یکی بهتر داشته باشید این را داخل کمد آویزان می کنید چون یک بهترش را دارید. شما یک کت بهتر دارید. این از آن قبلی که می پوشیدید به روزتر است، آن یکی پاره شده است. چه؟ این آن جامه است و شما درون آن هستید. آن لباس تنها چه کاری می کرد؟ حامل شکل شما بود. می بینید؟ ولی دیگر به آن نیازی ندارید. آن را آویزان کرده اید. این یک چیز مندرس است. و این طریقی است که این بدن است، شما، این حامل شمایل آسمانی بود. در عین حال، این شما نیست. شما در داخل آن بدن هستید. شما، روح خدا، در داخل آن بدن است. این چیزی است که باعث می شود بخش بیرونی، در اطاعت قرار بگیرد، چون یک چیزی دارد آن را می کشد، می بینید، آن را در هماهنگی با کلام قرار می دهد، درون شما، خودِ شما، وجود شما. این بدن تنها به مثابه یک کت قدیمی است. و یک روز با آن چه خواهید کرد، چون فقط مدّتی در آن جامه بودید؟ این جامه و لباس زمینی است؛ این بدن و بدن حقیقی شما، خود حقیقی شما، در درون این کت قدیمی است که شما به آن ویلیام برانهام یا سوزی جونز می گوئید یا هر چیز دیگری. یک روز در تالار خاطره ی شما در زمین آویزان می شود. آن را آنسو در گور خواهید گذاشت و یکنفر یک سنگ قبر روی آن خواهد گذارد. « در اینجا مرحوم چنین و چنان خفته است یا جان چنین و چنان» این بعنوان یادبودی از شما آنجا قرار می گیرد. مردم شما را تنها در این می بینند و آنچه که شما بودید، شمای واقعی، در درون آن قرار است. امّا آن کت قدیمی، خودش، فقط « حامل آن صورت آسمانی بود » اوه، مردم، آیا برای آن تغییر کت ها رزرو کرده اید؟ آیا ملکوت را رزرو کرده اید؟ یادتان باشد، باید رزرو داشته باشید. نمی توانید بدون آن بدانجا وارد شوید. اکنون به زمان مدرن با شما صحبت می کنم، که شما آن را می شناسید و دارید. اگر به یک هتل بروید و بگوئید:« خوب من....»
107. آیا قبلاً رزرو کرده بودید؟ خوب، متأسفم. همه جا از قبل پر شده است. شما در سرما بیرون می مانید چون نتوانستید قبلاً رزرو کنید. و اگر به انتهای سفر عمرتان برسید، بدون رزرواسیون، هیچ کس برای ملاقات شما آنجا نخواهد بود. باید قدم به ابدیّت تاریک بگذارید جائیکه گریه، تضرّع و فشار دندان خواهد بود. نمی توانید به شهر وارد شوید، چون آنجا را رزرو نکرده اید. برای ورود به شهر باید آن را داشته باشید، یعنی جائیکه عیسی رفته است تا مکانی را برای شما مهیّا سازد. یادتان باشد، شما باید آن رزرواسیون را داشته باشید، و آن رخت نجات بر تن شما باشد وگرنه نمی توانید.
108. در متّی، یک متنی را اینجا دارم. نگاهی می کنیم به کتاب مقدّس. متّی ... 22: 1-14 . وقت نمی کنم آن را بخوانم چون دارد خیلی دیر می شود. مدّتی طولانی با شما صحبت کردم. امّا یادتان باشد، پادشاه فرستاد و یک شام را تهیّه دید. تمام گاوها........ خود را کشت و تدارک یک شام عظیم را دید. و فرستاد و از بسیاری دعوت کرد تا بیایند. یکی گفت :« خوب، من عضو این هستم» «این را گرفته ام » « باید به مزرعه برسم » و خیلی چیزهای دیگر و او دوباره فرستاد و آنها شرورانه با فرستادگان بدرفتاری می کردند. و سرانجام.... این نسل یهودی بود که عیسی داشت با آنها صحبت می کرد. آنها کار دیگری برای انجام دادن داشتند.
بعد، سرانجام، او فرستاد « و گفت....... بروید. وادارشان کنید. به کوچه و خیابانها بروید، و هرجای دیگری، و آنها را وادار کنید که بیایند » و بعد از آن، تصمیم گرفت که این خانه..... شام عروسی او داشت برگزار می شد، قرار است میهمانانی آنجا باشند » و بعد یک نفر را آنجا یافت، در حالیکه لباس مناسب عروسی بر تن نداشت. او می خواست تا آن کت قدیمی را نگه دارد و ببینید که او چکار کرد « رفیق، بعد از آنکه تو را به شام عروسی خود دعوت کردم، تو را دعوت کردم و یک دعوتنامه به تو دادم که بیائی! »
109. اگر تا بحال در اورییِنتس Orients بوده باشید، من چند بار در آنجا موعظه کرده ام، شام عروسی هنوز به همان گونه بود برگزار می گردد. داماد، مهمانان زیادی قرار است داشته باشد. شاید، برادر کُپ شاید شما در ایندیانا این را دیده باشید. می بینید؟ مهمانان زیادی دارند که او می خواهد دعوت کند، او می خواهد سی نفر را دعوت کند. حال، داماد باید لباسها را تهیّه کند، باید آنها را تهیّه کند. بنابراین، یک مرد جلوی در می ایستد و شما باید با دعوتنامه خودتان بیائید. او دعوتنامه ی شما را چک می کند و یک لباس، یک ردا بر تن شما می کند. برخی از آنها ثروتمند هستند و برخی فقیر و برخی متفاوت، امّا وقتی آنها لباسها را می پوشند، همه شبیه به هم می شوند. همه ی آنها شبیه هستند. و همه ی شما باید شبیه و یکسان باشید، قرار نیست بگوئید:« من اینجا در متدیست هستم. من اینجا در پرزبیتری هستم» در همان ابتدا وارد نخواهید شد. می بینید؟ باید از در وارد شوید. عیسی گفت: « من درِ آغل گوسفندان هستم.» « من پنطیکاستی هستم. من این هستم» این هیچ معنایی ندارد. شما از آن در وارد می شوید. و اگر از آن در وارد شوید. لباس را می گیرید.
