این پیغام روز ی30 ژوئن 1963 توسط برادر ویلیام ماریون برانهام، در خیمه ی برانهام واقع در جفرسون ویل ایالت ایندیانا موعظه ضبط شده وتمام تلاش برای پیاده سازی پیغام شفاهی از روی نوار مغناطیسی صورت گرفته است. این پیام توسط PEYGHAM چاپ و منتشر شده است.
این موعظه  توسط وب سایت www.peygham.net بصورت رایگان در اختیار شما گذارده شده، پیغام یک وب سایت غیرفرقه‌ای بوده و به مرجعیّت نهایی کلام خدا و سر بودن خداوندمان عیسای مسیح ایمان دارد. این پیغام توسط نبی خدا ویلیام برانهام که بعنوان یک مبشّر بین‌المللی شناخته می‌شود به زبان انگلیسی موعظه شده، و توسّط گروهی از مقدّسین که با این وب سایت همکاری می‌کنند به زبان فارسی ترجمه شده است.
شما می‌توانید از طریق پست الکترونیکی This email address is being protected from spambots. You need JavaScript enabled to view it. با ما در تماس باشید و جزوات و مقالات مربوط به پیغام زمان آخر را از این طریق دریافت نمایید. هرگونه چاپ و استفاده از مطالب این کتابچه منوط به دریافت مجوز از مرکز پرشین میسیون می‌باشد.

 

 

 

همانطور که سرپا ایستاده ایم سرهای خود را خم می‌کنیم و به خدا نظر می‌کنیم. اگر درخواستی دارید که خدا می‌داند دست خود را بلند کنید و آنچه می‌خواهید در قلب خود نگاه دارید.
پدر آسمانی ما٬ برای یک روز دیگر شکرگزار تو هستیم. این روز در حال اتمام است و به تاریخ خواهد پیوست. جلسه ی امروز که گذشته است و هر کلمه ای که گفته ایم در فضا معلّق است٬ یا بر روی نوار٬ و روزی باید آنها را ملاقات کنیم. هر یک چه درست و چه غلط باشد. و ما ایمان داریم که درست است. زیرا که این کلام٬ کلام توست.
حال٬ دعای ما این است که امشب نیازهایی که داریم را به ما عطا کنی. با دستهایی که به سوی تو برافراشتیم و نیازهایی که تو بهتر از هر کسی از آنها آگاه هستی. می‌دانی که نیاز ما و درخواست ماست. پس دعا می‌کنیم که تو به ما جواب بدهی٬ خداوندا٬ و خواست قلبی ما را به ما عطا کنی که آن٬ استفاده از آنها برای جلال توست . عطا کن خداوندا .
بیمارانی را که در بین ما هستند شفا بده. هر گناه و بی ایمانی را از ما بردار و امشب دوباره سهمی‌از برکت خود را به ما بده٬ خداوندا٬ زمانیکه در کلام تو تفکّر می‌کنیم و زمانیکه در آن زندگی می‌کنیم٬ ای خداوند٬ دور هم جمع شده ایم تا فراگیریم که چگونه٬ بهتر و نزدیکتر به تو زندگی کنیم. زیرا که می‌دانیم روز نزدیک است و ما باید خودمان را جمع کنیم و از تو آموزش ببینیم. ای خداوند٬ به نام عیسی طلبیدیم. آمین « می‌توانید بنشینید ».
می‌دانم که هوا بسیار گرم است و این مکان هم از جمعیّت مملو شده است٬ از اینکه در این مکان تهویه مطبوع نداریم عذر خواهی می‌کنم. دو چیز هست که باید در سریعترین زمان ممکن برای برگزاری شایسته جلسات انجام دهم. ابتدا یک پیانو می‌خواهم که در این قسمت قرار بگیرد و پیانیست بتواند به جمعیّت نگاه کند و یک ارگ در این قسمت و یک ایر کاندیشن٬ احساس می‌کنم که فقط همین ها باشد و ما اطمینان داریم که خدا این را به ما عطا خواهد کرد.
فکر می‌کنم به من گفتند که برادر هیکرسن Hickerson این بخش را از مجلّه جدا کرده است. او این مطلب را روی میز کار من گذاشته بود. این تصویر فرشتگان است که در مورد آنها در مجلّه صحبت شده است. آیا شما آن شکل هرمی‌را می‌بینید؟ به این یکی در این طرف نگاه کنید. بخشی که اشاره شده٬ از دست سمت راست من بیرون می‌آید. درست به همان صورتی که ماه ها پیش از این٬ از طریق همین منبر اعلام کرده بودم. می‌بینید؟ و مجله ی لایف در شماره ی 17 ماه می‌خود٬ آن را کار کرده است. گمان کنم همین باشد٬ درست است؟ شماره ی 17 ماه می.
خانم وود Wood امروز به من می‌گفت که خیلی ها تماس گرفته اند و از او در این مورد پرسیده اند. بله در شماره ی 17 ماه می.
این تصویر مربوط به یک ابر اسرار آمیز است. این ابر 26 مایل ارتفاع و 30 مایل وسعت دارد٬ و این چیزی است که اینجا در مورد آن صحبت می‌کنیم و جایی است که فرشته خدا پائین آمد و تمام مکان را در بر گرفت. صدای عظیمی‌داشت.
می‌دانم یک نفر هست – ( فکر کنم زمانیکه این امر رخ داد برادر سوثمن sothman را دیدم- او اینجاست٬ بله درست است – که در آنجا ایستاده بود. ) گمان می‌کنم که خیلی از او فاصله نداشتم٬ او را دیدم و سعی کردم به او اشاره کنم ( فقط این دوربین را همراه خود داشتم. ) که حیواناتی که ما برای شکار آنها رفته بودیم آنجا روی تپه نبودند٬ آنها به تپّه ی دیگری رفته بودند. برادران را روز قبل پیدا کردم و گفتم که از کجا بروند و من نیز به این سمت رفتم که اگر حیوانات به این سمت آمدند من تیر هوایی شلیک کنم و آنها را بترسانم و به آن طرف برگردانم تا آنها بتوانند آنها را شکار کنند. ( ما داشتیم شکار می‌کردیم ) و بعد من به این سمت رفتم و آنها در این سمت هم نبودند. برادر فرِد Fred را دیدم که حرکت می‌کرد و آن حیوانات آنجا نبودند. او به عقب برگشت و برادر نورمن نیز به بالای تپه رفت و من برگشتم و از یک پرتگاه پایین رفتم ( به تنهایی ) حدود یک و نیم مایل را در یک مسیر واقعاً نا هموار بالا آمدم. نشسته بودم و داشتم به اطراف نگاه می‌کردم. در حال پاک کردن خارها از روی پاچه ی شلوارم بودم٬ دقیقاً به همان صورتی که شش ماه قبل از این واقعه به شما گفتم که خود را در رویا در این وضعیت دیدم. پیش خود گفتم: " عجیب است " چقدر دقیق٬ درست در شمال توکسان به سمت شمال شرقی هستم. شما به یاد دارید که به شما گفتم در جنوب غرب توکسان بود؟ و گفتم " عجیب است " داشتم به خارهایی که مقدار زیادی از آنها را از پاچه ی شلوارم پاک کرده بودم نگاه می‌کردم. اگر تابحال آنجا نبوده اید٬ باید بدانید که اصلاً شبیه به اینجا نیست٬ آنجا بخشی است صحرایی و مثل اینجا درخت و چیزهایی مثل آن در آنجا وجود ندارد و تا چشم کار می‌کند کاکتوس و شن می‌بینید.
من داشتم به آن صورت به آن نگاه می‌کردم. چشم خود را بلند کردم٬ در حدود فکر کنم نیم مایلی خودم یک گلّه ی بزرگ گراز را دیدم که برای غذا خوردن به آن سمت آمده بودند. با خود گفتم: " حال فقط باید برادر فرد و برادر نورمن را به آنجا ببرم. درست همینجا. "
غروب قبل از آن حضور روح القدس به طرز عجیبی در کمپ دیده می‌شد. ( او به من چیزهایی را می‌گفت که رخ داده بودند) و من مجبور شدم که برخیزم و از کمپ خارج شوم. صبح روز بعد به آنجا رفتم و گفتم: " الآن اگر بتوانم برادر فرد را پیدا کنم٬ او را به اطراف این کوه می‌آورم٬ ( که حدود یک مایل از این طرف فاصله داشت ) باید مسافتی در حدود دو مایل را طی می‌کردم تا او را ببینم شاید هم سه مایل٬ به این ترتیب از این مسیر ناهموار و پر از پستی و بلندی کوهستانی به این طرف پایین دویدم تا به او برسم و او را به اینجا بیاورم.
او نیز باید به سمت پایین تپّه می‌رفت تا برادر نورمن را پیدا کند که به این ترتیب باید حدود چهار یا پنج مایل را می‌رفت و بر می‌گشت. من داشتم تکّه ای دستمال به صمغ درختان نصب می‌کردم تا بتوانم برای خود مسیر برگشت را تشخیص بدهم٬ فقط اندکی از محلّی که از سنگهای لبه تیز مملو بود عبور کرده بودم٬ جائیکه یک آهو در سمت دیگر من پایین آمده بود و چهل یا پنجاه یارد پایین تر از تخته سنگ بود. در حدود ساعت هشت یا نه بود٬ اینطور نبود برادر فرد؟ شاید ساعت نه. من خیلی سریع از آنجا دور شدم تا گرازها من را نبینند. گرازهای نر همانطور که می‌دانید خیلی زودتر از گرازهای ماده وحشت زده می‌شوند.
بعد از این طرف شروع کردم به بالا رفتن از تپه و به مسیر باریکی رسیدم؛ ناگهان صدایی تمام مکان را فرا گرفت٬ هرگز صدایی به این مهیبی نشنیده بودم. فقط شوکه شده بودم و سنگهای زیر پایم لغزید و احساس کردم که باید از ارتفاع چهار یا پنج پایی پریده باشم و یا اینطور به نظر می‌رسید. ترسیده بودم و با خود تصوّر می‌کردم که: " اوه خدای من٬ باید تیر خورده باشم. من کلاه سیاهی به سر داشتم و شاید کسی تصوّر کرده که یک گراز در حال فرار را دیده است و به من شلیک کرده است. " صدا در بالای سرم بسیار بلند به نظر می‌رسید. درست در همان لحظه چیزی گفت: " بالا را نگاه کن " درست آنجا بود. سپس به من گفت: " زمان بازگشایی آن هفت مهر است به خانه برگرد " و من الآن اینجا هستم.
در حدود یک ساعت بعد برادر فرد و برادر نورمن را پیدا کردم٬ آنها از این اتّفاق هیجان زده بودند و در مورد آن صحبت می‌کردند. از نظر علمی‌این غیر ممکن است که در این ارتفاع٬ ابر و مه و یا چیز دیگری شبیه آن تشکیل شود.
زمانیکه به خارج از کشور می‌رویم٬ در ارتفاع نوزده هزار پایی سفر می‌کنیم که بالاتر از طوفان ها است٬ تقریباً چهار مایل بالاتر. اینطور بگوییم که در ارتفاع پانزده هزار مایلی هیچ بخاری دیده نمی‌شود٬ امّا اینجا ارتفا بیست و شش مایل است و آن ابر در تمام روز آنجا بوده است. می‌بینید؟ آنها نمی‌دانند که این چیست. امّا خدا را شکر که ما می‌دانیم. متشکرم برادر هیکرسن این مطلب را روی میزم نگه می‌دارم. زمانیکه آنها کتابی می‌نویسند٬ چرا ما آن را نداشته باشیم.
یادداشتی به دست من رسیده است. فکر می‌کنم نسبت به آخرین باری که اینجا بودم تعداد ما افزایش پیدا کرده است. فکر کنم اسم او... نام پدر او دیوید وست است و دوست کوچکی پیدا کرده ایم که می‌خواهند او را به خدا تقدیم کنند. درست است؟ برای امشب بود یا چهارشنبه شب؟ امشب؟ بسیار خوب. حالا چطور؟ شما دیوید هستید اینطور نیست؟ چطور است که دوست کوچکمان را به اینجا بیاورید و خواهرمان به اینجا بیاید و سرود " آنها را بیاورید" را بنوازد اگر شبان به این بالا بیاید٬ این پسر کوچک را به خداوند تقدیم می‌کنیم. باید آن را کتاب مقدّسی حفظ کنیم. برادر وست این نوه ی شماست؟ می‌دانید به چه فکر می‌کنم؟ همانطور که می‌دانید من هم پدر بزرگ هستم. من به یاد برادر دموس شاکاریان افتادم. او در برابر جمعیّت زیادی ایستاده بود٬ می‌دانید٬ او نیز مثل من همه چیز را باهم اشتباه می‌گرفت. او آنجا ایستاده بود و می‌گفت: " می‌دانید٬ داشتم به رز می‌گفتم – او همسرش است – از زمانیکه مادر بزرگ شدم کمی‌احساس پیری می‌کنم٬ اوه٬ منظورم پدر بزرگ بود. "
می‌دانید برادر وست٬ شما تنها نیستید٬ مثل شما اینجا زیاد است٬ من فکر می‌کنم همه ی ما می‌توانیم قدردان نوه هایمان باشیم. امیدوارم که به نظر نرسد٬ ولی ما می‌توانیم بیشتر از آنکه با فرزندانمان بودیم٬ برای آنها وقت بگذاریم. یک روز از همسرم در این مورد پرسیدم او گفت: " مطمئناً٬ یک مدّتی عاشق آنها هستی٬ بعد آنها را بر می‌گردانی پیش مادرشان٬ همین "
الآن٬ یک نوه ی کوچک من آن پشت است. او می‌گوید: " پاپا٬ موعظه - پاپا٬ موعظه " یکشنبه ی پیش آنها هدایا را روی میز گذاشته بودند٬ او را به آن پشت آوردند٬ وقتی صدای من را از میکروفون شنید گفت: " پاپا٬ موعظه - پاپا٬ موعظه " و بیلی گفت: " بله٬ آن بالا " او گفت: " نه! " و تمام هدایا را روی زمین ریخت. می‌دانید٬ می‌خواست به اینجا بیاید. می‌دانید٬ همیشه من را صدا می‌کند. اگر من را در هر همایشی ببیند فریاد می‌زند: " پاپا٬ موعظه "
" برادر برانهام فرزند را به خداوند تقدیم می‌کند – اِد "
حال اگر خدا بخواهد٬ صبح یکشنبه ی آینده قصد دارم در مورد موضوع٬ متّهم نمودن این نسل به مصلوب نمودن مسیح صحبت کنم. شاید شما بگویید این نسل نمی‌تواند این کار را کرده باشد. خواهیم دید که بر طبق کلام آنها این کار را کرده اند یا خیر.
اگر خدا بخواهد این مربوط به یکشنبه ی آینده می‌شود. اگر نه٬ اگر اتّفاقی رخ دهد٬ این هفته باید در یک همایش در هیوستن هم باشم که تا یکشنبه به طول خواهد انجامید. بنابراین نمی‌دانم که خواهم توانست یا نه. ولی قبل از اینکه برای همایش و جلسه ی آخرین هفته ی این ماه به شیکاگو برویم٬ دو هفته یعنی دو یکشنبه را وقت داریم. بعد از آن باید خانواده را به آریزونا برگردانم٬ چون تعطیلات آنها به پایان رسیده و کوچولوها باید به مدرسه بروند.
چند نفر از خواندن کلام و برکت خداوند لذت برده اند؟ همه ما این کار را انجام می‌دهیم. الآن هوا گرم است و می‌دانم که بعضی از شما باید امشب به خانه برگردید. می‌دانم که برادر رادنی و چارلی و دیگران باید مسافت زیادی را رانندگی کنند. یک لحظه صبر کنید٬ شما در تعطیلات هستید اینطور نیست؟ شنیدم شما به ماهیگیری می‌روید٬ خدا برای کسانیکه به ماهیگیری می‌روند زمان را متوقّف می‌کند. شما تا زمانیکه مشغول ماهیگیری باشید پیر نمی‌شوید. خوب حالا٬ شما دختر ها هم با آنها می‌روید درست است؟ من هم اگر بتوانم به شما خواهم پیوست. می‌دانید٬ می‌گویند خدا برای کسانیکه به ماهیگیری می‌روند زمان را متوقّف می‌کند. وقتی احساس می‌کنید که همه چیز پیچیده است٬ این کار را زیاد انجام دهید. بهترین چیزی که در زندگی ام برای تمدّد اعصاب پیدا کرده ام٬ رفتن به ماهیگیری است.
یک بار کارت کوچکی از برادر تروت من Troutman دریافت کردم. کسی برادر تروت من را بخاطر می‌آورد؟ برادر تروت من از Ice company در آلبانی؟ او کارت کوچکی داشت که روی آن نوشته شده بود « برو ماهیگیری » و ادامه می‌داد و می‌گفت: " هرکس در موقع ماهیگیری به برادر خود کمک می‌کند. " حدود هشت یا ده مورد مختلف داشت٬ زمانیکه به انتهای آن می‌رسیدید می‌گفت: " انسان زمانیکه به ماهیگیری می‌رود به خدا نزدیک تر است. " و من فکر می‌کنم که این درست باشد. فقیر و ثروتمند هنگام ماهیگیری یکسان هستند. می‌بینید؟ و همه چیز در مورد صیّادی بود.