110. و این مرد، وقتی گفت: « چطور بدینجا وارد شدی، رفیق؟ » می بینید؟ این نشان می داد که او از یک راه دیگر آمده است، از پنجره آمده، از در پشتی آمده، امّا از در نیامده است. نه از در، راهی که عیسی آمد، از طریق قربانی خویش و تقدیم تمام خود به خدا، و حرکت به سمت جلجتا و مصلوب شدن با او. و قیام دوباره، تا لباس قربانی او را بپوشید و نسبت به چیزهای دنیا مرده باشید.
111. اگر محبت دنیا یا چیزهای این دنیا در شما باشد. محبّت خدا در شما نیست. می بینید؟ اگر هنوز محبّت دنیا را دارید، می خواهید مانند دنیا عمل کنید و مثل دنیا باشید، سعی می کنید که ..... شما.... در عین حال،در کلیسا هستید، امّا یک خار که با یک گندم در راه است، با سایر آنها غریو شادی سر می دهد، با بقیه شادی می کند، تمام برکات روحانی بر شما قرار دارد. می گوئید:« خوب، من نبوّت می کنم» قیافا هم می کرد. این هیچ.......
112. « من تعمید روح القدس دارم » این هنوز هیچ ربطی به آن ندارد، این تنها یک عطای موقّت برای شماست. عطای حقیقی جان شماست که آنجاست، که از خدا مولود شده، و این همه چیز را با کلام و خدا و اراده ی او کنترل می کند. و آنجا شما رشد می کنید، می بینید، سپس پسر و دختر خدا هستید. شما فرزند خدا هستید. و این چیزها، همانطور که پیش می روید..... مثل مادر، اکنون در شکم زمین هستید، تلاش می کنید تا پیش آئید. شما یک فرزند خدا هستید. که پیش می آئید، و می بینید که کلام خدا می گوید « باید این کار را بکنم. باید تولّد تازه داشته باشم» « خوب، من متعلّق به کلیسا هستم.» این هیچ معنایی ندارد. می بینید؟ « من متدیست هستم؛ مادر من... » این برای مادرتان خوب است.
113. « خوب، من، من عضو کلیسای پنطیکاستی هستم » اگر با کلام خدا یکی و هماهنگ نباشید یکجای این کار ایراد دارد. می بینید.؟ آنوقت می بینید که پدر واقعی شما خدا نیست. می بینید؟ چون، آن شروع حقیقی در جان شما، قبل از اینکه روح وجود داشته باشد. جان شما بود. آن جان از جانب خدا نیامده است، پس از ژن خدا نیست، از ابتدا شما گمراه شده اید. شما در مسیر علف های هرز و حامل شهادت آن علف ها هستید. مثل دنیا عمل می کنید. دوستدار دنیا هستید، بدلیل این است که محبّت خدا در دل شما نیست.
114. و حال در ایّام آخر مسح شدگان دروغین خواهند بود، نه عیسای دروغین. آنها تحمّل این را ندارند. لکن، مسح شدگان«دروغین» آنها مسح شده اند، بله، قربان، امّا ضدّ مسیح هستند. آنها مسح شده از روح هستند، تا آیات و معجزاتی را بکنند که مسیح می کرد، امّا با کلام او در تطابق نیستند. می بینید؟ « بسیاری آمده خواهند گفت، در آنروز، که خداوندا، آیا به نام تو نبوّت نکردیم و دیوها اخراج نکردیم؟» او می گوید، « از من دور شوید بدکاران، هرگز شما را نشناختم » « خداوندا، من پنطیکاستی بودم، جلال بر خدا، من فریاد زدم، به زبانها صحبت کردم، دست بر بیماران گذاردم، آنها را شفا دادم و ارواح را اخراج کردم» « از من دور شوید ای بدکاران، هرگز شما را نشناختم »
115. متوجّه منظور می شوید؟ اوه فرزندان کوچک، امشب احساس نیاز به آن ویتامین می کنید؟ یک بدن در آنسو در انتظار است. یک بدن در انتظار دریافت شدن است. مردم، گمراه نشوید. فریب نخورید. شریر فریبکار است. حتّی لباس عروسی، باید آن را بپوشید. باید اینگونه باشد.
116. اکنون ما در شامگاه هستیم. این بدن زمینی آماده ی ریخته شدن است، و ما در حال آماده شدن برای ورود به آن آسمانی هستیم. و قبل از اینکه اینجا به دنیا بیائیم، بدن ما برای چیزی که باید فراهم می شد فریاد می زد، وگرنه در اینجا معلول یا افلیج بدنیا می آمدیم. خدا در آن بالا هیچ معلولیّتی ندارد. عروس هر یک دقیقاً به همان صورتی که داماد بود، یعنی کلام آشکار شده در زمان خویش، هماهنگ و یکسان شده اند. خدا عطا کند، امشب، فرزندان، هر یک از شما. آسمانی برای رفتن هست و یک جهنم هست که باید از آن فاصله گرفت.
117. حال، خیلی از شما ها می دانید که خدا رویاهائی به من داده است، هزاران رویا بزرگترین چیز.... من از.... مرگ می ترسیدم. حدود سه سال قبل، شما تاجران مسیحی را دیده اید، گذر از پرده ی زمان . شاید در انتهای امشب دیگر زنده نباشم. شاید دیگر هرگز در طول عمرم شما را نبینم، ولی این درست است. نمی دانم که اسم این را رویا بگذارم یا چیز دیگری بود. یکروز صبح، اخیراً، من.... تازه بیدار شده بودم. از یک جلسه آمده بودم و همسرم آنجا خوابیده بود. گفتم:« عزیزم بیدار هستی؟» او هنوز خواب بود. می دانستم که باید بلند شویم و بچه ها را برای مدرسه حاضر کنیم. بعد دستم را اینطوری به پشت گذاشتم و گفتم:« خوب، بیلی برانهام می دانی سنت از پنجاه گذشته است؟ اگر می خواهی کاری برای خداوند بکنی بهتر است عجله کنی. چون خیلی زمان زیادی نداری» فکر کردم، « خدای من، امیدوارم بتوانم آنقدر زنده بمانم که آمدن خداوند عیسای مسیح راببینم» همیشه این را در ذهنم داشتم که وقتی مرده باشیم، ممکن است این برادر که اینجاست را ببینم. می گوید.... « بله شما یک شب روی زمین در کلیسای ما موعظه کردید، برادر برانهام» امّا، او یک روح است، نمی توانم با او دست بدهم، چون دستش آنجا در گور است» پوسیده، می بینید، مال من هم همینطور. تقریباً چنین فکری داشتم.
118. ولی آنروز صبح، وقتی، احساس کردم یک چیزی بر من قرار گرفت و فکر کردم.... معمولاً، مثل یک رویا که می آید و نگاه کردم. و نگاه کردم. فکر کردم« خدای من، این چیست؟» و نگاه کردم، یک کوه عظیم و سبز. و زنان جوان داشتند از هر طرف می آمدند، ده ها و صدها هزار نفر. همه ی آنها با موهای بلند که پشتشان بسته بود، با جامه های سفید و پا برهنه، فریاد می زدند،« برادرمان!»
119. با خودم فکر کردم « این عجیب است » برگشتم به عقب و نگاه کردم. و دیدم که آنجا در کنار همسرم که خوابیده، دراز کشیده ام. با خود گفتم:« می دانی چه شده است؟ من مرده ام » گفتم:« این اتفاقی است که افتاده، من مرده ام» و گفتم:« شاید حمله ی قلبی یا چیزی دیگر اتّفاق افتاده و من مرده ام. بدنم آنجا قرار دارد » آنجا دراز کشیده بودم در حالیکه دستانم را اینگونه پشت سرم گذاشته بودم. فکر کردم. « این بیست فوت از من فاصله ندارد » و من آنجا بودم و داشتم نگاه می کردم. فکر کردم.« آن.... همسرم آنجاست، همه چیز آنجاست، لباسم به پایه ی تخت خواب آویزان است » و فکر کردم « من اینجام »
120. دوباره به اطراف نگاه کردم و تمام این زنان داشتند می آمدند. و آنها.... نگاه کردم، برادرانم از این سمت می آمدند، اوه، آنها حقیقی هستند. همه جوان به نطر می رسیدند. آنها فریاد می زدند « برادر عزیزمان! » اوه، نمی دانستم چه فکری بکنم.
121. فکر کردم « این عجیب است » به عقب نگاه کردم، دیگر پیر نبودم، یک مرد جوان بودم، فکر کردم « این عجیب است» با خودم فکر کردم « آیا این یک رویا است؟ » انگشت خود را گاز گرفتم و فکرکردم « نه این از آن نوع رویاهایی که داشتم نیست »
122. سپس، یک چیزی از بالای اینجا شروع کرد به صحبت کردن با من و گفت:« تو با قوم خود وارد شده ای» فکر کردم« قوم من؟ همه ی آنها برانهام هستند؟ »
123. او گفت:« آنها کسانی هستند که از طریق تو به مسیح ایمان آوردند » و این زنان.... می دانید، من همیشه اینگونه در نطر گرفته شده ام، بعنوان کسیکه مرا « متنفّر از زنان » خطاب می کنند. ولی اینگونه نیست. می بینید؟ چون من ایمان دارم.... من- من- من فساد و این چیزها را دوست ندارم. من خواهران حقیقی و اصیل مسیح را دوست دارم. اگر اینگونه است، اشکالی ندارد.
124. وقتی کودک بودم زخمهائی داشتم. می دانم چیزهائی اتّفاق افتاد که من را به آن صورت درآورد. امّا این- این تماماً خدا بود، که داشت من را برای این ساعت شکل می داد. می بینید؟
125. به نظرم هیچ چیز بهتر از یک خواهر اصیل و راستین نیست. اگر خدا می توانست چیزی بهتر از نجات به یک مرد عطا کند، به او یک همسر می داد. می بینید؟ و بعد، اگر می توانست هیچ چیز بهتری عطا کند، آن را انجام می داد. و بعد دیدن اینکه برخی از آنها حتّی مثل یک همسر رفتار نمی کنند، به پیمان زناشوئی خود وفادار نیستند، و شوهرانشان نیز به همین صورت. یادتان باشد، مادامیکه زنده هستید به یکدیگر بسته هستید. « آنچه خدا بر زمین پیوست، در آسمان نیز پیوسته شد » می بینید؟
126. و بعد آن را دیدم. اینزنان که می آمدند. دستانشان را به دور من می انداختند، من را بغل می کردند و می گفتند، «برادر!» حال، آنها زن بودند، امّا هرگز در آن مکان گناهی نمی تواند وجود داشته باشد. می بینید؟ آنها زن بودند. امّا می دانید، اکنون ما را چه ساخته است. یک زن با غدد مونّث و یک مرد با غدد مذکر، این برای بزرگ کردن فرزندان است. در آنجا اینگونه نخواهد بود. همه از یک جنس خواهند بود، امّا هنوز به همین شکل آن صورت زمینی که حاملش بودند آنجا خواهد بود. امّا هیچ گناهی آنجا نمی تواند باشد. شما همه یکسان هستید. دیگر هیچ فرزندی در آنجا رشد نخواهد کرد. می بینید؟ درست است. این به آن صورت خواهد بود. و بعد من نگاه کردم و این زنان.
127. آنها من را بلند کردند. این برادران من را در یک جائی نشاندند. گفتم:« چرا این کار را می کنید؟» گفت:« تو در روی زمین یک رهبر بودی» و گفت:« تو..... اینها قوم هستند »
128. و چند زن داشتند به آن سمت می آمدند. یکی از آنها گفت: « برادر عزیز ما » زیباترین زنان!
وقتی او عبور کرد، صدا ایستاد. گفت: « او را به یاد نمی آوری؟ »
گفتم: « نه! »
گفت: « وقتی نود سالگی را پشت یر گذاشته بود، تو او را به سمت مسیح هدایت کردی، می بینی؟ نمی دانی چرا به تو می گوید برادر عزیز؟»
گفتم:« خوب، آیا می روی.....»
گفت:« خیر ما اینجا در انتظاریم »
گفتم:« خوب، اگر من مرده ام، دوست دارم عیسی را ببینم»
گفت:« الآن نمی توانی او را ببینی. این کتاب مقدّس است، گفت، جانهای زیر مذبح، او کمی بالاتر است. یک روز برخواهد گشت. ما به زمین بر میگردیم. اینجا نه می خوریم نه می آشامیم. »
129. گفتم: «یعنی منظورت این است که من از این می ترسیدم؟ چرا، این...» با هیچ کلامی نمی توان آن را توصیف کرد، دوست من. « این عالی است » نزدیک به آن هم نیست « والاترین » هیچ کلمه ی انگلیسی برای توصیف این وجود ندارد. این فراتر از هر چیزی است که من می شناسم. او آنجا بود. هیچ بیماری و هیچ اندوهی در آنجا وجود نداشت و نمی توانستید بمیرید، نمی توانستید گناهی کنید. آنجا بسیار کامل بود. کامل. دوستان، نباید آن را از دست بدهد. یادتان باشید.