خوب من در مورد نوع دیگری از صیّادی که در سی و سه سال گذشته مشغول آن بوده ام برای شما خواهم گفت٬ یعنی صید جانهای انسانها. خدا به ما کمک کند تا بتوانیم هر نفری که پیدا می‌کنیم را صید کنیم.
جلسه ی امروز روی نوار ضبط می‌شود. اگر جیم اینجا و در حال ضبط باشد٬ امروز صبح یک نفر توجّه من را به چیزی جلب کرد. من گفتم " خروج دوّم " منظورم دوّمین نبود ٬ بلکه سوّمین خروج درست است. روح القدس به شکل ستون آتش٬ نزول و ظهور خدا٬ که اوّلین خروج بود و اسرائیل را از مصر خارج نمود. دوّمین خروج٬ مسیح بود که کلیسا را از اورشلیم بیرون آورد و سوّمین خروج زمانی است که همان ستون آتش عروس را از کلیسا می‌گیرد. می‌بینید؟ خروج از جسمانی٬ خروج روحانی و خروج روحانی از روحانی. سه خروج٬ می‌بینید؟ و ما سه دوره ی آن را می‌بینیم.
برای امشب می‌خواهم نوار دیگری را ضبط کنم کنیم که عنوان آن هست٬ آیا زندگی شما شایسته ی انجیل است؟ که با توجّه به چند آیه و متنی که اینجا دارم خیلی طول نمی‌کشد. امّا اوّل می‌خواهیم که کلام خدا را بخوانیم. قبل از آن برای چند لحظه سرها و قلبهای خود را در برابر او خم می‌کنیم.
خداوند عیسی٬ هر مرد و زنی و یا کودکی می‌تواند بطور فیزیکی این کتاب مقدّس را ورق بزند و آن را بخواند٬ امّا جز تو کسی نیست که بتواند آن را مکشوف کند. خداوندا٬ دعا می‌کنم٬ چیزی که در قلب من گذاشتی به تمام دنیا فرستاده شود و همه ی قومها بدانند که چه نوع زندگی را نیاز دارند تا در آن زیست کنند. چون خیلی ها از من می‌پرسند که: آیا زندگی مسیحی به معنی حضور در جلسات کلیسایی است؟ یعنی کمک کردن به فقیران و نیازمندان؟ یا اینکه شناخته شدن بعنوان یک عضو ثابت در کلیسا؟ و یا وفادار بودن نسبت به کلیسا؟ و سوالاتی شبیه این. پدر٬ امشب جواب صحیح ما از طریق کلام تو برای تمام مردم گفته شود. چون در نام عیسی مسیح می‌طلبیم٬ آمین.
حال کتاب مقدّسهای خود را باز کنید. از انجیل لوقا باب 14 آیه 16 شروع می‌کنیم و آیاتی را به عنوان پایه و پس زمینه این موضوع باهم مرور می‌کنیم٬ که قصد داریم در حدود سی یا چهل دقیقه به آن وقت بدهیم. حال انجیل لوقا آیه 16 از باب 14 :
" آنگاه یکی از مجلسیان چون این سخن را شنید گفت: خوشابحال کسی که در ملکوت خدا غذا خورد. به وی گفت: " شخصی ضیافتی عظیم نمود و بسیاری را دعوت نمود. پس چون وقت شام رسید٬ غلام خود را فرستاد تا دعوت شدگان را گوید٬ بیایید زیرا که الحال همه چیز حاضر است. لیکن همه به یک رٲی عذر خواهی آغاز کردند. اوّلی گفت: مزرعه ای خریدم و ناچار باید بروم آن را ببینم٬ از تو خواهش دارم مرا معذور داری. و دیگری گفت: پنج جفت گاو خریده ام٬ می‌روم تا آنها را بیازمایم٬ به تو التماس دارم مرا عفو نمایی. سوّمی‌گفت: زنی گرفته ام و از این سبب نمی‌توانم بیایم. پس آن غلام آمده٬ مولای خود را از این امور مطلّع ساخت. آنگاه صاحب خانه غضب نموده٬ به غلام خود فرمود: به بازارها و کوچه های شهر بشتاب و فقیران و لنگان و شلان و کوران را در اینجا بیاور. پس غلام گفت: ای آقا آنچه فرمودی شد و هنوز جای باقی است. پس آقا به غلام گفت: به راهها و مرزها بیرون رفته٬ مردم را به الحاح بیاور تا خانه من پر شود. زیرا به شما می‌گویم هیچ یک از آنانی که دعوت شده بودند٬ شام مرا نخواهند چشید. "
توجّه کردید٬ سه دعوت انجام شد. ابتدا به نزد کسانیکه دعوت شده بودند رفتند و آنها از آمدن اِبا نمودند. سپس آنها به یک جنبش شفا رفتند تا کوران٬ کران٬ و... را بیاورند و هنوز جا بود٬ پس او بیرون رفت و خوب و بد را بدون تفاوت به داخل برد.
حال یک مثال دیگر در این مورد را می‌خوانید. چیزی شبیه این در متّی 22 : 1 – 10 ٬ اگر خواستید می‌توانید بعداً آن را بخوانید٬ امّا من این موضوع را از آنجا برداشت نمودم: آیا زندگی شما شایسته ی انجیل است؟
عیسی در اینجا می‌گوید که انسان همیشه در برابر دعوت خویش بهانه تراشی می‌کند تا کلام خدا را دریافت نکند. اگر به آنها اثبات هم شده باشد که این بزم او و دعوت اوست٬ آنها همچنان در حال بهانه جویی هستند. اگر شما متّی 22 را بخوانید خواهید دید که در آنجا نیز بهانه تراشی انجام شده بود.
پس آنها تلاش می‌کنند. این به تمام اعصار بر می‌گردد.به دورانی باز می‌گردد که یک مرد تاکستانی غرس نمود و در می‌یابیم که چطور خادمان خویش را برای دریافت سهم خویش فرستاد. اوّلین خادم آمد٬ آنها چه کردند؟ او را طرد نمودند. خادم بعدی آمد٬ او را سنگسار نمودند و آن مردان ظالم٬ خادمان را یکی پس از دیگری مضروب ساختند. پادشاه در نهایت پسر خویش را فرستاد و زمانیکه پسر او آمد٬ می‌بینیم که آنها با خود گفتند: " او وارث است٬ او را بکشیم و بعد همه چیز از آن ما خواهد بود " سپس عیسی به آنان گفت: " پس پادشاه فرستاده آنها را رانده و شهر آنها را به آتش کشید. "
حال ما می‌بینیم زمانیکه خدا دعوتی به یک انسان می‌دهد تا کاری را به انجام برساند تا دعوت او را دریافت کند و او این دعوت را که او عطا نموده رد می‌کند٬ سپس بعد از رد نمودن این رحمت٬ چیزی به جز داوری باقی نمی‌ماند. اگر شما از حدود بخشش عبور کنید٬ تنها یک چیز باقی است و آن داوری است. و ما می‌بینیم که انسان در تمامی‌ادوار این کار را انجام داده است. این امر تقریباً در تمامی‌ادوار کلیسا رخ داده است.
زمانیکه خدا نوح را فرستاد تا راه گریزی برای تمامی‌کسانیکه می‌خواستند نجات یابند مهیّا نماید٬ آنان تنها او را تمسخر نمودند و به او خندیدند. خدا راه را مهیّا کرد٬ امّا آنها معذور بودند. این روش با شیوه ی مدرن زمان آنها هماهنگ نبود. مطابق با آن چیزی که آنها می‌خواستند نبود. بنابراین٬ آنها در تمام ایّام نوح بهانه جویی نمودند.
آنها در ایّام موسی بهانه داشتند٬ در ایّام ایلیّا بهانه داشتند٬ در ایّام مسیح بهانه داشتند و حتّی امروز نیز بهانه دارند.
حال٬ همان صحبتی که او نسبت به اسرائیل در مورد دعوت به بزم می‌نمود را می‌توانیم نسبت به کلیسا بکار ببریم که برای بزم دعوت شده ولی این کار را نخواهد کرد٬ یعنی بزم روحانی خداوند . آنان این کار را نخواهند کرد. آنها تمایلی به انجام این کار ندارند. آنان کارهای دیگری دارند که باید انجام دهند. آنان بهانه خواهند آورد.
اگر اسرائیل دو هزار سال قبل دعوتی را که به آنها سپرده شده بود را پذیرفته بودند٬ امروز در این وضعیّت کنونی نبودند. دوهزار سال قبل اسرائیل دعوت به شام عروسی را رد نمود. آنان این دعوت را رد نمودند و به سمت داوری حرکت کردند. همانگونه که عیسی گفت٬ آنان انبیایی را که به سمت آنها فرستاده شده بودند را سنگسار نمودند و کشتند و باز هم بهانه آوردند.
حال در ارتباط با کسانیکه در هر دوره بهانه تراشی کردند٬ ما می‌بینیم که در ایّام عیسی هیچ یک او را در بین خود نپذیرفتند. آنها می‌گفتند: " تعالیم این مرد از کجاست؟ او از کدام مدرسه است؟ آیا او پسر نجّار نیست؟ مادر او مریم نیست؟ برادر او یعقوب نیست و خواهران او با ما نیستند؟ پس این مرد به چه اقتداری این اعمال را انجام می‌دهد؟ می‌بینید؟ او را در بین خود نپذیرفتند.بعد گفتند: او بعلزبول است. سامری است. دیوزده است و دیوانه شده است٬ روح شیطانی او را تسخیر نموده و دیوانه شده است. به او توجّه نکنید. و می‌دانیم که برای اسرائیل چه اتّفاقی افتاد. زمانیکه او را محکوم می‌کردند٬ به اشتباه او اطمینان داشتند و می‌گفتند: خون او بر ما و فرزندان ما باشد " و از آن زمان تاکنون چنین است.
عیسی سعی داشت به آنها بگوید که این بهانه و عذرهای آنان بود که باعث کشتن آن انبیا و آن عادلی که آمد، بود. آنان عقاید انسانی را به جای کلام خدا پذیرفته بودند و به همین دلیل کلام خدا کمترین اثری بر آنها نداشت. حال شما در این ارتباط می‌گویید٬ هم این اراده و خواست خداست و هم چیزی که شما مبتکر آن بوده اید خوب است. شما باید یکی را انتخاب کنید. نمی‌توانید هم به خدا خدمت کنید و هم به مامونا. شما حتماً می‌گویید " این حقیقت است " یا " بخشی از حقیقت است " یا " این تمام حقیقت نیست " یا " اینها درست کنار هم قرار نگرفته اند " یا " درست تفسیر نشده است " و کتاب مقدّس می‌گوید که کلام خدا تفسیر ناپذیر است. هیچ کس نمی‌تواند تفسیر فرضی خود را بر آن قرار دهد. کلام به همان صورتی مکتوب شده است که خدا می‌خواهد آن را تفسیر نماید. تنها چیزی که می‌گوید٬ همانی است که باید باشد. به همان صورتی که گفته شده است آنرا دریاب٬ همانگونه که اینجا مکتوب گشته است.
امروز نیز آنها عقاید خود را می‌پذیرند و وعده های خدا کمترین اثری بر آنها ندارد. آنها همه ی آن را منحرف می‌کنند تا از آن صرف نظر کنند.
اگر روسیه هفتاد و پنج سال پیش برکت پنطیکاستی را زمانیکه روح القدس در روسیه فرو ریخت پذیرفته بود٬ امروز آنان دچار کمونیست ها نمی‌شدند. هفتاد و پنج سال پیش آنان در روسیه بیداری عظیمی‌را تجربه نمودند. خدا به میان آنها آمد و این بیداری تا سیبری گسترش یافت. و آنها چه کردند؟ این بیداری را رد نمودند و کشور از دست رفت و کلیساها نمی‌توانند بدون دریافت مجوز جلسه ای را برگزار نمایند. آنها به داوری محکوم شدند و به شیطان فروخته شده٬ دچار غیظ کمونیسم گردیدند.
پنجاه سال قبل٬ روح القدس در انگلستان ریخته شد. درست بعد از آن بود که جرج جفریز٬ اف اف بازورت و چارلز پریس و اسمیت و ویگلسورت٬ این جنگجویان ایمان بیرون آمدند. پنجاه سال قبل٬ یک بیداری عظیمی‌توسط روح القدس به انگلستان هدیه شد. امّا آنها چه کردند؟ به آنها خندیدند٬ به زندان انداختند٬ دیوانه خطابشان کردند و گمان کردند که عقلشان را از دست داده اند. کلیساها مردم را از اینکه نزد آنها بروند و به آنها گوش دهند منع نمودند٬ و آنها بیماران را شفا دادند٬ دیوها را اخراج کردند و کارهای عظیمی‌انجام دادند. و چون انگلیس به عنوان یک کشور انجیل را رد نمود٬ گناهانش در سرتاسر دنیا شناخته شده است. در دنیا به سختی امّتی مرتدتر از انگلیس٬ حتّی بدتر از روم و فرانسه پیدا می‌شود. او مادر ارتداد است. درست در آنجا چارلز فینی و بسیاری از مردان بزرگ موعظه می‌کردند؛ چارلز فینی و جان وسلی٬ و او این را رد نمود.
و حالا٬ در خلال دو هفته ی گذشته و از طریق مطبوعات دیدیم که مردان بزرگ آنها چطور درگیر مسائل جنسی با زنها هستند و رئیس آنها از آنان پیشی گرفته بود. مجلّات این را چاپ نمودند. رسوایی گناه آنان در درون دولت آنها٬ نام آنها را به رسوایی در تمام دنیا به نمایش گذاشت. چرا؟ او « کشور انگلیس » حقیقت را رد نمود. او بهانه های خودش را داشت و الآن به انتها رسیده است. انگلیس مدّتها پیش توسط خدا محو شده است.
اگر آمریکا پانزده سال پیش که بیداری عظیم شفا در ادامه ی پنطیکاست رخ داد و به تمام کشور حتّی تا پایتخت٬ واشنگتن رسید٬ و رئیس جمهور٬ معاون رئیس جمهور٬ مردان با نفوذ و دولتمردانی که شاهد وقوع آن بودند٬ پذیرفته بودند٬ دولتمردان و مردم شفا پیدا کردند٬ مثل نماینده ی کنگره ی آنها آپشاو Upshaw که مدّت شصت و پنج سال لنگ بود و شفا یافت. آنها نمی‌توانستند روی خود را از آن برگردانند و بگویند که چنین چیزی نبوده است. این درست در برابر دیدگان آنها رخ داده بود٬ امّا آنها آن را رد نمودند.
امشب این دلیلی است که این امّت در راهی که هست باقی مانده٬ او محکوم شده است٬ به هیچ وجه امیدی برای او نیست. او مرز بین داوری و آمرزش را رد کرده است و چیزی را که برای کنترل امّت نیاز دارد را انتخاب نموده است! او از درون پوسیده و فاسد شده است. سیاستهای او فاسد هستند. اخلاقیات این ملّت پایینتر از آن چیزی است که بشود به آن فکر کرد و سیستم مذهبی او از اخلاقیات او فاسدتر است. برای اینکار٬ او خود را به شورای جهانی کلیساها پیوند زده و نشان وحش را دریافت نموده است. چرا؟ مسیح دعوت و فرصت را به آنها اعطا نمود " به بزم من بیایید " به جشن پنطیکاست که معنی آن " پنجاه " است.
زمانیکه روح القدس بر روسیه ریخت٬ آنان به جشن پنطیکاست فرا خوانده شدند٬ یک جشن روحانی٬ و آنها آن را رد نمودند. انگلیس: روح القدس بر آنها ریخته شد٬ و آنها آن را رد نمودند. آمریکا: روح القدس بر آنها ریخته شد و آنها آن را رد نمودند.
او سه بار دعوت کرد. سه بار او خادمین خود را فرستاد و آنها به دعوت گوش ندادند. سپس او دوباره فرستاد و گفت: " بروید و مردم را بیاورید " میزها باید چیده شوند. میز آماده است٬ هنوز اطاق موجود است و من گمان می‌کنم که در چند ماه یا چند سال آینده ٬ هرچه هست خدا یک جنبش دیگر در سرتاسر کشور خواهد فرستاد. چون هنوز کسی٬ یک جایی آن بیرون هست که یک بذر از پیش مقدّر شده است که نور باید بر آن بتابد٬ یک جایی در دنیا. روزی دیگر روی یک تخته سنگ نشسته بودم و داشتم به مجله ی لایف نگاه می‌کردم و در آنجا دیدم که یک دولتمرد ایالت نیویورک در حال رقص با یک رقاص برهنه در هنولولو Honolulu است و پایین تر از آن هم یک مرد معروف دیگر بود. اوه٬ چه رسوایی بزرگی!