130. زمانیکه یک پسر بچه بودم، رویایی از جهنم دیدم، بعنوان یک پسر بچّه..... و می دانید که چطور خانمهای امروز، یا زنان ( یک خانم چنین کاری نمی کند ) چشمهایشان را بصورت گرگ آرایش می کنند یا چیزهایی شبیه آن، یا یک چیز آبی رنگ زیر چشمهایشان. من آن را دیدم. داشتم فرو می رفتم. بعنوان یک پسر بچّه ، تیر خورده بودم، آنجا خوابیده و داشتم در یک بیمارستان می مردم. همیشه می دانستم که خدا وجود دارد. اوّلین باری که سعی کردم دعا کنم، به خاطر دارم. تنها چیزی که می توانستم بگویم.... قبلاً هرگز این را نگفته ام. همین الآن احساس کردم که باید این را بگویم. تیر خورده بودم، آنجا خوابیده بودم و داشتم در آن صحرا می مردم. تنها چیزی که می توانستم به خدا بگویم، گفتم: « می دانی خداوندا، من هرگز زنا نکردم» می بینید؟ بعنوان یک پسر بچّه جوان. در حدود پانزده ساله، سعی کرده بودم درست زندگی کنم. و گفتم:« من پاک زندگی کردم» و این تمام چیزی بود که می توانستم بگویم. این تنها چیز شایسته ای بود که می توانستم به او تقدیم کنم.
131. و بعد آنجا خوابیده بودم، بعد، وقتی دکتر از من فاصله گرفت. احساس کردم در حال فرو رفتن در یک ابدیّت تاریک هستم. داد زدم « بابا، کمکم کن » بابایی آنجا نبود. داد زدم « اوه، مامان کمکم کن » مامانی آنجا نبود. « خدایا کمکم کن » خدایی آنجا نبود، آنجا تنها یک تاریکی و کابوس بی پایان و ترسناک بود. سوختن، جهنّم سوزان، چقدر دور بودن از آن لذّت بخش است. و سقوط از آنجا، فکر کردم « اوه، خدای من » بارها و بارها اینگونه سقوط کردن. رسیدم به یک جائی، دود، تاریکی، بیماری و اوه، چه حسّی! می توانستم آن زنان را ببینم که به سمت من می آمدند، با چشمانی که آنگونه آرایش شده بود. حال، یادتان باشد، این حدود چهل و پنج سال قبل بود آنها داشتند می رفتند.« اووه، اوووه، اووه!» گفتم:« آیا باید تا ابد آنجا باشم؟» « تا ابد»
132. گفتم:« ای خدا، اگر بگذاری از اینجا بیرون بروم، دیگر شرمنده ی تو نخواهم بود. دیگر شرمسار نخواهم بود، خدایا، لطفاً یک شانس دیگر به من بده » اوّلین چیز، می دانید، احساس کردم دارم به بالا برمی گردم. دکتر خبردار شده بود، چون ضربان قلب من به هفتاد ضربه در دقیقه رسیده بود. خونریزی شدیدی کرده بودم و خون زیادی از من رفته بود، در خون خودم خوابیده بودم. می خواستم بدانم، یکروز این اتفاق خواهد افتاد؟
133. حدود دو سال قبل، وقتی به توکسان نقل مکان کردم با همسرم به فروشگاه j.c penny رفته بودم. اینطوری آنجا نشسته بودم و سرم را پائین گرفته بودم و منتظر بودم. چون می دانید، خانمها، خرید کردن آنها بسیار طولانی است. در حالیکه اینطوری سرم را پائین گرفته بودم، آنجا نشسته بودم، پلّه برقی داشت بالا می آمد. و به همراه آن گروهی از زنان بودند با موهایی سیخ شده به طرف بالا می دانید، مدل موهایشان، اینطوری با چشمایی که آنگونه آرایش شده بود بالا می آمدند. آنها داشتند آسیائی صحبت می کردند، همه ی آنها در رویام دوباره اتفاق افتاد. ایناهاش، اووه، اووه! »
134. برادر، خواهر، بگذارید یک چیزی به شما بگویم. شاید الآن مسخره به نظر برسد، ولی زمانی به آنجا می رسید. این یک امر جدی است. هرگز به آن راه نروید.
135. من، بعنوان فرد مسن، یک خادم، دور تا دور دنیا موعظه کرده ام، میلیونها دوست پیدا کرده ام، امّا می دانم که در آنسو باید با شما بایستم. از امور دنیا فاصله بگیرید. و اگر هنوز چیزی در شما هست، و هنوز می خواهید آنگونه که رفتار می کنید باشید، اگر اعمال و امور دنیا را در خود دارید، یادتان باشد، از آنِ خدا نیستید. تنها یک عضو کلیسا هستید، تا زمان آن ندا، آن عمق، که عمق را می خواند. می بینید؟
136. مانند، قبل از اینکه پشت ماهی یک باله وجود داشته باشد، باید آبی باشد تا او بتواند در آن شنا کند یا هرگز بالی نخواد داشت. قبل از اینکه درختی در زمین رشد کند باید زمینی وجود داشته باشد و یا درختی وجود نداشته که در آن رشد کند دلیلی برای درخت و ایجاد یک همزیستی وجود نخواهد داشت.
137. قبل از اینکه خلقتی وجود داشته باشد، باید یک خالق وجود داشته باشد. « خوشابحال گرسنگان و تشنگان عدالت » می بینید؟ چیزی در ما وجود دارد. شما چند لحظه قبل دست خودتان را بلند کردید. « من به خدا نیاز دارم » می بینید؟ یک چیزی احتیاج است. و اگر شما دنیا را دوست داشته باشید، به آن سمت بروید، به امور دنیا، به سفرهای دنیوی می روید، و در سقوط خواهید بود. می بینید؟ از آن خارج شوید شما پسران و دختران پادشاه هستید، پادشاه. خانم و آقا باشید. مثل مسیحیان راه بروید. مانند مسیحیان زندگی کنید. مانند مسیحیان عمل کنید. یادتان باشد، در صف داوری شما را با این اظهارات ملاقات خواهد کرد . می بینید؟
138. امشب با عینکهایتان نگاه کنید و ببینید. « به کدام مسیر می روم؟ آیا عیسی جائی برای من مهیّا می کند، یک بدن؟ آن بدن کامل است. آن بدن در نظم حرکت می کند. یک پسر یا دختر در حضور خداست. و من در اینجا در درد زه هستم تا در آن بدن در آنجا متولّد شوم. اگر هنوز دنیا را دوست دارم. به من نشان می دهد که بدنی در آنجا ندارم. من تنها یک عضو کلیسائی هستم. من ژن خدا نبودم. نیستم. او پدر من نیست.
139. او گفت: « اگر بی تأدیب باشید» این چیزی است که اکنون در حال رسیدن به آن هستند. « پس شما حرام زادگانید نه پسران » ( عبرانیان 12: 8 ) درست نیست؟ [ جماعت می گویند: « درست است » ] آیا کتاب مقدّس این را می گوید؟ [ « آمین » ] اگر نتوانید متحمّل تأدیب خدا باشید، وقتی می بینید که کتاب مقدّس را در نظم قرار می دهد، و بگوئید: « اوه، نمی خواهم این چیزها را بشنوم.من یک...... بسیار خوب. می بینید. این یک گواه معتبر است که شما یک فرزند خدا نیستید. امّا یک فرزند راستین خدا در گرسنگی و عطش است. چرا؟ اگر چیزی در قلب شما وجود دارد و به شما می گوید که آن را می خواهید، و به آن احتیاج دارد، نشان می دهد که یک چیزی تهییج شده و سعی می کند شما را بدانجا بکشد. یک بدن در آنجاست که این بدن نماد و نمونه ای از آن است. از این یکی برای چه استفاده می کنید، برای جلال دادن شریر و دنیا، و مدها و این چیزها؟ آیا نگاهتان به سوی آسمان است. یک چیزی آنجاست، آیا با حیاتتان خدا را جلال می دهید؟ در خانه ی پدر من منزل بسیار است والّا به شما می گفتم می روم تا برای شما مکانی حاضر کنم. .... باز می آیم و شما را برداشته با خود خواهم برد تا جائی که من می باشم شما نیز باشید.
140. اموری که در آینده هستند. این چیزهایی که اکنون هستند، پتانسیلی هستند برای آنچه که خواهد بود.
دعا کنیم.
141. جداً فکر کنیم. دوستان مسیحی این کار را خواهید کرد؟ برای یک لحظه واقعاً جدی فکر کنید. برای چند لحظه کاملاً ساکت باشیم و بگذاریم روح القدس صحبت کنید.
حال، خیلی وقت پیش روح القدس من را به سمت شما پنطیکاستی ها فرستاد. یکی از بچه های شما اینجاست که آمده تا شبان شما باشد. می گفت: « ثمره ی این خدمت است » او دیده است که خداوند عیسی چشمان نابینایان را گشود،.... او گفت: « سرهای متوؤم شده و بزرگ شفا یافته » من هنوز جلسات شفا را دارم. ولی متوجّه شدم که برای افراد زیادی دعا کردم که بسیار بیمار بودند. آنها شفا یافتند. خدا به دعاها جواب داد و بیماران را شفا داد. ولی می دانید، برخی از آن افراد که شفا یافته بودند، اکنون مرده اند. مهم نیست که چقدر بیمارید، اگر شفا یافته باشید، بهر حال خواهید مرد. امّا آن جان، برادر عزیز، آن جان، خواهر عزیزم. الآن برای آن فکر نخواهید کرد. این ابدی است. اگر آن محبّت خدا آنجا نیست، چیزی نیست که شما را به آن سمت بکشد، آیا از خدا نخواهید خواست، اوه، خدای من، امشب من را از نو بساز. دوستت دارم خداوندا! می خواهم دوستت داشته باشم. و چیزی، در قلب من می گوید؛ باید به تو نزدیکتر زندگی کنم. می خواهم همین الآن بیایم خداوندا و این کار را بکنم؟ اگر چنین فریاد یا افرادی در داخل یا خارج از این ساختمان هستند، بعنوان یک خادم مسیح می خواهم، به نام عیسای مسیح می توانید با سرهایی خم شده دستتان را به سوی او برافرازید و بگوئید « خدایا، مرا نزدیکتر ساز، نزدیکتر، نزدیکتر خدای عزیز. می خواهم با هر آنچه که در کلامت داری هماهنگ باشم»؟ دستتان را بلند کنید،حال، واقعاً صادق باشید. فکر کنید.
142. حال،آنها می گویند« اوه، من این کار را کرده ام. در روح فریاد زده ام. به زبانها صحبت کرده ام. امّا ببین، یک کمبودی در زندگی من هست. من در آینه ی کلام خدا نگاه می کنم، می دانم که یک چیزی هست به کلیسا می روم، ولی آنچه که باید باشم نیستم.» می بینید. این نشان می دهد. یک چیزی.
حال، اگر می توانید به خودتان نگاه کنید و ببینید که در تطابق با کلام خدا نیستید، و چیزی وجود ندارد که باعث شود دست خودتان را بلند کنید، پس بدانید که یک جای کار ایراد دارد. باید .... مادرم می گفت: « نمی توانی از شلغم خونی بگیری، چون هیچ خونی در آن وجود ندارد » می بینید؟ به این فکر کنید. جداً ممکن است این آخرین فرصت شما باشد. سی یا چهل دست بلند شده است، در این جماعت کوچک در اینجا، حتّی از روحانیون.
143. چند لحظه واقعاً محترم باشید. حال، واقعاً فکر کنید. « خداوندا، ممکن است امشب در یک تصادف کشته بشوم. ممکن است در اثر یک سکته ی قلبی بمیرم. یکی از این روزها ممکن است به دکتر زنگ بزنم، و او بیاید، نبض من از کار افتاده و مرده باشم یا صورتم را به متکا فرو می کنم و می گویم« ای خدا، ای خدا، ای خدا» می بینید؟ آن قلب در حال مردن آخرین ضربان خود است، دارید به آخرین دروازه ی بزرگ و عظیم نزدیک می شوید هرگز خارج نمی شوید. مگر اینکه یک چیزی در شما باشد، بعد از اینکه شما از روح خدا مولود شده باشید. گرسنگی و عطش این را دارید تا با خدا بروید، باید اینگونه باشد. می بینید؟ شما فرزندی در زمین هستید، در شکم زمین، هنوز منتظر هستید تا در ملکوت خدا متولد شدید، جائیکه او رفته است تا برای شما یک بدن مهیّا سازد، آن بدن یک بدن کامل است. حال، عمیقاً به این فکر کنید و با هم دها کنیم.