امروز به وضعیّت کشور خودمان نگاه کنید. به شرایط کشور نگاه کنید و ببینید به کجا رفته است و چگونه خراب شده است. امروز به سیستم دینی خودمان نگاه کنید. چگونه می‌شود که کلیساها به شرایط موجود رسیده باشند؟ این به دلیل آن است که آنها پیغام خدا و دعوت بزم او را رد نمودند. آیا شما چنین زندگی را شایسته ی انجیل می‌خوانید؟ آیا شما زندگی را که بنشینید و به قوم خود اجازه ی انجام کارهایی مثل سیگار کشیدن را بدهید٬ شایسته ی انجیل می‌دانید؟
روز دیگری درست در همین حوالی در یک پارک٬ یک تیم باشگاهی کوچک در حال بازی بود٬ پسر کوچک برادر زن من٬ ضربه زننده ی یکی از این تیم ها بود٬ در همان زمان یک تیم باشگاهی متعلّق به یک کلیسا هم در آنجا مشغول بازی بود و یک شبان هم با این مردان جوان در زمین بازی بود و بازی می‌کرد و پشت سر هم سیگار می‌کشید٬ یک کشیش از یک کلیسای معیّن در همسایگی ما٬ درست کنار ما. آیا تصوّر انجام چنین کاری را از چنین مردی دارید؟ حتّی حاضرینی که آنجا نشسته بودند متوجّه این مطلب شدند. امّا مسئله این است که آنها اصلاً به این چیزها توجّهی نمی‌کنند.
یک کلیسای بزرگ٬ یک کلیسای باپتیست که من می‌شناسم٬ در جلسات یکشنبه پانزده دقیقه وقفه ایجاد می‌کنند تا کشیش و بقیه بتوانند قبل از اینکه به خدمت خدا مشغول شوند٬ یک سیگار بکشند. جان اسمیت٬ بنیانگذار آن کلیسا٬ آنقدر سخت برای یک بیداری نزد خدا دعا می‌کرد که چشمانش متورّم می‌شد و همسرش می‌بایست او را به سر میز راهنمایی می‌کرد و با قاشق به او غذا می‌داد. اگر آن مرد می‌دانست که کلیسا به این شرایط رسیده است٬ تنش در گور می‌لرزید. این چیست؟ آنها دعوت شده بودند و آن را رد کردند و دیگر هرگز نمی‌توانند از شام او بچشند.
زمانیکه خدا روح القدس را می‌فرستد و در قلب انسان را می‌زند و او تعمّداً آن را رد می‌کند٬ بعضی وقتها این آخرین باری است که او این کار را می‌کند و این آخرین شانس اوست. بعد از آن شما دیگر یک شخصیّت متمایز نخواهید بود.
شما می‌توانید در کلیسا بنشینید و به انجیل گوش دهید و در ظاهر با آن موافق باشید. شما می‌توانید چنین کاری را انجام دهید و بگویید " می‌دانم که این درست است " امّا هرگز سعی نکنید که از طریق آن به خودتان کمک کنید. می‌بینید؟ شما به آن گوش می‌دهید٬ چون می‌گویید: " ایمان دارم که درست است " و این تنها یک تسلّی خاطر است. من نیز می‌توانم بگویم: " ایمان دارم که این ده هزار دلار است " امّا آیا این به معنی آن است که من آن را بدست آورده ام؟ می‌بینید؟ می‌توانم بگویم: " این آب سرد گوارایی است " امّا از نوشیدن آن سر باز زنم. می‌دانید منظورم چیست؟ و این حیات ابدی است و با رد کردن آن شما یک روز مرز بین داوری و فیض را رد خواهید کرد و دیگر این مزیّت را نخواهید داشت که بازگردید و آن را دریافت کنید.
شما مردمی‌که اینجا نشسته اید " من مسئول کسانیکه خادمین دیگر با آنها صحبت می‌کنند نیستم " اگر این درست است٬ زندگی خود را به آن مدیون هستید. شما چه چیزی می‌توانید مفیدتر از این پیدا کنید که بدانید می‌توانید حیات ابدی داشته باشید؟
چه می‌شد اگر من کپسولی به شما می‌دادم که از نظر علمی‌اثبات شده بود که با استفاده ی آن هزار سال زندگی می‌کنید؟خوب٬ من حتماً باید دسته دسته جنگجویانی را در این اطراف قرار می‌دادم و شما حتماً باید از آنها عبور می‌کردید تا بتوانید هزار سال زندگی کنید! در عین حال از نظر علمی‌اثبات شده است که خدای ابدی با تمام اقتدار رستاخیزش٬ حیات ابدی را به شما وعده داده است و شیطان سپاه خویش را آن بیرون قرار داده است تا شما را از رسیدن به آن محروم کند. می‌بینید؟ شما می‌توانید نگاه کنید ( آنقدر مشهود هست که بتوانید به آن بنگرید و ببینید که درست است ) امّا در نهایت آن را رد کنید. می‌بینید؟
یک جور عذر و توجیه: " خیلی گرم است٬ من خیلی خسته هستم٬ باشد برای فردا " تنها نوعی توجیه و بهانه٬ این تنها کاری است که همه ی آنها انجام می‌دهند. رد کردن روز دعوت٬ شما را از خدا جدا می‌سازد.
حال به عهد عتیق نگاه کنید٬ آنها چیزی به نام سال یوبیل داشتند. آن٬ زمانی بود که تمامی‌مردمی‌که برده بودند می‌توانستند آزاد بشوند ( زمانیکه یوبیل اعلام می‌شد ) و اگر آن فرد بیرون نمی‌رفت و عذری داشت که نمی‌خواست به سرزمین خود بازگردد٬ باید در معبد گوش او را سوراخ می‌کردند و او علامت غلامی‌را دریافت می‌کرد و پس از آن مهم نبود که چند یوبیل طول می‌کشد٬ آن فرد معامله شده بود و هرگز دیگر نمی‌توانست به عنوان یک شهروند آزاد به اسرائیل بازگردد. او چه کرده بود؟ دعوت خویش را رد نموده بود. او مجبور نبود چیزی پرداخت کند. قرض و بندگی او به اتمام رسیده بود. خانواده ی او آزاد بودند. او می‌توانست به وطن خود بازگردد و در جایگاه خویش قرار بگیرد. امّا این را رد کرده بود٬ پس دیگر هیچ سهمی‌در اسرائیل نداشت و دارایی او به دیگری داده می‌شد.
حال٬ همان چیزی که در بعد جسمانی کاربرد داشت٬ در بعد روحانی هم کاربرد دارد که اگر ما بعنوان وارثان حیات ابدی٬ انجیل را بشنویم و بدانیم که درست است٬ امّا در عین حال آن را رد کنیم و از انجام آن یا گوش کردن به آن تمرّد کنیم٬ علامت وحش را دریافت نموده ایم.
یک نفر می‌گفت: " روزی می‌آید که در آن نشان و علامت وحش باشد " بگذارید به شما بگویم٬ الآن آن روز است. می‌بینید؟ به زودی که روح القدس شروع به ریزش کند ٬ علامت وحش شروع به محقق شدن می‌کند.
می‌دانید٬ شما تنها دو راه دارید. یکی از آنها پذیرش و دریافت مهر خداست و یا رد نمودن آن و دریافت علامت وحش است. رد کردن مهر خدا و دریافت علامت وحش٬ چون کتاب مقدّس می‌گوید که تمام کسانیکه توسط خدا مهر نشده بودند٬ علامت وحش را دریافت نموده بودند.
زمانیکه کرنّا نواخته می‌شد تمام آنانی که می‌خواستند آزاد باشند می‌توانستند بروند و کسانیکه نمی‌رفتند علامتگذاری می‌شدند. حال شما علامت وحش را می‌بینید. اگر ما در آینده راجع به آن صحبت کنیم زمانی است که می‌خواهد آشکار شود٬ زمانیکه شما در می‌یابید که چه کرده اید. می‌بینید؟ روح القدس زمانی آشکار می‌شود که ما می‌بینیم که خداوند عیسی در جلال می‌آید و قدرت تبدیل را احساس می‌کنیم و می‌بینیم که مردگان از قبر قیام می‌کنند و می‌دانیم که یک ثانیه بعد تبدیل شده و بدنی مثل او خواهیم داشت. این آشکار خواهد شد. سپس می‌بینیم آنانی که این را رد نمودند بیرون خواهند ماند.
آیا عیسی نگفت که باکره ها برای ملاقات با مسیح بیرون رفتند؟ بعضی از آنها در ساعت اوّل به خواب رفتند٬ دوّم٬ سوّم٬ چهارم٬ پنجم٬ ششم و تا ساعت هفتم. امّا در ساعت هفتم ندای بانگی رسید: " هان داماد می‌آید٬ به استقبال او بشتابید " و آنانی که خوابیده بودند٬ بیدار شدند٬ تمامی‌ادوار به بیداری پنطیکاست بر می‌گردد. می‌بینید٬ از دوره ی هفتم٬ دوره ی هفتم کلیسا٬ آنان بیدار شدند و اینانی که در این دوره ی کلیسا زنده بودند٬ تبدیل شده و وارد بزم شدند و هنگامیکه آنان وارد شدند٬ باکره های نادان آمده و گفتند: " می‌خواهیم مقداری از روغن شما را بخریم "
امّا آنها گفتند: " ما فقط به اندازه ی خودمان داریم. بروید و از فروشندگان برای خود تهیّه کنید و در هنگامیکه آنان در تلاش برای بدست آوردن روغن بودند٬ داماد آمد.
در تاریخ دنیا هرگز یک زمان نبوده است که اسقفیها٬ باپتیست ها٬ متدیست ها٬ پرزبیتری ها٬ بر روی کاغذ در حال پرستش خدا نباشند٬ آن باکره های نادان در تلاش برای دریافتن پنطیکاست هستند و نمی‌دانند که بر طبق کلام این اتّفاق نمی‌افتد؟
در زمانیکه آنها در تلاش برای بازگشت بودند٬ داماد آمده و عروس خویش را برد و آنها به تاریکی بیرون برای داوری انداخته شدند. در هر دوره ای خدا نور خود را فرستاده و آن نور رد شده است. امروز نیز نسبت به رد نمودن دعوت متفاوت از سایر دوره ها نیست! زمانیکه خدا راهی برای ملاقات مردم و کلیسا می‌سازد آنرا دریافت کنید. آن را نگذارید برای سال بعد و یا بیداری بعدی٬ الآن زمان آن است. " امروز روز نجات است ".
بخاطر داشته باشید٬ خدا هرگز و در هیچ زمانی٬ پیغامی‌را نفرستاد مگر اینکه آن را با اعمال ماورالطبیعه آشکار نمود. خود عیسی گفت: " اگر اعمال پدر خود را بجا نمی‌آورم٬ به من ایمان میاورید. لکن چنانچه اعمال پدر خویش را بجا می‌آورم٬ هرگاه به من ایمان نمی‌آورید٬ به اعمال ایمان آورید...." و زمانیکه شما آن را به وضوح می‌بینید که آشکار می‌شود٬ آیا باید آن را رد نمود؟
حال که زمان رسیده است٬ اگر او « آمریکا » این را رد کند٬ گوش او سوراخ می‌شود٬ و بعد هرگز دیگر آنرا نخواهد شنید. حال او خود را به سمت اتحادیه ی کلیساها کشانده است تا بدرستی علامت وحش را دریافت نماید.
یکی از بزرگترین آرزوهای این پاپ جدید « یک نفر همین الآن این کاغذ را به من داد » همانطور که عنوان کرده است٬ متّحد کردن کلیساها با یکدیگر است. به همان روشنی که من اینجا ایستاده ام٬ آنها این کار را خواهند کرد. می‌دانید٬ چون پولس٬ نبی خدا گفت: " ... آن روز نخواهد آمد؛ که او مخالفت می‌کند و خود را بلندتر می‌سازد از هرچه به خدا یا معبود مسمی‌شود٬ بحدّی که مثل خدا در هیکل خدا نشسته٬ خود را می‌نمایاند که خداست. " او٬ مثل خدا٬ بر روی زمین گناهان را می‌بخشد و ..... چطور چنین چیزی رخ داده است! لیکن این امر میسّر نبود مگر با سقوط٬ یعنی زمانی که از بزم روحانی فاصله گرفت و خود را عقب کشید و خود را سازماندهی کرد و پس از آن٬ دیگر مکاشفه با کلیسا باقی نماند.
به یاد داشته باشید که اسرائیل روز و شب با ستون آتش راه می‌رفت. زمانیکه ستون آتش حرکت می‌کرد٬ آنان با او حرکت می‌کردند و به خاطر داشته باشید که آن ستون در شب آتش و در روز ابر بود. او در هر وقتی از شبانه روز آنجا بود. امّا در هر جایی که بود٬ یک تسلّی بود که آنان می‌توانستند آن را ببینند. در شب یک نور و در روز یک ابر بود که آن را دنبال می‌کردند. بله آقا.
مارتین لوتر همین ستون آتش را دید. او چه کار کرد؟ از کاتولیکیسم خارج شد. امّا آنها چه کاری کردند؟ یک حصار به دور خود کشیدند و گفتند که " ما لوتری هستیم ".
بعد وسلی آن را دید که از آنجا حرکت کرد. او نیز حرکت کرد. آنها چه کردند؟ آنها نیز به دور خود حصاری کشیدند و گفتند " این درست است ".
پنطیکاست نیز آن را دید. آنها چه کردند؟ از وسلی ها٬ ناصری ها و...خارج شدند و بعد چه کردند؟ دور خود حصاری کشیدند و گفتند: " ما یگانه انگار هستیم " و " ما تثلیثی هستیم " و... تمام اینها.
می‌بینید٬ ما نمی‌توانیم اینگونه باشیم. ما باید هر روزه٬ هر ساعت از روز٬ هر قدم از راه٬ آن را دنبال کنیم. ما باید توسط خداوند عیسی هدایت شویم. در غیر اینصورت یک زندگی تشکیلاتی خواهیم داشت و زندگی که هر روزه به دنبال مسیح نباشد٬ شایسته نیست.
کسی که یکشنبه ها مسیحی است و به کلیسا می‌رود٬ در آن انتها می‌نشیند و به دلیل اینکه اینکار و یا آن کار را انجام می‌دهد٬ خود را مالک کلیسا می‌داند و روز دوشنبه دزدی می‌کند. دروغ می‌گوید شایسته نیست و نه آن خانمی‌که به ساحل های عمومی‌و یا خیابانها می‌رود و لباسهای آنچنانی را به تن می‌کند٬ اینها شایسته ی انجیل نیستند.
به خانم اوّل « همسر رئیس جمهور – مترجم » فکر می‌کردم که در حضور پاپ حتّی آرایش هم نکرد ولی هنگام بازگشت یک آرایش آنچنانی و مدل موی.... را برای زنان کشور به نمایش گذاشت. زمانیکه مادر شد٬ تمام آن لباسها در سرتاسر کشور٬ دلخواه و مورد پسند دیگر مادران شد و تمام زنان تمایل به استفاده از آن لباسهای مدل مادرانه داشتند. درست است! اینها الگو هستند چون می‌دانند که مردم چنین خواهند کرد. آنها روح دنیا را می‌گیرند و آن روح به کلیسای خدای زنده تعلّق ندارد.
زنان باید به عیسی مسیح بنگرند. شما باید به سارا و تمام آن زنان در عهد عتیق نگاه کنید.
شبی داشتم در یک جایی در مورد اطاعت زنان از شوهران موعظه می‌کردم. اطاعت؟ بله٬ تشریفات ازدواج خیلی وقت پیش از بین رفته است. امّا آن را انجام نمی‌دهند. خیر. آنها در آمریکا زندگی می‌کنند و شما باید این را بدانید. آنها اطاعت نخواهند کرد. امّا تا زمانیکه این کار را نمی‌کنید خود را مسیحی نخوانید٬ چون مسیحی نیستید. اهمیّت نمی‌دهم که چقدر به زبانها صحبت می‌کنید و یا در حضور خدا می‌رقصید٬ اگر شوهر خود را اطاعت نمی‌کنید٬ از اراده ی خدا خارج هستید.
خانمی‌که آن لباسهای کوتاه را می‌پوشید و آن قبیل کارها را در خیابان انجام می‌دهید٬ خود را مسیحی خطاب نکنید! شما می‌خواهید هم دنیا را داشته باشید و هم شهادت خویش را. شما نمی‌توانید در حضور خدا این کارها را انجام دهید٬ آن هم در زمانیکه می‌دانید درست و غلط چیست.
توجّه داشته باشید٬ اگر گوش شما سوراخ شود و علامت در آن گذارده شود٬ دیگر هرگز نخواهید شنید. بخاطر داشته باشید که این علامت بسته شدن گوشها است. شما دیگر بیش از این٬ نخواهید شنید. شما گوش نخواهید داد؛ هرگز دیگر قادر به این کار نخواهید بود.
اوه٬ او « آمریکا » این را باور ندارد. به او نگویید که ایمان دارد. او این را رو در روی شما خواهد گفت. او این را نمی‌داند. چگونه یک خانم ( از شما می‌پرسم ) چگونه یک خانم – همانطور که یکشنبه شب گذشته در مورد " چراغ قرمز چشمک زن " صحبت کردم٬ که چطور مسائل زنان به زیباترین حدّی که بوده است رسیده. حال هیچ چیز در مخالفت با زن نیست. امّا او چطور این را کنترل می‌کند! ببینید٬ او به اینجا رسیده است که خود را در وسوسه قرار دهد٬ همانگونه که حوّا در برابر درخت انجام داد. هر انسانی٬ هر فرزندی که به سمت خدا می‌آید باید به آن زمان آزمایش برده شود. الآن زمان زنان این کشور است که در بوته ی آزمایش قرار بگیرند. اگر او بتواند زنی زیبا باشد و مثل یک خواهر عمل کند٬ برکت خدا با او باشد.امّا اگر او این را بداند و خود را در معرض نمایش بگذارد٬ تنها نمایانگر این است که توسط روحی ناپاک هدایت می‌شود. منظور او این نیست که اینگونه باشد٬ من فکر می‌کنم که خیلی از آنها نمی‌خواهند٬ امّا آن را درک نمی‌کنند.