144. خداوندا، می دانم که این بعنوان صفحه ای در آن کتاب ثبت شده است. خداوندا، آنقدر در علم و دانش آمیخته شده ایم که ما را بیدار کند، برای این حقایق که هر کاری که ما می کنیم به در سرتاسر جهان در حرکت است، در همان زمانیکه آن را انجام می دهیم. ما از طریق تلویزیون به این رسیدیم. متوجّه شدیم که خداوندا، این تلویزیون نیست که تصویر را می سازد، بلکه این تنها کانالها و ارتعاشات هستند که در مجاری مشخص این تصاویر را می سازند. حتّی رنگ لباسهائی که ما بر تن داریم. از طریق امواج و ارتعاشات به سراسر دنیا می رود. پس چقدر بیشتر خواهران ما که آنگونه رفتار می کنند، و حتّی این گرسنگی را حس نمی کنند، با صورتهای آرایش شده و موهای کوتاه شده؟ و خادمینی که به سمت الهیات می روند، چند مدرسه ی دینی« و کلام انسان را می گیرند، که یا سنت هایشان، فرامین خدا را در قوم بی اثر می سازد، با سنت هایشان» می گویند که آنها تنها باید متعلّق به یک کلیسا باشند و فقط همین. اوه، خداوندا، آیا آنها متوجّه هستند و کلامیکه می گویند، از نظر علمی اثبات شده است، ثبت می شود؟ و این ثبت از زمانیکه ما زندگی خود در این زمین را شروع می کنیم آغاز می شود و زمانیکه ما بمیریم به انتها می رسد و در آلبوم خدا گذارده می شود تا دوباره در روز داوری اجرا شود. چطور می خواهیم از این فرار کنیم، یعنی از لعنِ خدا، اگر این چیزها برای ما بسیار واضح و آشکار شده و در عین حال ما آن را رد کنیم؟ اوه، خداوند عزیز، این کلمات هرگز نمی میرد. آنها می روند و می روند و در روز داوری دوباره اجرا خواهند شد. تو آن دست هایی که بالا رفت را دیده ای، پدر، این درروز داوری همانجا خواهد بود. آنچه در قلبشان بدان فکر می کنند در روز داوری آنجا خواهند بود.
145. حال، پدر، خدا، از تو می خواهم ، بعنوان خادمت، دعا می کنم که شرارت را از قوم خود دور کنی. شرارت: یعنی کاری که می دانیم باید انجام بدهیم و آن را انجام ندهیم. داود گفت:« اگر آبستن شرارت در قلب خویش باشم، خدا دعای مرا اجابت نخواهد کرد» دعا می کنم که خداوندا، شرارت را از ما بردار، زیرا عینک تو کلام است، که نشان می دهد چقدر از اینکه پسران و دختران پادشاه باشیم فاصله داریم. پدر، دعای من این است که امشب این کار را انجام بدهی،
146. و این را یک مذبح بساز، زیرا این مذبح پر است از مردمان و آن را، در صندلیهایی که نشسته اند یک مذبح بساز، قلب آنها را مذبح بساز، باشد تا اعمال دنیا و دنیا از قلب هر برادر و خواهری که اینجاست بیرون برود، و باشد تا آن جوانه ی حیات آن زن خدا که از آن صحبت کردیم. آن صفت و ذاتی از خدا که پائین آمد، و اینجا برای جلال خدا آشکار شده است، خدایا، دنیا را از آن دور کن.
147. و دیگران، من نمی توانم دعا کنم، خداوندا، زیرا « بیماری تا به موت است» چیزی نیست که بتواند باعث حرکت آنها نشود. امّا آنها که می توانند، و می دانند که این اشتباه است، قلبها و جانهایشان را پاک و تطهیر کن. امشب خداوندا. و باشد تا از روح تو پر شوند و در نور تو گام بردارند.
148. و این شبان جوان و عزیز و ظاهراً قوی که اینجاست را برکت بده خداوندا. این مرد جوان می گوید از دیدن آنچه که انجام داده ای تحت تأثیر گرفته است. این مرد جوان، اوه خداوندا، جانش را مشتعل بساز. این را عطا کن خداوندا، او یک شبان راستین باشد، مدام، در تمام مدّت، تا گلّه ای را که روح القدس وی را بر آن ناظر قرار داده است خوراک دهد. این را عطا کن ای خداوند، به چپ و راست به هیچ طریق یا آئین دیگری منحرف نشود. بلکه تنها کلام خالص خدا از دهانش خارج شود و تنها همان. خداوند او و عزیزانش را برکت بده و به کلیسای کوچکش در اینجا با همه ی آنها باش پدر.
149. این را به تو می سپارم پدر. بذر کاشته شده است، باشد تا این بر بذری که برای حیات مقدّر شده است بیفتد و خوب رشد کند، مسیحیان قدرتمند برای این جماعت و سایر جماعتها جاهائیکه از آن می آیند، این را عطا کن ای خداوند. این را به تو می سپارم به نام عیسی مسیح، پسر خدا. و پدر، « به سبب تقصیرهای ما مجروح و به سبب گناهان ما کوفته گردید و تأدیب سلامتی ما بروی آمد و از زخمهای او ما شفا یافتیم»
150. چند لحظه قبل دیدم که یک خانم دستپاچه از در وارد شد و خداوندا، در خانواده ی خودش ، چه اعمال عظیمی انجام شده، و تو چگونه خودت را آشکار ساخته ای، خداوندا، دعا می کنم برای آن زن، امشب تمام آن گذشته اش را از او بردار و او را شفا بده. این کار را خواهیی کرد خداوندا؟ او را به نزد خود بگیر.
151. این را ببین خداوندا، امشب فرزندان کوچکی اینجا نشسته اند که نیاز به شنا دارند. دعای من اینست که آنها را شفا بدهی پدر، این را عطا کن. قوت شفای عظیم تر بیاید و ما را هم در جسم و جان شفا بخشد.