به من بگویید که آیا یک فرد نجیب می‌تواند این لباسهای کوتاه را که در بیرون اینجا استفاده می‌شود را در خیابان بپوشد؟
من دو دختر جوان در اینجا دارم. نمی‌دانم که برآمد این فرزندان چه خواهد بود٬ فقط برایشان دعا می‌کنم. امروزه نیز شما نمی‌توانید از فرزندان بگویید٬ آنان از آن مصون نیستند. ایشان باید روی پاهای خودشان در برابر عیسی مسیح بایستند و پاسخگو باشند. آنها نمی‌توانند با چیزی که من یا مادرشان ایمان و اعتقاد داریم در برابر مسیح بایستند. نمی‌دانم آنها چه می‌کنند٬ امّا در این ساعت واقعاً اعتقاد دارم که اگر آن دختران با آن نوع لباسها بیرون رفتند و یک مردی به آنها توهین نمود٬ گمان نمی‌کنم ( اگر فرصت داشته باشم ) حتّی تلنگری به مرد بزنم. درست است. من دختران را محکوم می‌کنم.
گوش کنید! اگر انسان فکر می‌کند٬ و آنها اینگونه تعلیم می‌دهند٬ که انسان چیزی بیش از یک حیوان نیست٬ که از تکامل حیوانی پدید آمده٬ و شما او را مثل یک سگی که با یک ماده سگ بیرون است می‌گذارید « آنها نیز در یک حصار خواهند بود چون در آنجا یک ماده سگ گاو و یا هر حیوانی هست » پس٬ زمانیکه یک زن خود را به آن صورت به نمایش می‌گذارد٬ نشان می‌دهد همان کاری را می‌کند که آن مادّه سگ کوچک انجام می‌دهد. دقیقاً هینطور است.چون در غیر اینصورت این کار را نمی‌کرد. او می‌داند و طبیعت به او آموخته است که مردان به او نگاه می‌کنند و کتاب مقدّس می‌گوید: " هر کس به زنی نظر شهوت اندازد ٬ همان دم در دل خود با او زنا کرده است. "
این نمایانگر یک زمان آزمایش است٬ و شیطان آنها را زیباتر می‌کند٬ برهنه تر می‌کند و بیرون می‌فرستد تا شما را در آزمایش بیاورد. آقایان٬ سرهای خود را برگردانید٬ پسران خدا باشید. خانمها٬ مثل دختران خدا لباس بپوشید تا مجبور نباشید در آن روز برای زنا پاسخگو باشید.
هرچند که آن زن بی گناه باشد٬ شاید هرگز خطایی نکرده باشد و در فکرش هم بدنبال خطا نبوده باشد- زمانیکه آن گناهکار به حالت فریبنده ی آن زن نگاه کرد با علم به این که او مذکر است و او مونث٬ آن گناهکار باید در روز داوری برای آن پاسخگو باشد. امّا چه کسی این کار را کرده است؟ چه کسی گناهکار است؟ او نیست بلکه شما هستید. شما در این حالت هستید٬ هرزه!
به این کشور نگاه کنید! زمانی بود که ما باید این لباسهای بالای زانو که زنان می‌پوشنداز پاریس می‌آوردیم٬ امروز پاریس برای بردن آنها به اینجا می‌فرستد. آنقدر پلید شده است که پاریس تحمّل آن را ندارد. درست است. چرا؟ بخاطر رد نمودن انجیل. چرا؟ پاریس این را نداشت. آنجا صد در صد کاتولیک است. پروتستان ها حتّی نمی‌توانند به آن وارد شوند. به بیلی گراهام نگاه کنید. فکر کنم تنها ششصد مسیحی پروتستان وجود دارد که پری روح القدس را تجربه کرده است٬ ششصد نفر از میلیونها نفر. امّا این مردم انجیل را دارند و از پیغام و انجیل که اثبات آن را دیده اند بخاطر داکترین های فاحشه که آنها را به حرکت در می‌آورد و بعضی از شبانان که وقتی پشت منبر قرار می‌گیرند و موعظه می‌کنند٬ پول و سهم غذا برایشان اهمیّت بیشتری دارد تا جانهای مردمی‌که برایشان موعظه می‌کنند٬ از انجیل و از پیغام فاصله گرفته اند. این کاری است که او انجام داده و اکنون دنیا را رهبری می‌کند.
یادتان می‌آید که بیست سال پیش در این خیمه در مورد موضوع " الهه ی آمریکا را به شما نشان خواهم داد " موعظه کردم٬ که یک مگس پران کوچک داشت و اینجا با ما نشسته بود. این چیزی است که هست. حالا٬ آنها دارند چیزی را که خواسته بودند دریافت می‌کنند.
نه! آنها این را نخواهند پذیرفت. نه٬ قربان٬ آنها به شما خواهند گفت که شهروندان آمریکایی هستند و این حق را دارند که هر جور می‌خواهند عمل کنند.
بگذارید به شما بگویم٬ الآن می‌گویم٬ سیاست جواب نخواهد داد. خیر٬ دموکراسی هرگز موفق نخواهد بود. دموکراسی تا به استخوان پوسیده است. اگر می‌شد که توسط گروهی مسیحی اجرا شود خوب بود٬ امّا زمانیکه به آن بیرون در دنیا برده٬ شبیه بادبان بدون لنگر شد. دقیقاً درست است.
امروز در اینجا به خودتان نگاه کنید٬ هر چیزی می‌تواند اتّفاق بیفتد و اگر آنها بخواهند سیاست در بیاورند٬ با یک جنایت جلوی آن را می‌گیرند.
آن شب برای آن دو نوجوان موعظه می‌کردم و تلاش می‌کردم تا جان آنها را نجات دهم٬ آنان تا حدّ تصور گناهکار بودند. حتّی وقتی وکیل مدافع پشت سر من قرار گرفت گفت: " درست است٬ من اعتقادی به گرفتن جان مردم ندارم٬ به سوابق جنایی توجّه کنید٬ کسانی که روی صندلی الکتریکی کشته می‌شوند چه کسانی هستند٬ مسلماً یک فرد ثروتمند نیست؛ او می‌تواند برای خود یک وکیل اختیار کند تا از حیله های کثیف استفاده کند و رشوه بدهد تا کارهای خود را در اینجا انجام دهد. " او گفت: " این بچّه های فقیر مانند اینها هستند که نمی‌توانند برای خود غذای مناسبی تهیّه کنند٬ این قبیل مردم هستند که آنها جاهل خطابشان می‌کنند و با برق کشته می‌شوند. "
من گفتم: " با اوّلین جنایتی که در دنیا اتّفاق افتاد٬ یک برادر٬ برادر دیگرش را کشت و خدا بخاطر آن٬ جان او را نگرفت. " درست است. او علامتی بر روی وی قرار داد که هیچ کس نمی‌بایست جان او را بگیرد. این قضاوت عالی است. حال٬ آنها قصد دارند یک محاکمه ی دیگر برگزار کنند. البته آنها جانی را خواهند گرفت که الآن ده و یا یازده سال بیشتر سن ندارد و شاید شامل عفو مشروط بشوند. آنها گناهکارند٬ باید برای تمام عمرشان به ندامتگاه فرستاده شوند٬ امّا نباید زندگی آنها گرفته شود. هیچ انسانی حق ندارد زندگی انسانی دیگر را بگیرد. این را باور ندارم. نه٬ حقیقتاً نه.
بر اساس چیزهایی که می‌گویند٬ باور ندارند که خارج از اراده ی خدا هستند٬ چون این تنها چیزی است که می‌دانند و می‌خواهند که راجع به آن بشنوند٬ آنها گوش خود را از حقیقت برگردانده اند.
مصر هم نمی‌خواست بداند که آن گروه کوچک در اراده ی خدا بودند. چطور می‌توانستند بپذیرند که کسی با ریش بلند و مانند دیوانه ها از بیابان بیرون بیاید و بگوید " فرعون٬ من به نام خداوند آمده ام٬ آن فرزندان را آزاد کن. " ؟
فرعون باید در جواب گفته باشد: " چه کسی٬ من؟ او را بیرون بیندازید! " دیدید؟ " من؟ "
" اگر این کار را نکنی خدا این قوم را خواهد زد. "
" او را بیرون بیندازید٬ بگذارید که برود. آفتاب مغز او را پخته است. " می‌بینید؟ امّا این داوری را به همراه داشت٬ زیرا آن مرد یک نبی بود و قول خداوند این است را به همراه داشت. دقیقاً همین است. آنها نمی‌توانستند این را بپذیرند. امّا دقیقاً به همین صورت اتّفاق افتاد.
یهودیان نمی‌خواستند بپذیرند که او٬ مسیح است. چطور گروهی جلیلی می‌توانستند او را مطابعت کنند؟ آنها می‌گفتند: " آیا اینها همه جلیلی نیستند؟ از کجا آمده اند؟ به جماعتی که او را همراهی می‌کند نگاه کنید٬ فقیرتیرین کسانیکه می‌توانند گردم جمع شوند٬ این جماعتی است که او با آنها ارتباط دارد. اینها کسانی هستند که به او گوش می‌دهند٬ مردم فقیر٬ کسانیکه هیچ چیز نمی‌دانند٬ آنها برگزیده نیستند. آنها مانند ما روشنفکر نیستند٬ آنها امی‌هستند. " چه افرادی به این جلسات می‌روند؟ آنها چه جور مردمی‌هستند؟ "
چندی پیش داشتم در مورد تعمید روح القدس با ناپدری Hope صحبت می‌کردم شنیدم که گفت: " به غیر از افرادی مثل شما٬ چه کسی این چیزها را باور می‌کند؟ " او می‌گفت: " شما فلان و فلان " « یک تاجر خلافکار در شهر » " اگر او بگوید که روح القدس را دریافت کرده است من ایمان خواهم آورد. " من گفتم: " نگران نباش٬ او هرگز این را نخواهد گفت " بعد آن مرد٬ فوراً و بدون خدا مرد. می‌بینید؟ خیلی مراقب باشید که چه می‌کنید٬ مراقب باشید که چه می‌گویید. شما به زندگی شایسته انجیل نیاز دارید. درست است.
رهبران یهودی٬ به گلّه ی کوچک آن مرد دیوانه به نام عیسی ناصری که او را حرامزاده و نامشروع می‌دانستند٬ اعتقاد نداشتند و مردم آنها را باور داشتند ٬ چون می‌گفتند: " چرا٬ پدر او یوسف است و مادر او مریم قبل از ازدواج٬ این بچّه را داشت. آری او حرامزاده است. نه چیز دیگری به جز یک دیوانه. او جزو آن دسته از افراد مضحک است. به او گوش ندهید. " آنها چه کرده اند؟ آنها داشتند جان مردم را به جهنّم می‌فرستادند.
عیسی گفت: " آنها را رها کنید. اگر کوری راهنمای کوری دیگر باشد آیا هر دو به چاه نمی‌افتند؟ " درست است. آنها این را نمی‌دانستند. نمی‌توانستند ایمان بیاورند. نمی‌توانستند.
آنها نمی‌توانستند ببینند که چطور رد نمودن یک مرد از طبقه ی مردم عادی با یک پیغام ساده٬ می‌تواند سبب افتادن یک ملّت به ورطه ی نابودی بشود. حال گوش کنید! آنها نمی‌توانستند این پیغام را از طریق مردم ساده و عادی بپذیرند. می‌دانید٬ کتاب مقدّس می‌گوید که این مردم عادی بودند که با شادی به عیسی گوش دادند.
چندی پیش یک اتّفاق کوچکی در مکزیکو رخ داد. خدا در یکی از جلسات٬ ژنرال والدنا را انتخاب نمود و نور او در مسیر وی تابید. جنگجوی بزرگ کاتولیک و یکی از عالیرتبه ترین ژنرال های مکزیکو در فروتنی دگرگون شد و تعمید روح القدس را دریافت نمود. او به مکزیکو سیتی بازگشت و اصرار داشت که من به آنجا بروم. سرانجام تصمیم گرفتم که به آنجا بروم. خدا من را هدایت کرد٬ رویایی از خدا دریافت کردم که آن را به همسرم گفتم. زمانیکه یکی از روسای ژنرال او – ژنرال چهار ستاره – از این جریان مطلع شد٬ نزد ارکان دولتی آنجا رفت. " می‌دانید٬ آنها ضدّ پروتستان هستند " آنها دریافته بودند که این یک جلسه ی عظیم خواهد بود و به همین دلیل نیروهای حفاظتی و امنیتی را آماده کردند. بعد یکی از اسقف های اعظم کلیسای کاتولیک آنجا نزد دولتمردان رفت و گفت: " قربان٬ باخبر شدیم که شما در حال استقبال از یک غیر کاتولیک هستید. "
او گفت: " بله چطور مگر؟ "
اسقف گفت: " چرا؟ شما نمی‌توانید کسی مثل او را به اینجا بیاورید. این دولت هرگز قبلاً چنین کاری را انجام نداده است."
مرد گفت: " ولی الآن این کار را کرده ایم٬ او مرد مشهوری است و تا جائیکه من می‌دانم هزاران نفر از مردم برای شنیدن او می‌آیند. " و اینطور ادامه داد: " می‌دانید٬ خود رئیس یک پروتستان متدیست است و تا جایی که می‌دانم این مرد بسیار مشهور است. ژنرال والدنا از طریق همین مرد تبدیل شده است. تا جائیکه اطلاع دارم هزاران نفر اعلام کرده اند که برای شنیدن پیغام او خواهند آمد. "
اسقف جواب داد: " آنها چه جور مردمی‌هستند قربان؟ فقط آن قبیل افراد نادان هستند که برای شنیدن حرفهای او خواهند رفت. "
ژنرال پاسخ داد: " چرا آنها نادان هستند؟ شما آنها را پانصد سال در اختیار داشتید. " همین کافی بود. همین جمله او را به سکوت واداشت. این٬ شاخ آنها را شکست.
بعد زمانیکه آن کودک از مردگان برخواست٬ یکنفر را از عقب آن مرد فرستادم. خانم به زبان اسپانیایی می‌گفت که آن کودک در ساعت نه صبح همان روز مرده است. باران شدیدی می‌بارید٬ درعین حال٬ هرشب هزاران نفر به مسیح ایمان می‌آوردند. شب قبل از آن یک نابینا٬ بینایی خود را بر روی جایگاه بدست آورده بود. اوه٬ فکر می‌کنم گنجایش آنجا سه یا چهار برابر این خیمه بود٬ ازدحام به حدّی بود که با طناب وارد محوطه شدم.
فوراً حرکت کردم و با ایمان موعظه نمودم. بیلی به سمت من آمد و گفت: " پدر٬ باید برای این زن کاری انجام بدهید. من سیصد راهنما و محافظ آن جلو دارم و همه ی آنها موفق به متوقّف نمودن این زن نشده اند " زن حدود بیست و سه تا بیست و پنج ساله به نظر می‌رسید و یک کودک زیبا که شاید اوّلین فرزند او بود را در آغوش داشت.
او آنجا ایستاده بود و فرزند را در آغوش کشیده بود٬ ناگهان به سمت آن حلقه حمله کرد و آن مردان او را به عقب هل دادند. بعد او تلاش کرد که در همان حالت از روی آنها بپرد. آنها از ورود او به جایگاه ممانعت به عمل آوردند و کارت دعا هم نداشتند تا به او بدهند. بیلی گفت: « پدر اگر اجازه بدهم که آن زن با آن نوزاد مرده و بدون کارت دعا به روی جایگاه بیاید٬ در حالیکه دیگران دو یا سه روز است که زیر باران و افتاب در انتظار ایستاده اند٬ و او قبل از آنها به اینجا بیاید٬ باعث ایجاد اعتراض و بی نظمی‌می‌شود. »
گفتم: " بسیار خوب " برادر مور آنجا بود و او هم تا اندازه ای مثل من طاس است. گفتم: " آن زن که در این جمعیّت قادر به تشخیص افراد نیست٬ یکی از برادران خیمه را نزد او بفرستید. « او الآن به جلال رفته است و در بین ما نیست » او آن پشت ایستاده بود و من گفتم: " برادر مور٬ بروید پایین و برای آن نوزاد دعا کنید٬ آن زن نمی‌داند که من دعا می‌کنم یا شما. او نمی‌تواند انگلیسی صحبت کند. "
برادر مور گفت: " بسیار خوب برادر برانهام. "
همانطور که من با او حرف می‌زدم او داشت به پایین می‌رفت٬ در همین حال من یک نوزاد کوچک را دیدم٬ یک نوزاد کوچک مکزیکی که روبروی من نشسته بود و به من لبخند می‌زد.
گفتم: " یک لحظه صبر کنید. اجازه بدهید آن خانم رد شود. "
بیلی گفت: " نمی‌توانم پدر٬ او......"
گفتم: " من یک رویا دیدم بیلی "
گفت: " اوه٬ این فرق می‌کند. "
بعد ما از بین جمعیّت راه را برای او باز کردیم و او به روی جایگاه آمد. او درحالیکه یک تسبیح دعا در دست داشت و زانوزنان روی جایگاه آمد. به او گفتم: " بلند شو " و گفتم: " پدر آسمانی٬ نمی‌دانم که الآن قصد انجام چه کاری را داری٬ حتّی نمی‌دانم که آیا فقط می‌خواهی با دعای من این زن خشنود و راضی شود و یا قصد دیگری داری. امّا « گفتم » به نام خداوند عیسی بر روی این نوزاد دست می‌گذارم « درست مثل زمانیکه برادر وی Way آن روز آنجا بر روی زمین افتاده و مرده بود » و نوزاد شروع به گریه کردن کرد و به زندگی بازگشت.
بعد من برادر پینوسا را همراه او نزد دکتر فرستادم تا گواهی پزشک را دریافت کنند که این نوزاد در ساعت نه صبح همان روز در دفتر او بخاطر سینه پهلو فوت کرده بود. « آن موقع ساعت ده شب بود » . دکتر ناسزاهایی به او گفته بود که حتّی روی کاغذ هم نمی‌شد آنها را نوشت. بعد آنها نزد من آمدند و با من مصاحبه کردند و آن اسقف به من گفت: " فکر می‌کنید قدیسین ما هم می‌توانستند چنین کاری را انجام دهند؟ "
من گفتم: " اگر زنده بودند "
او گفت: " اوه٬ شما تا زمانیکه نمرده باشید نمی‌توانید یک قدیس باشید " می‌بینید؟
روزی دیگر دیدید که چگونه در روزنامه ها بر روی یک تارک دنیا تأکید می‌کنند؟ یک قدیس دیگر مرد. اوه٬ صد سال پیش یا چیزی شبیه این و آنها او را قدیس کرده و از او یک قدیس می‌سازند٬ و می‌گویند که او از مردگان بازگشته و برای بیمارانی که سرطان خون داشته اند دعا کرده است. « اینطور نبود؟ » این را در یکی از مجلّات خواندم. تصوّر کنید٬ درحالیکه صدها و صدها نمونه جلوی چشمشان است٬ بر روی این تأکید می‌کنند. چرا این کار را می‌کنند؟ برای اینکه کلیسای پروتستان را جذب آن کنند. می‌بینید؟ و بعد آنها حتّی جرٲت نمی‌کنند که اعمال خدا را در جائیکه آشکار و اثبات شده است را اعلام نمایند. آنها یک دعوت را دریافت نموده و آن را رد نموده اند. بله٬ آقا.
آنها نمی‌توانند درک کنند که چطور٬ رد نمودن یک پیغام ساده توسط مردم ساده می‌تواند باعث فرو افتادن آنها در هرج و مرج بشود.
چند وقت پیش یک خانم٬ یک دختر کاتولیک٬ در گرانتس پاس Grants Pass در اورگن Oregon آمد برای اینکه من را متّهم کند و آن را در روزنامه بنویسد « او یک گزارشگر روزنامه بود.» با یک پاکت سیگار در دستش نزد من آمد و گفت: " می‌خواهم با شما صحبت کنم "
گفتم: " چه می‌خواهی بگویی؟ "
گفت: " از شما سوالاتی در مورد مذهبتان دارم "
گفتم: " چه سوالی داری؟ "
گفت: " شما با چه قدرتی این کارها را انجام می‌دهید؟ "
گفتم: " به نام عیسی مسیح و توسط یک دعوت الهی " و او همینطور ادامه داد. من گفتم: " یک دقیقه صبر کن " او گفت: " اگر می‌بایست با آن جماعت نادان و بیسواد در ارتباط باشم٬ حتّی نمی‌خواهم مسیحی باشم " و گفت " اگر قرار باشد روزی آنها بر دنیا حکومت کنند٬ امیدوارم که در آن روز من آنجا نباشم. "
گفتم: " جای نگرانی نیست٬ نگران نباش٬ تو آنجا نخواهی بود. "
او گفت: " چرا همه ی آنها در حال فریاد و گریه هستند؟... "
گفتم: " ادعا می‌کنید که کاتولیک هستید؟ "
گفت: " بله هستم "
گفتم: " یک لحظه صبر کنید٬ الآن به شما اثبات می‌کنم "
گفت: " من به کتاب مقدّس نگاه نمی‌کنم. "
گفتم: " پس چگونه می‌فهمید که چه چیزی درست و یا غلط است؟ "
گفت: " من کلام کلیسای خود را دریافت می‌کنم "
گفتم: " کام خدا درست همینجا است. به شما می‌گویم٬ به آن نگاه کنید. و مریم همراه آنان در بالاخانه بود و تعمید روح القدس را دریافت نمود٬ درست مثل سایرین٬ و شما او را مادر خدا خطاب می‌کنید؟ و بعد شما آنها را عدّه ای مردم ناچیز خطاب می‌کنید..." بعد گفتم: " نگران نباشید٬ شما آنجا نخواهید بود٬ شما باید نگران چیز دیگری باشید٬ اگر این تنها چیزی است که نگرانش هستید٬ دختر خانم٬ بهتر است نگران جان گناهکار خود باشی " و اجازه دادم که برود.
حال٬ به همه ی اینها فکر کنید. خدا این را بسیار ساده می‌کند. چطور اخاب٬ و بقیه ی آن مردم فکر می‌کردند که ایلیّا جادوگر است٬ حتّی اخاب می‌گفت: " او دلیل تمام مشکلات پیش آمده برای اسرائیل است "
او می‌گفت: " تو کسی هستی که برای اسرائیل ایجاد مشکل می‌کنی. "
چگونه آن قوم می‌توانست تصوّر کند که با رد نمودن پیغام کسی که چهره ی معقولی ندارد٬ لباس کهانت بر تن ندارد و.... می‌تواند سبب محکومیّت آنها بشود؟ چطور مصر با آن عظمت و شکوه « که دنیا از نظر علمی‌هرگز به آن سطح نرسیده است » توسط فرعون حکومت می‌شد می‌توانست به رد نمودن دعوت آن نبی هشتاد ساله با موهای خاکستری و ریش بلند که از آنجا رانده شده بود و حال با یک پیغام بیرون آمده بود فکر کند؟ " یا آنها را رها کن تا بروند و یا خدا این کشور را نابود می‌کند "؟ فرعون چطور می‌توانست؟ " فرعون٬ از من اطاعت کن"
فرعون گفت: " اطاعت؟ " او٬ فرعون٬ از یک پیرمرد اطاعت کند؟ مردی مثل او می‌تواند باعث نابودی مصر شود؟ امّا این اتّفاق افتاد.
چند لحظه ای صبر کنیم و دعا کنیم که در چه دوره ای زندگی می‌کنیم. در چه زمانی هستیم؟ در یک دوره ی مدرن و علمی‌دیگر. باید بهتر فکر کنیم.
یک مسیحی٬ یک ابزار و یا یک آچار مکانیکی برای یک رژیم مذهبی نیست. مسیحی باید شبیه مسیح باشد. یک مسیحی تا زمانیکه مسیح وارد زندگی او نشده باشد نمی‌تواند مسیحی باشد. سپس آن حیاتی را تولید می‌کند که مسیح داشت و شما همان کاری را می‌کنید که مسیح می‌کرد.
راجع به چه چیز صحبت می‌کنم؟ در مورد رابطه ی شخصی با مسیح. و این چیست؟ آیا زندگی شما شایسته ی انجیل است؟حال٬ تلاش دارم تا پس زمینه ی آنچه را که آن افراد شناخته شده انجام داده اند را به شما نشان دهم.
بخاطر دارید که یکشنبه شب گذشته فراموش کردم که چیزی را مطرح کنم؟ « پیدایش باب 6 آیه 4 » آن مردان که برای خود زنانی را به همسری می‌گرفتند٬ مردانی از قدیم بودند. مردان مشهور٬ برای خود زنان اختیار می‌کنند نه همسران٬ زنان٬ به دنبال شهوت بیگانه می‌روند.
به انگلستان در دو هفته ی اخیر نگاه کنید. به سازمان ملل نگاه کنید. به همه طرف نگاه کنید٬ همه جا پر از فحشا شده است. مردان بزرگ٬ کسانیکه سمت های عالی دارند٬ برای مردم خود شرمساری به بار می‌آورند٬ به دنبال زنان می‌روند. آن مرد بلندپایه ی انگلیسی٬ یکی از سیاستمداران کشور٬ توجّه کردید که همسر زیبایی داشت٬ عکس او همراه شوهرش بود٬ و به آن فاحشه ی روس نگاه کنید٬ او شهوت انگیز لباس پوشیده بود و اندام زنانه ی خود را به نمایش گذاشته بود و مرد گرفتار آن شد.
چیزی که امروز نیاز داریم٬ پسران خدا هستند. در حکومت به کسانی نیاز داریم که فرزندان خدا باشند. درست است! سپس یک پادشاه نیک خدایی این مزخرفات را متوقّف خواهد نمود. هیچ ریسمانی نمانده تا کشیده شود. همانطور که داود آن را متوقّف کرد. او این کار را کرد چون یک پادشاه بود.
راه حقیقی این است که خدا پادشاه باشد٬ و خدا انبیا را می‌فرستد. سموئیل این را قبل از اینکه قوم طالب پادشاه باشند به آنها نگفت؟ او گفت: " خداوند پادشاه شماست. آیا تابحال چیزی را به نام خداوند گفته ام که به وقوع نپیوسته باشد؟ "
آنها گفتند: " نه٬ درست است "
" آیا تابحال سربار زندگی شما شده ام؟ "
" نه٬ تابحال باری به زندگی ما اضافه نکرده ای "
" و هرگز چیزی به شما نگفته ام٬ مگر در حضور خدا. گفتم: خدا پادشاه شماست "
" اوه٬ این را می‌دانیم و می‌دانیم که تو مرد نیکویی هستی سموئیل. ایمان داریم که کلام خداوند بر تو نازل می‌شود ٬ امّا ما در هر صورت یک پادشاه می‌خواهیم " می‌بینید؟ این کاری است که آنها انجام دادند.
پنطیکاست٬ در هر صورت خواهان یک تشکیلات بود. آن را بدست آورد. درست است. آنها می‌خواستند تا مثل بقیه ی کلیساها باشند. ادامه بدهید٬ به هر طریقی که باشد٬ امّا خدا پادشاه شماست. خدا پادشاه شماست. بله قربان.
چرا اینگونه است؟ بخاطر مردم٬ همانگونه که در زمان مسیح انجام دادند٬ همانگونه که در تمام اعصار انجام داده اند٬ بهانه جویی. آنها عقاید خودشان را دارند. شاید شما بتوانید بگویید: " یک گاو خریده ام٬ باید بروم ببینم آیا شیر می‌دهد یا نه " شما نمی‌توانید این عذر را داشته باشید٬ امّا مردم این دوره اینگونه عذر می‌آورند. " من یک پرزبیتری هستم٬ ما به این موارد ایمان نداریم " " من باپتیست هستم٬ ما اعتقادی به این قبیل امور نداریم " یا " من لوتری هستم " خوب٬ این به آن معنی نیست که شما یک مسیحی هستید. این بدین مفهوم است که شما به گروهی از مردم سازمان یافته شده تعلّق دارید و شما متعلّق با لژ لوتر٬ لژ باپتیست یا لژ پنطیکاستی هستید. چیزی بعنوان کلیسای پنطیکاستی٬ کلیسای باپتیست و یا کلیسای پرزبیتری وجود ندارد٬ چون تنها یک کلیسا وجود دارد و برای عضویت در آن تنها یک راه وجود دارد و آن از طریق تولّد تازه است. شما در کلیسای عیسی مسیح متولّد می‌شوید و در عضویّت بدن او٬ وکلای روحانی ملکوت هستید و بعد٬ آیات مسیح با شما هستند و با شما زندگی می‌کنند.
مسیحیان٬ شما باید دارای رابطه ی شخصی با مسیح باشید. برای اینکه فرزندان خدا باشید باید با خدا در ارتباط باشید. برای اینکه شما فرزند باشید٬ او باید پدر شما باشد و تنها پسران و دختران او هستند که نجات یافته اند٬ نه اعضای یک کلیسا٬ بلکه پسران و دختران. تنها یک چیز است که این امر را مهیّا می‌کند و آن تولّد تازه است. تولّد تازه تنها چیزی است که یک ارتباط با خدا را مهیّا می‌سازد. درست است؟ پسران و دختران.
بعد از اینکه این اتّفاق رخ داد٬ به این سوال می‌رسیم که: " بعد از اینکه تولّد تازه پیدا کردیم چه می‌کنیم؟ " خیلی ها این سوال را از من پرسیده اند " برادر برانهام٬ بعد باید چه کار کنم؟ " اگر تولّد تازه دارید ٬ تمام طبیعت شما تبدیل شده است. شما نسبت به تمام تفکّراتی که داشتید مرده اید.
برادر برانهام چه می‌گویی؟ من زمانیکه به کلیسا پیوستم آن را بدست آوردم " خوب٬ خدا گفت که عیسی مسیح دیروز٬ امروز و تا ابدالآباد همان است. او هنوز بیماران را شفا می‌دهد٬ او هنوز رویا نشان می‌دهد. " امّا برادر برانهام٬ کلیسای من....." حال شما تولّد تازه ندارید. می‌بینید؟
نمی‌توانید٬ چون اگر همان خدا٬ حیاتش در شماست همانگونه که حیات پدر شما در شماست٬ و همان حیات خدا در شماست و همان روحی که در مسیح بود در شماست٬ چگونه روحی که در عیسی مسیح ساکن بود این را مکتوب می‌کند٬ و بعد همان روح در شما آن را انکار می‌کند؟ این امکان ندارد. این در کلام خدا تأکید شده است. " آمین "
اگر شما بگویید: " خوب٬ من یکی از اعضای خوب کلیسا هستم " این هیچ چیز را تغییر نمی‌دهد. در آفریقا بی ایمانان زیادی را می‌شناسم و به این نتیجه رسیده ام که مسائل اخلاقی در بین آنها نسبت به نود درصد مردم آمریکا در سطح بالاتری است.چون در بعضی از قبائل٬ اگر دختر به سن ازدواج و بلوغ رسیده باشد و هنوز ازدواج نکرده و کسی تمایل به ازدواج با او را نداشته باشد٬ آنها می‌دانند که یک مشکلی هست. آنها او را طرد می‌کنند و او از صفحه ی قبیله حذف می‌گردد. اگر آن دختر ازدواج کند٬ بکارت او آزمایش می‌شود! اگر پرده ی بکارت او سالم نباشد٬ باید بگوید که چه کسی این کار را انجام داده است و آنها هر دو نفر را باهم خواهند کشت. به نظر شما اگر این قانون در آمریکا انجام می‌شد قتل های زیادی اتّفاق نمی‌افتاد؟ می‌بینید؟ بعد شما آنها را کافر خطاب می‌کنید. آنها می‌توانند بیایند و به کسانی که خود را اعضای کلیسا می‌خوانند٬ پاک زندگی کردن را تعلیم دهند. درست است.
ما در آفریقای جنوبی هرگز حتّی یک بیماری مقاربتی نیز مشاهده نمی‌کنیم. آنها چنین چیزی را ندارند. می‌بینید٬ این مختص به روشها و راههای پلید و کثیف ما سفید پوستان است. درست است. ما از خدا جدا شده ایم.
زمانیکه این تولّد تازه رخ می‌دهد٬ شما در خواهید یافت که از طریق روحی که توسط این تولّد تازه بر شما قرار می‌گیرد٬ سبب می‌شود که ایمان داشته باشید و تمام اعمالی را که خدا در کلامش مقرّر نموده است که انجام دهید را انجام می‌دهید و هر بیانی که در کتاب مقدّس نسبت به انجام عملی است٬ با یک " آمین " آن را می‌پذیرید و روز و شب تا زمان دریافت آن متوقّف نخواهید شد. در تمام این مدّت فراتر از هر چیزی٬ شما ثمره ی روح را تولید خواهید نمود.
شما می‌گویید : " آیا به زبانها صحبت خواهم کرد؟ " شاید آری٬ شاید هم نه. امّا یک کاری هست که حتماً آن را انجام خواهید داد٬ شما ثمره ی روح را تولید خواهید نمود و ثمره ی روح٬ محبّت٬ خوشی٬ آرامی٬ ایمان٬ فروتنی٬ نجابت و صبوری است. و خشم شما... " برادر برانهام صدایی شبیه فریاد خشمگین را تقلید می‌کند ". فقط به یاد داشته باشید٬ زمانیکه شما این زهر را دریافت کنید٬ باعث جدایی روح از شما می‌شود. می‌بینید؟ اگر به جایی رسیدید که نسبت به همه پرخاشگر بودید٬ یک مشکلی وجود دارد. اگر به جایی رسیدید که یک خادم کلام را می‌خواند و می‌گفت که انجام یک کار غلط است و شما « برادر برانهام به ذکر یک مثال از یک رفتار زشت می‌پردازد – اِد » به خاطر داشته باشید که این اصلاً مسیحیّت نیست. این نشانه ی آن است که " از میوه هایشان آنها را خواهید شناخت " این چیزی است که عیسی گفت. می‌بینید؟عیسی گفت: " کلام من حیات است " و اگر شما حیات ابدی را یافته اید٬ و او خود٬ کلام است٬ چگونه کلام می‌تواند کلام را انکار نماید؟ می‌بینید؟ شما خدا را چه نوع شخصیّتی تصوّر می‌کنید؟ تنها یک راه وجود دارد که بدانید یک مسیحی هستید یا نه و آن زمانی است که خود را در موافقت کامل با هر کلام خدا و در محبّت با دشمنان بیابید.