و اکنون، شما که الآن در کلیسا هستید یا خارج از ساختمان، که به شفا نیاز دارید، می خواهم تا دستتان را بلند کنید و بگوئید: « محتاج شفا هستم، برادر برانهام » به نظر می رسد همه اینگونه اند، بسیار خوب، آیا بعنوان خادم مسیح به من ایمان خواهید داشت؟ بگوئید آمین. [ جماعت می گویند: « آمین » ] سپس، می خواهم که بر یکدیگر دست بگذارید. فقط بر یکدیگر دست بگذارید. شما دستتان را بلند کرده بودید، داخل یا خارج از ساختمان، دستتان را بعنوان کسانیکه ایماندار به خدا هستند بلند کردید. عیسای مسیح گفت: آخرین مأموریت او به کلیسا. پس بديشان گفت: «در تمام عالم برويد و جميع خلايق را به انجيل موعظه كنيد. هر كه ايمان آورده، تعميد يابد نجات يابد و امّا هر كه ايمان نياورد بر او حكم خواهد شد. و اين آيات همراه ايمانداران خواهد بود كه به نام من ديوها را بيرون كنند و به زبانهاي تازه حرف زنند و مارها را بردارند و اگر زهر قاتلي بخورند، ضرري بديشان نرساند و هرگاه دستها بر مريضان گذارند، شفا خواهند يافت.» حال عیسی این را گفت. یادتان باشد، او این را گفت و باید اینگونه باشد. او این را نمی گفت مگر اینکه کسی بود که بتواند در آن کلام را دریافت کند. درست مانند رحم مریم که می توانست پذیرای آن وجود باشد.« اینک باکره حامله شد » درست مانند یک درخت نخل خرما که می توانست خلق شود، یک بلوط روی یک تپّه، کلام او این کار را کرد. کلام او اکنون در قلب شما می تواند یافت شود. « من ایمان دار هستم خداوندا، این مرد یا زنی که بر او دست گذاشته ام، در رنج است. دعا می کنم، نه برای خودم، چون آنها برای من دعا می کنند. من برای او دعا می کنم، اوه خداوندا! او را شفا بده. من ایماندار هستم، و ما اکنون جمع شده ایم. ما تعلیم یافته ایم که وقتی عیسی بر روی زمین راه می رفت ما با او بودیم، زیرا ما بخشی از کلام او بودیم. ما با او رنج کشیدیم. با او خون ریختیم. با او مردیم، با او دفن شدیم، با او قیام کردیم و اکنون با هم در جایگاههای آسمانی در مسیح عیسی نشسته ایم. و من دست بر یک پسر یا دختر خدا گذاشته ام و برای او دعا می کنم. حال، خداوندا دعای من را اجابت کن و این پسر یا دختر خدا را شفا بده» با هم برای یکدیگر دعا کنیم.
152. خداوند عیسی، با فروتنی آمده و به اشتباهاتمان اعتراف می کنیم. آمده و اعتراف می کنیم که شایسته ی بیماری، موت و حزن هستیم، امّا استمالت برای گناهانمان را می پذیریم. و امشب این، پسران و دختران خدا، اینجا نشسته اند، اصلاح کلام را شنیده اند و دستشان را بلند کرده و خواهان یا راه رفتن نزدیکتر با تو هستند. اکنون آنها بر یکدیگر دست گذارده اند زیرا به درستی کلام تو ایمان دارند. ایمان دارند که ما اکنون با مسیح قیام کرده ایم و با در جایهای آسمانی نشسته ایم. آنها بر یکدیگر دست گذارده و برای هم دعا می کنند. « دعای ایمان، مریض را شفا خواهد بخشید، و خداوند او را خواهد برخیزانید، و اگر گناهان کرده باشد، از او آمرزیده خواهد شد. نزدیک یکدیگر به گناهان خود اعتراف کنید و برای یکدیگر دعا کنید تا شفا یابید، زیرا دعای مرد عادل در عمل، قوّت بسیار دارد» اوه خدای ابدی، دعای خادمین خود را بشنو. و اکنون، باز مکتوب است. اگر قومی به نام من در جائی جمع بشوند و دعا کنند، سپس من از آسمان آنها را خواهم شنید. اوه خدای عزیز، امشب دعای فرزندانت را بشنو از آسمان. روح القدس را بر این جماعت نازل فرما، مانند وزش یک تند باد. و ما این قوم را به حضور خدا می آوریم.
153. شیطان تو مغلوبی، تو یک مغلوب هستی. عیسای مسیح در جلجتا بر تو غالب آمد. تو هیچ قوّتی نداری. تو یک بلوف هستی. امشب دستت را کوتاه می کنیم. به نام عیسای مسیح از این افراد در اینجا خارج شو، تو بیماری و ضعف. و آنها به نام عیسای مسیح، پسر خدا، در آزادی بروند.
154. هللویاه! جلال خدا را احساس کنید! اجابت دعایتان را احساس کنید. ایمان دارید که خدا به فردیکه کنارتان نشسته است پاسخ داده؟ چند نفر به این ایمان دارید؟ دستتان را بلند کنید. [ جماعت شادی می کند] بفرمائید. اوه، عالی!
دوستش دارم.....
اکنون با دستانی برافراشته با تمام قلبتان برای او بخوانید
چونکه نخست او مرا دوست داشت.
آیا جدی می گوئید، با تمام قلبتان؟
156. چند نفر احساس می کنید که خدا شرارت شما را بخشیده است، کارهائی که انجام داده اید؟ « و از امشب به بعد برّه ی خدا، قول می دهم که در رستگاری گام بردارم در احترام و افتخار به نامی که خوانده شده ام زیست خواهم نمود، یک مسیحی، حیاتی مثل مسیح، دستان خودم را بر می افرازم، خداوندا، یکبار دیگر خودم را به تو تقدیم می کنم، امشب، در تو گام خواهد برداشت» آمین.
در نور گام بر خواهید داشت، نور زیبا
به جائی بیا که قطرات رحمت درخشان است
به دور ما بتاب، در روز و شب
عیسی ای نور جهان
در نور گام خواهیم برداشت، این چنین نور زیبایی است
از جائی می اید که قطرات......
جائی که او رفته تا مکانی برای ما مهیّا سازد.