یک نفر می‌گوید: " او چیزی نیست جز یک فرد مقدّس " و شما شروع به عصبانی شدن می‌کنید٬ بهتر است قبل از اینکه دوباره با آنها صحبت کنید٬ اوّل بروید و دعا کنید. در خشم نیفتید. اگر دیدید کسی در کلیسا ایستاده و می‌گوید: " می‌دانی برادر؟ من میگویم که فلانی٬ فلان کار را کرد " شما بگویید: " برادر٬ خجالت بکش " !
امّا اگر بگویید: " اوه٬ راست می‌گویی؟ " و به آن غیبت گوش بدهید٬ مراقب باشید٬ روح القدس چاه مستراح نیست. می‌بینید؟ نه٬ نه٬ نه٬ قلبی که لبریز از روح القدس شده باشد پر از تقدّس و پاکی است و افکار شرارت ندارد٬ شرارت نمی‌ورزد و متحمّل و بردبار است.
زمانیکه خانواده دچار آشوب می‌شود٬ با آنها نزاع نکنید. اگر مادر شما می‌گوید: " دیگر نمی‌گذارم به آن کلیسای قدیمی‌بروی. چه فکر کرده ای؟ اجازه می‌دهی موهایت بلند شوند٬ مثل مادر بزرگ ها شده ای " با او نزاع نکنید. بگویید: " بسیار خوب مادر. درست است. من تو را همین جور دوست دارم و تا زمانیکه زنده هستم برای تو دعا می‌کنم. " می‌بینید؟
نزاع نکنید. خشم٬ خشم را پرورش می‌دهد. می‌دانید٬ شما ابتدا روح القدس را از خود محزون می‌کنید و بعد روح القدس شما را ترک خواهد کرد. خشم٬ خشم را پرورش می‌دهد و محبّت٬ محبّت را. پر از محبّت باشید. عیسی گفت: " مردم شما را شاگردان من خواهند از این سبب که یکدیگر را محبّت می‌نمایید. " این است میوه ی روح القدس٬ محبّت.
آیا می‌دانستید که شما نیز تا حدودی خالق هستید؟ می‌دانستید؟ مطمئناً افرادی را دیده اید که دوست داشتید با آنها باشید؛ دلیلش را نمی‌دانید٬ فقط می‌دانید که آنها از آن دسته افراد دوست داشتنی هستند. تابحال متوجّه این مورد شده اید؟ از آن دسته افرادی که تمایل دارید که با آنها باشید. آنها با زندگی که دارند٬ نوع صحبت کردنشان و نوع گفتگو کردنشان٬ این اتمسفر را خلق نموده اند. آنهایی را هم که از آنها دوری می‌کنید را دیده اید. تمام مدّت می‌خواهند از چیزهای زننده و یا یک شخص صحبت کنند و شما می‌گویید: " اوه٬ خدای من آنها آمدند٬ آنها راجع به دیگران غیبت می‌کنند٬ جوکهای زشت تعریف می‌کنند و در مورد زنها صحبت می‌کنند. " یا چیزی شبیه به این٬ و شما نمی‌خواهید که نزدیک آنها باشید. می‌بینید؟ آنها این فضا را خلق نموده اند و اعمالی که شما انجام می‌دهید٬ چیزهایی که به آن فکر می‌کنید و اموری که از آن صحبت می‌کنید٬ این اتمسفر را خلق می‌کند.
به دفتر یکی از متولّیان – یا شمّاسان – یک کلیسای خوشنام در این شهر برای انجام کاری رفته بودم٬ آنجا یک رادیو بود که یک موزیک راک اند رول را با صدایی بلند پخش می‌کرد و فکر می‌کنم چیزی در حدود چهل تصویر و پوستر از زنان برهنه در دفتر کار او وجود داشت. حال شما نمی‌توانید به من بگویید که او چقدر خادم و یا بیشتر از آن است! بگذارید ببینم شما به چه چیزی نگاه می‌کنید٬ چه چیزی می‌خوانید٬ چه نوع موزیکی گوش می‌دهید٬ با چه نوع جماعتی در ارتباط هستید٬ و من به شما خواهم گفت که چه روحی در شما کار می‌کند. می‌بینید؟ بله؟
شما می‌شنوید که یک نفر می‌گوید: " من٬ چنین و چنان؟ آن جماعت.... " به یاد داشته باشید٬ اهمیّتی نمی‌دهم که او چه می‌گوید. کلام او بلندتر صحبت می‌کند٬ اعمال او گویاتر از هر چیزی است که بخواهد بگوید. او می‌تواند شهادت بدهد که یک مسیحی است " مطمئناً " و هر کاری نیز انجام می‌دهد. امّا شما به نوع زندگی که او می‌کند نگاه کنید٬ آن به شما خواهد گفت که او چیست.
حال می‌توانید حیاتی را تصوّر کنید که می‌گوید: " ایمان به شفای الهی چیزی است که مربوط به دوران گذشته است. امروزه چنین چیزی وجود ندارد. " آیا این زندگی شایسته ی انجیل است که شهادت می‌دهد٬ مسیح بخاطر تمرّد ما مضروب گردید و از زخمهای او ما شفا یافتیم؟
شما می‌گویید: " امّا من یک شمّاس هستم " من اهمیّت نمی‌دهم. شاید شما یک اسقف باشید.
در حدود دو سال پیش شنیدم که اسقف شین Sheen می‌گفت: " کسی که بخواهد ایمان داشته باشد و سعی کند که از طریق کتاب مقدّس زندگی کند مانند کسی است که تلاش می‌کند تا در آب گل آلود راه برود. " بعد برمیگردد و می‌گوید: " می‌دانید٬ زمانیکه به ملکوت برسم می‌دانید چه می‌شود؟ وقتی عیسی را ببینم به او خواهم گفت: من اسقف شین Sheen هستم و او خواهد گفت: اوه٬ بله٬ شنیدم که مارم راجع به شما صحبت می‌کرد. " اِلحاد! انسانهایی که به کلام کفر می‌گویند. خدا رحم کند. من داور نیستم. می‌بینید؟ آن کلام٬ حقیقت است. درست است! و روح خدا مکتوب خود را تشخیص می‌دهد. او از مکتوب خود شناخته می‌شود و شما از طریق ایمان به آن و این است که هویّت شما را معتبر می‌سازد.
به دیگران اعتراض نکنید. همانطور که گفتم ثمره ی محبّت٬ محبّت است و ثمره ی خشم نیز خشم.
حال٬ چند دقیقه به عیسی نگاه کنیم. او الگوی شماست « امیدوارم خیلی خسته نشده باشید » نگاه کنید٬ بیایید فقط یک دقیقه به مسیح نگاه کنیم. او الگوی ماست. او گفت: " زیرا که به شما نمونه ای می‌دهم٬ که شما برای دیگران همانهایی را انجام دهید که من برای شما انجام دادم. "
حال نگاه کنیم٬ در زمانیکه شدیدترین بی ایمانی تا آن عصر در دنیا حاکم بود٬ او به دنیا آمد٬ امّا این بی ایمانی او را متوقّف نکرد. او به همین صورت رفت و موعظه کرد و به همین صورت شفا داد. این باعث کندی و رخوت او نشد. از او انتقاد می‌شد. از زمان تولّد تا زمانیکه بر روی صلیب مرد در معرض انتقاد قرار داشت.آیا این موضوع باعث توقّف او شد؟ خیر قربان٬ هدف او چه بود؟ " همیشه آنچه را که پدر مکتوب نموده است بجا آرید – همیشه آنچه را که باعث خشنودی اوست انجام دهید. "
به عیسی نگاه کنید٬ زمانیکه خدا خود بعنوان یک کودک به روی زمین آمد. بجای اینکه در یک خانه ی آراسته بدنیا بیاید در یک گهواره ی کوچک در وسط یک اصطبل٬ روی یک توده کود و در بین گوساله ها بدنیا آمد. فقیرتر از فقیر و درعین حال مالک و خالق آسمان و زمین.
در یک شب سرد و بارانی به او گفتند: " استادا هرجا روی تو را مطابعت کنیم "
او گفت: " روباهان را سوراخها و مرغان هوا را آشیانه ها است٬ لیکن پسر انسان را جای سر نهادن نیست. "
خدا٬ یهوه٬ خود را فروتن ساخت و انسان شد٬ جسم گناه را در بر گرفت تا من و شما را فدیه کند. پس ما که هستیم؟ او الگوی ما بود. من که هستم؟ هیچ چیز!
امروز بعد از ظهر با یک نفر صحبت می‌کردم٬ به او گفتم: " هر کس که از خدا مولود می‌شود باید در ابتدا آزموده شود.... و من زمانی را به یاد می‌آورم که در آزمایش بودم " یا عظیم ترین دورانم را " وقتی یک انسان تولّد تازه را در خدا تجربه می‌کند٬ نقطه ای به اندازه ی یک ناخن در وجود او یافت می‌شود که خدا وارد وجود او می‌شود و به درون قلب او راه پیدا کرده و در آنجا ساکن می‌شود. بعد شیطان آن انسان را وادار به اثبات آن می‌کند و اگر در آنجا نباشد شما هلاک شده اید.
به یاد می‌آورم٬ زمانیکه مرد جوانی بودم و حدود بیست و دو و یا بیست و سه سال سن داشتم و پدرم در بیمارستان و در آغوش من در حال مرگ بود٬ و گفته ی من این بود که خدا شفا دهنده است. من داشتم برای پدرم که بر اثر سکته ی قلبی سر خود را بر شانه های من گذاشته بود دعا می‌کردم٬ دیدم که چشمانش را برگرداند و به من نگاه کرد و چشمانش بسته شد و به ملاقات خدا رفت. او را بردم و درست کنار برادرم دفن کردم و هنوز گلهای روی قبر او خشک نشده بودند؛ من موعظه می‌کردم که خدا بیماران را شفا می‌دهد٬ و در ازای بیست سنت در ساعت برای یک شرکت خدمات عمومی‌کار می‌کردم٬ همسرم هم کمی‌آنطرف تر در یک کارگاه تولید لباس کار می‌کرد تا کمکی باشد برای اینکه بتوانیم زندگی پسر هجده ماهه ی کوچکمان بیلی پل و کودک هشت ماهه ای که باردار بود را تأمین کنیم.
دیدم که خواهر ویلسون سر خود را تکان داد٬ او به خوبی آن روزها را بخاطر می‌آورد٬ همچنین بعضی از قدیمیترها.
کار من چه بود؟ با یک ساندویچ در دست در خیابانها حرکت می‌کردم و به هر جماعت و یا گروهی که می‌رسیدم٬ به محبّت عیسی مسیح شهادت می‌دادم. به گاراژ می‌رفتم و از مسئول آنجا می‌خواستم تا با مکانیک ها صحبت کنم. به آنجا می‌رفتم و می‌گفتم: " آقایان٬ آیا تابحال نجات یافته اید؟ " چیزی در قلبم پیدا می‌کردم. باید شیفت شب را در فروشگاه مواد غذایی کار می‌کردم و بعد از اینکه به خانه بر می‌گشتم باید تا ساعت دو یا سه نیمه شب به تماس بیماران پاسخ می‌دادم. فقط می‌نشستم٬ لباسم را عوض می‌کردم و لباس کار می‌پوشیدم و همانجا بر روی صندلی می‌نشستم و تا زمان طلوع آفتاب در همان حالت به استراحت مشغول می‌شدم و بعد برخواسته و می‌رفتم. به خاطر دعا و روزه بسیار لاغر و نحیف شده بودم. من موعظه می‌کردم و موعظه می‌کردم که٬ مردم٬ خدا بزرگ است٬ خدا رحیم است٬ خدا محبّت است و پدرم داشت در آغوش من میمرد و برادرم هم به تازگی مرده بود – کشته شده بود٬ زمانیکه من در یک کلیسای پنطیکاستی کوچک متعلّق به سیاه پوستان بودم آمدند و به من گفتند: " برادرت در بزرگراه کشته شده است٬ یک ماشین به او زد و او را کشت و خون برادرم از لباس آن مرد در حال چکّه کردن بود. درست بعد از اینکه او را دفن کردم٬ پدرم مرد و بعد همسرم را نیز آنجا دفن کردم.
بعد به این خیمه آمدم٬ درست در جائیکه این جایگاه قرار دارد٬ شش ماه پیش از وقوع به مردم گفتم که یک سیل در راه است. فرشته ای را دیدم که عصایی را گرفته و اندازه ی 22 پا از خیابان اسپرینگ را نشان می‌دهد.
سیدنی دیویس و کسانیکه در اینجا نشسته بودند خندیدند و گفتند: " بزرگترین سیل در سال 1884 تنها 8 یا 10 پا تخمین زده شده بود. پسر٬ چه چیزی با تو صحبت می‌کند؟ "
گفتم: " اینگونه خواهد بود. این را در یکی از آن رویاها دیدم و آنها به من گفتند و اینگونه خواهد شد " و امروز در خیابان اسپرینگ علامتی از 22 پا آب وجود دارد. گفتم: " من در حال پارو زدن روی این خیمه بودم " و این اتّفاق افتاد.
در خلال آن دوران همسرم مریض شد. من برایش دعا کردم و به خیمه آمدم. مردم منتظر من بودند. گفتم: " او در حال مرگ است " آنها گفتند: " اوه٬ او همسر توست...." و باز گفتم: " او در حال مرگ است " به آنجا رفتم و برایش دعا کردم و دعا کردم و دعا کردم و بعد دست از دعا کشیدم؛ او دست من را گرفت و گفت: " بیلی، در آن صبح تو را ملاقات می‌کنم. " او گفت: " بچّه ها را با خود بیاور و من را در دروازه ملاقات کن " و بعد... می‌بینید؟
او را در سردخانه گذاشتیم و من برگشتم به خانه و کمی‌دراز کشیدم٬ بیلی پل کوچولو همراه خانم بروی Broy بود و مریض شده بود٬ پزشکان هر لحظه انتظار مرگ او را داشتند. به یاد دارم که برای بیلی دعا کردم و همان لحظه برادر فرانک آمد و من را گرفت و گفت: " کودک در حال مرگ است " « دختر کوچکم ».
من به بیمارستان رفتم. دکتر Adair به من اجازه نمی‌داد که به اطاق داخل شوم. او می‌گفت: " کودک به مننژیت مبتلا است و تو باعث سرایت آن به بیلی پل می‌شوی " او پرستار را صدا کرد و یک چیز قرمز رنگ به من داد تا من را آرام کند. آنها را مجبور کردم که اطاق را ترک کنند و آن چیز قرمز رنگ را از پنجره به بیرون پرتاب کردم. از در پشتی به سمت زیرزمین پایین رفتم. کودک در آنجا و در یک محفظه ی ایزولاسیون قرار داشت و مگس ها دور چشمان کوچکش را اشغال کرده بودند. من مگس کش قدیمی‌را برداشتم و آنها را کنار زدم؛ گفتم: " ای خداوند٬ پدر و برادر من آن بیرون آرمیده اند و گلهای روی قبرشان هنوز تازه است ٬ هپ Hope نیز آنجا آرمیده است و فرزند من اینجا در حال مرگ است. خداوندا او را از من نگیر. "
او پرده را از جلوی چشمانم برداشت و فهمیدم که اگر می‌خواست با من حرف بزند حتماً می‌گفت: " خفه شو٬ اصلاً نمی‌خواهم صدایت را بشنوم " او حتّی نمی‌خواست با من حرف بزند.
پس اگر او با من حرف نمی‌زد٬ زمان٬ زمان شیطان بود. او گفت: " به گمانم تو می‌گفتی که او خدای نیکویی است٬ پس این شیون های تو از بابت چیست؟ تو فقط یک مرد جوان هستی. به شهر و به اطرافت نگاه کن. هر پسر و دختری که تو با آنها در ارتباط هستی٬ بر این باور است که تو دیوانه هستی و عقلت را از دست داده ای. " او نمی‌توانست به من بگوید که خدایی وجود ندارد٬ چون من حضور او را دیده بودم. امّا به من می‌گفت که به من توجّهی نمی‌کند.
تمام روز و تمام شب نشسته بودم و به خدا می‌گفتم: " من چکار کرده ام؟ نشانم بده خداوندا٬ اجازه نده تا بخاطر گناهی که من مرتکب شده ام یک بیگناه زجر بکشد. " نمی‌دانستم که او دارد من را آزمایش می‌کند. امّا هر فرزندی که به نزد خدا می‌آید باید آزموده شود. گفتم: " به من بگو چکار خطایی کرده ام٬ آن را درست خواهم کرد. به غیر از اینکه زندگی خود را به تو تقدیم نموده و روز و شب موعظه کرده ام٬ چکار کرده ام؟ "
شیطان گفت: " درست است٬ و حال می‌بینی زمانیکه نوبت به تو می‌رسد که به تمام مردم گفته ای ایمان داری که او شفا دهنده ی بزرگ است٬ فرزندت آنجا خوابیده و در حال مرگ است. او حتّی نخواست که تو را بشنود و همسرت نیز بخاطر سل مرد. تو گفتی که او می‌تواند سرطان را شفا دهد و حال او چه کرد؟ تو از اینکه او نیکو است و چقدر برای مردم نیکویی کرده است سخن می‌گویی٬ در مورد خود تو چطور؟ "
بعد من شروع کردم به گوش دادن به او. این٬ " استدلال " است. و من گفتم:" درست است"
شیطان گفت: " او نیازی به این ندارد تا کلامی‌سخن بگوید٬ کافی است تا به فرزند تو نظر کند. او زنده خواهد شد "
گفتم: " بلی٬ درست است "
" و به همان اندازه که تو برای او کار انجام داده ای٬ این کاری است که برای تو می‌کند. "
گفتم: " درست است " و بعد شروع کردم به فکر کردن " خوب٬ چه...." می‌بینید٬ وقتی به استدلال می‌رسی همه چیز شروع به فروپاشی می‌کند و زمانیکه به این نقطه می‌رسید٬ او به شما می‌چسبد. او آنجا مانده بود. نزدیک بود بگویم که: " من دیگر نیستم " امّا وقتی به نقطه ای برسیم که تمام استدلالات فرو بریزد٬ به آن حیات ابدی می‌رسیم٬ آن تولّد تازه. اگر او آنجا نبود چه اتفاقی می‌افتاد؟ اگر نبود چه می‌شد؟ هرگز ما اینطور که یکدیگر را می‌شناسیم٬ نمی‌شناختیم٬ نه این کلیسا به این صورت در اینجا بود و نه آن هزاران و میلیونها نفر که در سرتاسر دنیا هستند٬ امّا خدا را شکر که آنجا بود.
بعد با خود فکر کردم: " چی؟ من کی هستم؟ من کی هستم که از عظمت او بپرسم؟ کی هستم که از خالق خود که این حیات زمینی را به من داده بازخواست کنم؟ آن فرزند را از کجا آوردم؟ چه کسی آن را به من داد؟ در هر حال او از آن من نیست. خدا تنها برای مدّت زمانی کودک را به من به امانت سپرد. " بعد گفتم: " از من دور شو ای شیطان " بعد رفتم و دست خود را روی کودک گذاشتم و گفتم: خداوندا تو او را به من دادی و اینک او را می‌گیری٬ حتّی اگر من را ذبح کنی٬ همانطور که ایوب گفت٬ باز هم تو را دوست خواهم داشت و به تو ایمان خواهم داشت. اگر من را به جهنّم بفرستی٬ تو را در جهنّم دوست خواهم داشت و نمی‌توانم که از این دوست داشتن فاصله بگیرم " [ طرف دوّم نوار به صورت ناقص آغاز می‌شود ].
آنها چطور می‌خواهند بگویند فرزندان خدا هستند و کلام خدا را انکار نمایند؟ چطور می‌توانید این کار را انجام دهید٬ انکار همان روح القدسی که شما را خریداری کرد؟
اوه٬ فقط به خاطر بیاورید که عیسی بخاطر شما خود را تا مرگ مطیع گردانید. او اعتراضی نکرد. زمانیکه مردم آب دهان به صورت او انداختند٬ او اعتراضی نکرد. زمانیکه به صورت او سیلی زدند٬ او مقابله نکرد؛ بلکه برای آنها دعا نمود. او در فروتنی گام برداشت٬ او نمونه ای از فروتنی بود.
او پر از ایمان بود. چرا؟ او می‌دانست که کلام زایل نخواهد شد. او آنقدر با کلام زیسته بود تا خود٬ کلام شده بود. اوه٬ خدایا٬ بگذار در برابر این حضّار دست خود را به سوی تو بلند کنم٬ بگذار تا آنگونه زیست کنم. بگذار تا من و کلام یکی شویم. بگذار تا کلام من٬ این کلام باشد. در اعماق قلبم٬ بگذار او در قلب من باشد٬ فرامین او را در ذهن من قرار بده و آنها را به قلب من وصل کن. بگذار تا او را ببینم٬ وقتی پرستشی بلند می‌شود٬ بگذار مسیح را ببینم. وقتی همه چیز اشتباه پیش می‌رود٬ بگذار مسیح را ببینم. وقتی آماده می‌شوم و دشمن تلاش می‌کند من را نگران کند٬ بگذار عیسی را ببینم و بدانم که او چه خواهد کرد.
او به حدّی در کلام بود که او و کلام یکی شدند. نگاه کنید!
او مجبور نبود اعتراض کند. او می‌دانست که او و کلام یکی هستند. او می‌دانست که کلمه ی خداست که آشکار شده و بر طبق کلام خدا در نهایت او بر دنیا غلبه خواهد نمود. او می‌دانست که کلام او کلام خداست٬ او ایمان داشت٬ او می‌دانست که در کجای نقشه ی خدا قرار دارد. او مجبور به مباحثه نبود.
ابلیس می‌گفت: " نگاه کن٬ تو می‌توانی معجزه کنی. می‌دانی٬ ایمان خوبی داری و می‌توانی معجزه کنی. من یک ساختمان دو برابر ساختمان اورال رابرتز برای تو می‌سازم و تمام مردم به آنجا خواهند آمد. تنها کاری که باید بکنی این است که به آنها نشان دهی – فقط از این ساختمان پایین بپر٬ زیرا مکتوب است: « که فرشتگان خود را درباره ی تو حکم فرماید تا تو را محافظت کنند و تو را به دستهای خود بردارند مبادا پایت به سنگی خورد » " می‌بینید؟ او می‌دانست که قدرت دارد. او می‌دانست که به این کار قادر است. او می‌دانست که این در اوست. امّا نمی‌خواست تا زمانیکه خدا به او نگفته بود از آن استفاده کند. می‌بینید٬ او می‌خواست که خدا باشد و کلمه و همه چیز. او می‌دانست که اگر چیزی می‌گفت٬ که آن کلام خدا بود٬ اگر آسمان و زمین زایل می‌شد٬ آن کلام پیروز می‌شد.
او چموش و یا هیجانزده نبود. او تنها کلام خدا را می‌گفت. هر کلامی‌که از دهان او خارج می‌شد کلام مسح شده ی خدا بود. عالی نبود اگر ما می‌توانستیم بگوییم " کلام من و کلام خدا یکی هستند؟ هرآنچه بگویم او محترم می‌داند٬ زیرا کاری نمی‌کنم جز آنکه ابتدا او به من بگوید " اوه٬ این الگوی شماست. زندگی که شایسته ی انجیل است.
این٬ کاهنان تحصیلکرده و مرفه و نجبا که می‌توانستند ساعتها در دعا بایستند و خانه های بیوه زنان را تاراج کنند و در صدر مجالس بنشینند و تمام این کارها را انجام دهند نبودند که زندگی شایسته ی انجیل داشتند٬ بلکه او کاملاً شایسته ی انجیل بود که خداوند گفت: " این است پسر حبیب من که از سکونت در او خشنودم. او را بشنوید. کلام من اوست؛ او کلام من است. من و او یک هستیم " .
حال این را نگاه کنید. او می‌دانست که کلام او در نهایت بر دنیا چیره می‌شود. او می‌دانست که کلام او از کجا می‌آمد. او می‌دانست که این کلام زایل شدنی نیست٬ به همین سبب بود که می‌گفت: " آسمان و زمین زایل می‌شوند امّا کلام من تا به ابد باقی است. " می‌بینید؟ او می‌توانست این را بگوید٬ زیرا مردی بود که کلام او و کلام خدا یکی بودند. او به آنها می‌گفت: " شما باید این کار و یا آن کار را انجام دهید. "
او می‌گفت: " چه کسی می‌تواند من را به گناه متّهم کند؟ چه کسی می‌تواند من را متّهم کند؟ " " گناه٬ یعنی بی ایمانی " " و اگر من به روح خدا دیوها را اخراج می‌کنم٬ فرزندان شما به چه قدرت آنها را اخراج می‌کنند؟ " می‌بینید٬ اینگونه نبود٬ پس باید چیز دیگری می‌بود. می‌بینید؟ " اگر من –"
آنها می‌گفتند: " خوب٬ ما دیوها را اخراج می‌کنیم "
او می‌گفت: " اگر من به روح خدا « کلام آشکار شده ی خدا » دیوها را اخراج می‌کنم٬ پس فرزندان شما به چه روحی دیوها را اخراج می‌کنند؟ همانها داوران شما باشند "
مردم عصر او٬ او را مضحکه کردند٬ در مورد او صحبت می‌کردند و به هر طریقی که می‌توانستند او را تحقیر می‌نمودند. آنها هر سخن شیطانی را بر علیه او بکار می‌بردند٬ امّا او ادامه می‌داد.
حال با گفتن این جمله می‌خواهم به انتها برسم: مردم این دوران جمعی از افراد روانی هستند. آنها از دریافت وعده های خدا ترسان هستند. خادمان کلیسا٬ تشکیلات کلیسایی و... از چالش کتاب مقدّسی این دوران هراسان هستند.
آنها دریافته اند که در این شرایط مدرن٬ اجتماع انجیلی که آنها برایشان موعظه می‌کنند٬ چالش این دوران را بیش از آنچه که شمشون در دوران خود دید٬ نخواهند دید. او خدا را گرفت و این برنامه ای است که او وعده داده است. " یک دقیقه ی دیگر به این موضوع می‌پردازم. می‌خواهم چند لحظه روی این موضوع توقّف کنم. "
گرچه آنها خود را مسیحی می‌خوانند٬ امّا تعالیم انسانی را پذیرفته اند تا جایگزین کلام خدا باشد. آنها می‌توانند این تعالیم را بپذیرند٬ چون ساخته ی دست انسان است٬ امّا از بنیاد نهادن ایمان خود بر خدایی که مدّعی دوست داشتن او هستند٬ ترسان می‌باشند. درست است. بله٬ و شما چنین زندگی را شایسته ی انجیل می‌خوانید؟ نمی‌تواند اینگونه باشد.
گرچه اعضای کلیسا باشند٬ شایسته ی انجیل نیستند. نه! حقیقتاً. با توجّه به انجیل که عیسی گفت: " در تمام عالم بروید و جمیع خلایق را به انجیل موعظه کنید... و این آیات همراه ایمان داران خواهد بود " و زمانیکه شما آنچه را که بدنبال ایمان داران خواهد بود را انکار می‌کنید٬ چطور می‌توانید زندگی شایسته ی انجیل داشته باشید؟ مهم نیست که شما هرگز کلام رکیکی نگویید. شاید شما تمامی‌ده فرمان را نگاه دارید٬ این هیچ چیز را عوض نمی‌کند و همچنان شایسته ی انجیل نیست. او گفت: " شما از پدر خود شیطان هستید " چه کسی می‌توانست انگشت بر آن مردان بگذارد؟یک نشانه ی گناهکار و بعد بدون هیچ بخششی سنگسار می‌شد. آنها مردان مقدّس بودند و عیسی می‌گفت: " شما از پدر خود شیطان هستید. "
گرچه آنها خود را مسیحی می‌خوانند٬ امّا دوست دارند که تعالیم و عقاید خویش را حفظ کنند. اوه – انجمن تعالیم و تحقیق افکار مدرن این ایّام. و یک انسانی که می‌خواهد در این ایّام موفق باشد٬ مجبور است که خود را با این گرایشات فکری تطابق دهد. بگذارید خوب و واضح بگویم٬ می‌بینید؟ یک انسان٬ اگر می‌خواهد در این دوران موفق باشد باید خود را با تفکّرات مدرن آن وفق دهد. آنها می‌روند و می‌گویند: " آیا او محبوب نیست؟ آیا او عالی نیست؟ او می‌تواند فقط خیلی راست آنجا بایستد و بیش از پانزده دقیقه ما را نگه نمی‌دارد. شبان ما همیشه ما را درست هدایت نمی‌کند و از ما در این موارد انتقاد نمی‌کند. " شرم بر آن شبان٬ هر مردی که در این جایگاه می‌ایستد و گناه این دوران را می‌بیند و فریاد بر نمی‌آورد٬ یک جای کارش مشکل دارد. او شایسته ی انجیلی که مدّعی موعظه ی آن می‌باشد نیست. " درست است.
آنها برای خویش بهانه تراشی می‌کنند و می‌گویند: " ببین٬ جماعت ما با این چیزها کنار نمی‌آید ".
مدّتی پیش یک نفر از یک کلیسای بزرگ و مشخصی به اینجا آمد٬ او در حال تهیه یک جور پایان نامه و یا تحقیق بود و می‌گفت: " من در حال نوشتن در مورد شفای الهی هستم. " می‌گفت: " برادر برانهام٬ ما در فرقه ی خود شما را بسیار دوست داریم " همینجا در جفرسون ویل بود. می‌گفت: " آمده ام تا بیشتر در مورد این خدمت شما بدانم " امّا می‌گفت: " تنها یک ایراد وجود دارد که کلیسا در این خدمت یافته است " می‌بینید؟ می‌گفت: " شما خیلی با پنطیکاستی ها می‌چرخید ".
من گفتم: " می‌دانید٬ درست است. همیشه در پی فرصتی بودم تا از آنها فاصله بگیرم " بعد گفتم: " به شما خواهم گفت٬ من به شهر شما می‌آیم٬ شما با کلیسایتان اسپانسر من باشید ".
گفت: " اوه٬ آنها این کار را نخواهند کرد "
گفت: " می‌دانید٬ فرقه ی ما با این کنار نمی‌آید. " این مثل همان بهانه ی " تازه ازدواج کرده ام " یا " یک گاو خریده ام " است. اهمیّت نمی‌دهم که شما چند مدرک دکترا دارید٬ یا در فرقه ی خود چطور به نظر می‌آیید٬ این چنین خدمتی شایسته ی انجیلی که در این کتاب مکتوب است نمی‌باشد. درست است.
هر عضو کلیسایی که به طرف چنین اموری رفته و خود را مسیحی می‌خواند و بیرون رفته و در یک جهت مخالف زندگی می‌کند٬ زنان موهای خود را به آن صورت آرایش کرده و آن لباسهایی را که کتاب مقدّس پوشیدن آن را منع کرده٬ مردان هم به صورتی عمل می‌کنند که گویی خدا هستند٬ به دنبال نوشیدن مشروبات الکلی هستند٬ سیگار می‌کشند٬ چندین بار ازدواج می‌کنند٬ در کلیسا به خدمت مشغول می‌شوند٬ حتّی شبان و ... می‌شوند٬ و مردمی‌که با اموری از این دست مدارا می‌کنند٬ باید بدانند که این نوع زندگی شایسته ی انجیل نیست.
زنی که گوشی تلفن را برداشته و شروع به یاوه گویی و شایعه پراکنی در کلیسا و این قبیل امور می‌کند باید بداند که آن زندگی شایسته ی انجیلی که سعی می‌کند نماینده ی آن باشد نیست. هر فردی که کلیسا را تجزیه و بین مردم عداوت ایجاد می‌کند٬ و اینطور فکر می‌کند٬ شایسته ی انجیلی که ما موعظه می‌کنیم نیست. این به شکلی است که قدرت خدا را انکار می‌کند٬ قدرت خدا که شما را از چنین اموری دور نگه می‌دارد.
حال٬ توجّه کنید. آنها این کار را نمی‌کنند٬ این کار را نخواهند کرد. آنان این بهانه را دارند که کلیسا ی آنها به این امور ایمان ندارد. امّا عیسی امشب می‌تاند با قلب یک انسان صحبت کرده و بگوید: " می‌خواهم بروی و تمام انجیل را موعظه کنی "
" خداوندا٬ کلیسای من با این کنار نمی‌آید. اگر می‌شود من را ببخش. من درآمد خوبی دارم٬ می‌دانی٬ خداوندا٬ من کشیش یکی از بزرگترین کلیساهای این شهر هستم. اوه٬ ما نام تو را در آنجا پرستش می‌کنیم. بله٬ ما واقعاً این کار را می‌کنیم من نمی‌توانم این کار را بکنم. " همان بهانه، همان کار. بعد آنها به بزم روحانی که وعده ی کلام آشمار شده ی اوست نخواهند آمد.
آیا عیسی نگفت که هرجا لاشه ای باشد عقابها جمع خواهند شد؟ عقابها و نه لاشخورها، بلکه عقابها جمع خواهند شد. می‌بینید؟ جائیکه کلام، خوراک عقابها باشد، آنها جمع خواهند شد.
پس آن مردم به بزم روحانی که به آن دعوت شده اند نخواهند آمد. آیا ایمان دارید که خدا یک دعوت را در پانزده سال گذشته به یک بیداری بزرگ، به یک بزم روحانی به آمریکا داده است؟ آنها آمدند؟ خیر آقا. خیر آقا. پس با رد کردن و ابا نمودن از آمدن، آیا آن زندگی شایسته ی انجیل است، در حالیکه خود را مسیحی می‌خوانند؟
چند وقت پیش یک نفر، یک مرد بزرگ نزد من آمد و در برار من نشست و گفت: " برادر برانهام می‌خواهم به آن سمت میز بیایم و تو را در آغوش بگیرم، دوستت دارم " موعظه کردن او را در یک کلیسا دیده بودم. او گفت: " تو را دوست دارم و ایمان دارم که خادم خدا هستی " گفتم: ممنونم دکتر. من هم شما را دوست دارم.