به دور ما بتاب، در روز و شب
عیسی ای نور جهان
ای مقدّسین نور بیائید و اعلام کنید
عیسی ای نور جهان
راستی و رحمت در نام او
عیسی نور جهان
آنوقت ما چه خواهیم کرد؟
در نور گام خواهید برداشت، در چنین نوری زیبا
از جائی می آید که قطرات رحمت می تابد
به دور تا دور ما بتاب، در روز و شب
عیسی ای نور جهان
آیا احساس نمی کنید پاک شدید، احساس خوبی ندارید؟[ جماعت می گویند آمین] اوه خدای من، با هم دست بدهیم، دوباره بخوانیم.
در نور گام خواهید برداشت، در چنین نوری زیبا
از جائی می آید که.... ( خدا به شما برکت بدهد برادر) .... قطرات رحمت می تابد
عیسی ای نور جهان
چشمانمان را ببندیم و این را با هم زمزمه کنیم. [ برادر برانهام و جماعت شروع می کنند به زمزمه ی عیسی نور جهان] مثل فرزندان عمل خواهیم کرد. ما فرزندان هستیم.
اوه، این چه نور زیبائی است
و از جائی می آید که قطرات رحمت می تابد
اوه، به دور تا دور ما بتاب، در روز و شب
عیسی، ای نور جهان
دوستش ندارید؟[جماعت می گویند: « آمین »]
ایمانم به تو می نگرد
ای برّه ی جلجتا
چشمانتهان را ببندید و این را بخوانید. در روح پرستش کنید.
منجی الهی
اکنون که دعا می کنم من را بشنو
گناهانم را بردار
بگذار تا از امروز
کاملاً از آن تو باشم
وقتی در پیچ و خم تاریکی زندگی گام بردارم
و اندوه من را احاطه کرده باشد
اوه، تو هادی من باش
تاریکی را به روز امر فرما
ترس و اندوه را بزدا
و بگذار تا سرگردان باشم
یا از تو جدا شوم
157. اوه، خدای من می دانم که یک فرد از مد افتاده هستم. دوست دارم...... فکر کنم، این تمام چیزی است که به آن رسیده اند، رقص های fandango و راک اندرول و chopped up و همه ی این چیزها. آن شاعران قدیمی که آن سرودها را می گفتند، روح القدس قلم را لمس می کرد و شروع به نوشتن می کرد. اوه خدای من! من به رادی پرونت فکر می کنم و همه ی آنها، فنی کراسبی.
من را رد نکن، ای منجی مهربان
فریاد خاضعانه ام را بشنو
158. یک بار می خواستند تا او را بدست آورند. او کاری را که الویس پریسلی پنطیکاستی انجام داد نکرد، اینکه حقوق مادرزادی خود را بخاطر چند کادیلاک بفروشد. او..... آنها پیش وی آمدند تا برایشان سرودهای دنیوی بگوید. او گفت: « به هیچ وجه این کار را نخواهم کرد »
گفتند:« تو نابینا هستی . وقتی برسی به ملکوت از کجا خواهید دانست؟ »
او برگشت، الهام، و گفت:
او را می شناسم
او را می شناسم
نجات یافته در کنارش می ایستم
او را می شناسم، او را می شناسم
با جای میخ بر روی.....
در غیر اینصورت« اگر او را نبینم، دستش را احساس خواهم کرد»
او را می شناسم
و نجات یافته در کنارش می ایستم
او را می شناسم
با نشان میخ بر روی دستش
159. آیا این باعث نمی شود او را دوست داشته باشید؟ رفته تا جائی برای ما مهیّا سازد!« و اگر بروم و جائی مهیّا سازم، دوباره آمده شما را با خود می برم »
160. فرزندان کوچکی که اکنون در مشقّت هستید، دوباره مطیع احکام و فرامین خدا باشید. و شبان، اینجا، اگر هیچ یک از شما تا بحال تعمید نیافته اید، آب آماده خواهد بود. و عضویّت برای کلیسا، یا هر چه که می خواهید انجام دهید، انجام دهید. اگر تعمید نیافته اید، روح القدس، امشب شب دریافت آن است. به این ایمان ندارید؟[جماعت می گوید: « آمین » ]
161. اوه، شما می گوئید « برادر برانهام، دیر شده است. موعظه ی شما طولانی بود » پولس تمام شب موعظه می کرد، یک شب، چنین پیغامی مثل همین. و یک.... یک مرد جوان از دیوار پائین افتاد و کشته شد و پولس، بسیار مسح شده با همین نوع پیغام، بدن خود را به روی او گذاشت، و حیات دوباره به آن جوان برگشت. هنوز« عیسای مسیح دیروز، امروز، و تا ابدالاباد همان است » است.
دوستش ندارید؟ [ جماعت می گویند: « آمین » ] یکبار دیگر، با دستانی برافراشته، « دوستش دارم، دوستش دارم، پیانیست کجاست؟ آنجا اگر ممکن است خواهر،یا هرکس که هست، یک قطعه ی کوچک برای ما می نوازید؟ چند نفر او را دوست دارند؟ دستتان را بلند کنید. بگوئید: « واقعاً دوستش دارم. با تمام قلب دوستش دارم. دوستش دارم. دوستش دارم »
162. حال این را برای جلال خدا با هم بخوانیم: حال با چشمانی بسته و دستانی افراشته به سوی آسمان. « دوستش دارم، دوستش دارم» ما در حال پرستش هستیم. وقتی موعظه می کنید، قطع می کنید، اشک می ریزید، اینگونه کشیده می شوید، این مرهمی است که خدا می ریزد و شفا می دهد. « مرهمی در جلجتا است، برای جان» اکنون این را با هم بخوانیم
دوستش دارم، دوستش دار
چونکه نخست او مرا دوست داشت
و نجاتم را بر صلیب جلجتا مهیّا کرد
163. و مردم از این خواهند دانست که شاگردان من هستید که یکدیگر را محبّت نمائید، درست است. اگر ما نتوانیم یکدیگر را محبّت نمائیم، کسانیکه می بینیم، چطور می خواهیم خدائی را محبت کنیم که نمی بینیم؟
دوستش دارم......
164. [ برادر برانهام با یک نفر بر روی جایگاه صحبت می کند] خدا به شما برکت بدهد. [ برادر می گوید: بودن در اینجا افتخاری است از آسمان] متشکرم برادر[این خیلی خوب است] حال، فکر می کنم که کلیسا، همه قوت گرفتند، اینطور نیست؟[ بله، واقعاً] خدا به شما برکت بدهد برادر بون brother boone جماعت را به شما می سپارم. خدا به شما برکت بدهد.