گفت: می‌خواهم بدانی که چقدر تو را بعنوان برادر دوست دارم. و ادامه داد: می‌بینی، ملکه ی کوچک من، همسرم، اینجا نشسته است. او را به خاطر داری؟
گفتم: بله
گفت: دکترها به خاطر تومور سرطانی دو هفته به او زمان داده بودند، شما به شهر آمدید و برای او دعا کردید، به آسمان نگاه کردید و یک رویا دیدید، برگشته به من نگاه کردید و گفتید: « خداوند چنین می‌گوید، او شفا خواهد یافت » او در پشت خود یک زائده ی بزرگ داشت که مثل سینه ی زن بود که از ستون فقرات او بیرون آمده بود و امروز حتّی یک نشانه از آن زائده در او دیده نمی‌شود. او گفت: « برادر برانهام برای شما چیزی دارم، من عضو بزرگترین اتحادیه ی پنطیکاستی موجود هستم »
گفتم: « بله قربان این را می‌دانم »
گفت: « مدّتی پیش با برادران صحبت می‌کردم، آنها از من خواستند تا با شما تماس بگیرم و بگویم که این مایه ی شرم است که شما این خدمت خدادادی را به جماعتی از مردم عادی و امثال آنها ارائه می‌دهید »
گفتم: « راست می‌گویی؟ »
گفت: « بله، این خجالت آور است. امّا شما چه هستید؟ به سختی می‌توانید برای خود غذا تهیه کنید. به اورال رابرتز و سایرین نگاه کنید که یک درصد خدمت شما را یافته اند و حال به کجا رسیده اند.»
گفتم: « بله درست است » می‌بینید؟
او گفت: « گروه من شما را خواهد برد. شما را مثل یکی از برادران خود خواهیم برد. آنها به تو دست دوستی خواهند داد و ما برای تو یک هواپیما چارتر می‌کنیم و هفته ای 500 دلار به تو دستمزد می‌دهیم یا هر چقدر که تو بخواهی، ما تو را به تمام شهرهای بزرگ کشور خواهیم فرستاد. » این گفتگو در فونیکس آریزونا رخ داد، درست پشت میز کار من. او گفت: « تو همیشه از مردم پائین مرتبه و ... صحبت می‌کنی. ولی ما به عالیرتبه ها دست یافته ایم. » او در ادامه گفت: « بگذار آنها دست خدا را ببینند. بعد من همسر خود را در خلال این مدّت با تو خواهم فرستاد تا اثبات این باشد که هرچه می‌گویی اتّفاق می‌افتد. »
گفتم: « بله، آقا، خیلی عالی خواهد بود » حال می‌بینید، یک مرد در جایگاه D.L یا L.L.D است، یک نویسنده ( می‌بینید؟ ) یک دکترای انتشارات، یک نویسنده ی خوب، یک انسان خوب. می‌بینید، او شناختی از کتاب مقدّس نداشت. آیا می‌دانستید که فرشته ای که آن کارها را انجام داد هرگز به سدوم نرفت؟ او با فراخوانده شدگان، یعنی با ابراهیم ماند. امّا این مرد این را نمی‌دانست و من او را به حال خود گذاشتم. تنها آنجا نشسته بودم و می‌خواستم ببینم به چه نتیجه ای می‌رسد.

گفتم: « خوب من باید چه کار کنم؟ »
گفت: « خوب، برادر برانهام، تنها چیزی که آنها گفتند و در مورد آن صحبت کرده ایم، چند نکته ی کوچک در تعالیم شماست که باید آنها را رها کنید. »
گفتم: « مثلاً کدام نکته برادر؟ »
گفت: « اوه، مثلاً تعمیدتان، می‌دانید، شما مثل یگانه انگاران و امثال آنها تعمید می‌دهید و نکاتی کوچک از این دست.»
گفتم: « اوه» و او ادامه داد.
گفت: « گناه اوّلیه، واعظین زن و چند نکته ی دیگر از این دست »
گفتم: « آها، می‌دانید، از این در عجبم که یک خادم خدا از یک خادم خدا بخواهد، بعد از ادای احترامی‌که به من داشتید و من را نبی خداوند خطاب کردید و می‌دانید که کلام خدا یا مکاشفه ی خدا به نبی داده می‌شود، و بر می‌گردید و از یک خادم خدا می‌خواهید که در مورد اموری که واقعاً بیش از زندگی برایش ارزش دارد، به مصالحه بپردازد، و این از هوش بالای شما حکایت ندارد » بعد ادامه دادم: « نه برادر Pope به هیچ وجه این کار را نخواهم کرد، خیر آقا » این چیست؟ یک بذر حیات ابدی وجود دارد. حیات یا مرگ، مهم نیست که شما مرد بزرگی باشید یا نباشید.
همانطور که یک روز داشتم از خیابان رد می‌شدم، به سمت دیگر خیابان نگاه کردم، یک عکس بزرگ بود که مربوط بود به تولسا در اوکلاهما از آمدن اورال رابرتز، یک سمینار برای تعلیم خادمین. هزینه ی آن، پنجاه میلیون دلار و یک ساختمان سه میلیون دلاری است « و می‌دانم که دموس شاکاریان، برادر کارل ویلیامز و سایرین در هیئت مدیره ی آن هستند » یک پسر پنطیکاستی و کار عظیمی‌که خدا برای او انجام داده است.
با خود فکر می‌کنم: « خودم با یک سمینار. من با شروع آن مخالف هستم »
و این عکس می‌گفت: « محل برگزاری سمینار بزرگ بعدی اورال رابرتز » و زمانیکه اورال رابرتز یک خیمه ی کهنه داشت در کانزاس سیتی یکبار به جلسه ی من آمده بود..
به پایین خیابان رفتم، چیز عظیم و مدرنی بود. می‌گفت: « خانه ی بعدی تامی‌آزبرن » اوه مرد، مکانی به این شکل، با سه یا چهار میلیون دلار بالا می‌رود! و تامی‌آزبرن، یکی از بهترین مردان مسیحی، او یک انسان حقیقی است، یک فرستاده ی حقیقی خدا، یکبار آنطرف خیابان ایستاده بود، آن پسر کوچک عصبی، یک پسر بچه و یک دختر بچه هم در ماشین بودند. او گفت: « برادر برانهام، وقتی آن دیوانه آن حرکات را انجام می‌داد، آنجا بودم و دیدم زمانیکه شما با انگشت به صورت او اشاره کردید و گفتید، به نام عیسی مسیح از او خارج شو! » دیدم که او در برابر پای شما افتاد و بعد از اینکه نبوّت خود را می‌گفت که: « امشب در بین این جماعت خرد خواهم کرد » و ادامه داد: « دیدم که شما آنجا ایستادید و صدای خود را بلند نکردید و گفتید، به نام خداوند، زیرا امشب تو روح خدا را به چالش طلبیدی، امشب بر روی پاهای من خواهی افتاد » و او گفت: « به تو نشان خواهم داد به پای چه کسی می‌افتم »
و من گفته ام: « شیطان از او بیرون بیا » او به پشت افتاده و ....
تامی‌گفت: « برادر برانهام، خدا خداست، همین. من دو یا سه روز در خانه زانو زدم، او به اصطلاح آدم صریحی است و بی پرده همه چیز را عنوان می‌کند. او در این مورد خجالت حالیش نیست. »
او با صراحت پرسید: « با این اوصاف فکر می‌کنید که عطای شفا را یافته باشم؟ »
گفتم: « تامی‌فراموشش کن، تو فرستاده شده ای تا انجیل را موعظه کنی، برو و موعظه کن. با برادر باسورث Bosworth برو و این کار را انجام بده»
در تولسا به آنجا نگاه می‌کردم و با خود فکر می‌کردم، من قبل از هر دوی آنها شروع کردم. با خود گفتم: « این از اورال رابرتز با پانصد ماشین که هیچ انسانی نمی‌تواند تصوّرش را بکند و در سال گذشته نیز چهار میلیون دلار برای او ارسال شده است. چهار میلیون! » یک چهارم کل مبلغی که در تمام دنیا و در بین مسیحیان جمع شده بود، یک چهارم کل مبلغ دنیای مسیحی به دست یک مرد می‌رسد. عجب جایی، رفتم تا آنجا را ببینم.
اورال برادرم است و من او را دوست دارم. او یک مرد و یک دوست واقعی است و من او را دوست دارم. ما فقط در تعالیم با هم توافق نداریم. تامی‌اوزبرن هم با او فرقی ندارد. او یکی از بهترین مردانی است که من تا بحال با او آشنا شده ام. با خود فکر می‌کردم: « زمانیکه رفتم و دفتر و چیزهایی که آنها در اختیار داشتند را دیدم از اینکه آنها بیایند و دفتر من را ببینند خجالت زده شدم، یک ماشین تایپ کوچک و همه ی ما که تلاش می‌کنیم به نامه ها پاسخ بدهیم. » سپس از آنجا خارج شدم، با خود گفتم: « خانه ی آینده ی اورال رابرتز، خانه ی آینده ی تامی‌اوزبرن و در عین حال با یکدیگر صحبت نمی‌کنند. »
همینطور که در این تفکّرات غرق بودم و به راه خود ادامه می‌دادم با خود گفتم: « پس من چی؟ »
صدایی گفت: « بالا را بنگر »
فکر کردم: « بله خداوند، بگذار تا گنج خود را در آسمان بگذارم، چون آنجا جایی است که قلب من نیز در آنجاست. » این را از روی افسوس و دریغ نمی‌گویم، می‌گویم چون رخ داد و خدا می‌داند که درست است. می‌بینید؟
گنج شما کجاست؟ آیا شما می‌خواهید فرد بزرگی باشید؟ اگر اینگونه هستید، هیچ نیستید. تا وقتیکه نمی‌خواهید برای خودتان کسی باشید به جایی می‌رسید، شما می‌خواهید یک خادم فروتن مسیح باشید. این راه خروج است. همین و بس.
برادر بوز Boze و سایرین داشتند در شیکاگو یک کلیسا احداث می‌کردند. آنها ناچار بودند تا کلیسای فیلادلفیه را به آن فرقه بازگردانند. حال، داشتند در مورد کسی که مدرک D.D.I یا چنین چیزی داشته باشد صحبت می‌کردند. من گفتم: « شما از هدف دور شده اید، اگر شما می‌خواهید برای آن کلیسا یم شبان واقعی پیدا کنید، به دانبال یک خادم پیر و مطیع باشید که به سختی می‌تواند اسم خود را بنویسد که با قلبی مملو از آتش خداوند بیاید، این کسی است که شما به دنبال آن هستید، کسی که امر و نهی نمی‌کند و شما را ناچار به هزینه های زیاد نمی‌کند و تنها کلام خدا را به شما می‌دهد. این نوع افراد هستند که به کار شما می‌آیند. »
بعد آنها به بزم روحانی نخواهند آمد. باید بحث را تمام کنم چون در حدود شش دقیقه است که وقت من به اتمام رسیده است و به امید خدا در حدود شش دقیقه ی دیگر به انتها خواهیم رسید.
می‌شنوم که بعضی ها می‌گویند: « برادر برانهام، بهتر است از اینگونه تفکّرات صرف نظر کنی. این مردم روانی نیستند، آنها فقط تحصیلکرده هستند » آنها روانی های تحصیلکرده هستند. درست است. بله، اگر شما می‌گویید: « آنها فقط تحصیلکرده هستند » می‌خواهم از شما سوالی بپرسم. ببینید، متوجّه می‌شوید؟ پس می‌خواهم از شما سوالی بپرسم. « اگر روانی نیستند پس چه چیز باعث انجام کارهایی می‌شود که آنها انجام می‌دهند؟ » می‌بینید؟ هرکس دارد حریصانه سنگ فرقه ی خویش را به سینه می‌زند. عیسی چنین نبود. او در هیچ چیز تعجیل نداشت. می‌بینید؟ او حریص نبود. او الگوی ما بود.
جنایت، این کشور! این کشور بیشترین آمار جنایت تاریخ خود را شاهد است، و چه شده است؟ نوجوانان، اعضای کلیسا، مرتکب قتل می‌شوند، مردان به زنان خود تیراندازی می‌کنند و فرزندان خویش را به آتش می‌کشند! به موج جنایت نگاه کنید. بعد آنها روانی نیستند؟ پس موضوع چیست؟ اعمال آنها را نگاه کنید؟ جنون قدرت، هرکس می‌خواهد دیگران را وادار کند تا زیر یک پرچم در آیند و یک ملّت شوند، و آن پرچم و نشان آنها باشد. جنون قدرت!
فساد! زیرا جهان از هر زمان دیگری فاسد تر است. زنان برهنه در خیابان، زنان برهنه! و فکر می‌کنند که در سلامت عقل هستند. نمی‌توانند باشند، خیر نمی‌توانند باشند!
گوش کنید! یک نفر در کتاب مقدّس بود که جامه ی خود را می‌درید و برهنه بود، آن فرد، لژیون بود. او عاقل نبود. زمانیکه عیسی او را یافت و ذهن او را شفا داد، او لباس خود را پوشید، درست است! چه چیزی باعث می‌شود که جامه ی خود را از تن به در کنید؟
شریر! آری. بعد شما می‌گویید که آنها روانی نیستند؟ در شهر شروع کنید به رانندگی کردن، اگر تا چهار بلوک آنطرف تر زن برهنه ای را ندیدید بیایید و به من بگویید. درست است.
بعد می‌گویید که آنها روانی نیستند. پس جریان چیست؟ آنها نمی‌توانند از سلامت عقل برخوردار باشند. خیر، یک زن سالم نمی‌تواند چنین باشد. او بهتر تشخیص می‌دهد، او می‌داند که خود را در معرض چه چیزی قرار می‌دهد. یک لشگر از دیوها و اشرار آن بیرون هستند، کثیف، هرزه، شلخته، مست، جنایتکار و چیزهای دیگر.
دنیا مشروب بیشتری می‌نوشد. در ایالت متّحده مردم بیش از اینکه برای غذا پول صرف کنند، پول خود را صرف مشروبات الکلی می‌کنند. هر بار هزینه ی تحمیلی مشروبات الکلی بر کشور نسبت به قبل افزایش پیدا می‌کند. و الکلیسم چه می‌کند؟ شما را به انستیتوهای روانی می‌فرستد.

سرطان! پزشکان و متخصصان از سرتاسر دنیا در مجلات و مقالات می‌گویند که « سیگار سرطان زا است » آن را بر روی موشها آزمایش و اثبات کرده اند که سرطان زا است. هفتاد درصد آنها بخاطر مصرف سیگار سرطان ریه می‌گیرند. و آن زنان و مردان به سیگار خود پک زده و آن را در صورت شما فوت می‌کنند. اگر این دیوانگی نیست، پس دیوانگی چیست؟
زمانیکه انجیل عیسی مسیح را می‌توان موعظه و اثبات نمود، و زمانیکه خدای آسمان بصورت ستون آتش بر مردم آشکار شده و نمایان کرده که عیسی مسیح در آخرین مقاطع آمدن خود می‌باشد، به آنها آخرین نشانه ها را می‌دهد، و آنها همچنان به آن می‌خندند و آن را استهزا می‌نمایند، و خود را اعضای کلیسا می‌دانند، و بعد شما می‌گویید که آنها روانی نیستند، پس چه هستند؟ توضیح بدهید. از آنها سوال کنید. آنها روانی های تحصیلکرده هستند. کاملاً همینطور است.
شرایط آنها را توصیف کنید. نمی‌توانید. موی خود را می‌برند، لباسهای دنیوی را می‌پوشند، و به آن صورت در خیابانها راه می‌روند، و کتاب مقدّس بر ضد آن هشدار می‌دهد و حتّی زنان را از دعا با سرهای باز منع می‌کند و به مرد می‌گوید که اگر زن چنین کرد، فساد خود را به شوهر اعلام نموده است و شوهرش حق دارد که او را طلاق داده و از خود دور کند. کاملاً درست است. در جاییکه کلام خدا این را می‌گوید، هنگامیکه یک زن آن را می‌شنود، و همچنان به کوتاه کردن موی خود ادامه می‌دهد، خود را مسیحی می‌داند؟ اگر این دیوانگی نیست، پس چه چیزی دیوانگی است؟ یک نفر به من بگوید که دیوانگی چیست.
بله، آنها روانی هستند. تحصیلات عالیه و مدارک دانشگاهی. ما فرزندانمان را بیش از اینکه نسبت به کتاب مقدّس و عیسی مسیح آموزش دهیم، برای جبر و بیولوژی تعلیم می‌دهیم. در سرتاسر این کشور حتّی یک کودک نیست که نداند دیوید کراکت کیست David crockett امّا حتّی یک سوّم آنها نمی‌دانند که عیسی مسیح کیست. بعد کشور به سمت جنون پیش نمی‌رود؟ مطمئناً چنین است، با توجّه به اعمالی که آنها انجام می‌دهند چطور می‌توانیم ادامه دهیم.
بخاطر داشته باشید، زمانیکه کتاب مقدّس این را محکوم می‌کند، کلیساها تصدیق می‌کنند، آیا آن خادمان روانی نیستند؟ روانی های تحصیلکرده. بله. کلیساها تصدیق می‌کنند.
لوط را بخاطر بیاورید، او مرد باهوشی بود. حال یک دقیقه به او نگاه کنید. ( از اینکه بیش از وقت تعیین شده صحبت می‌کنم من را ببخشید. این بسیار مهم است. )
نگاه کنید، نگاه کنید. یک دقیقه صبر کنیم. چند ثانیه در قلب خویش دعا کنیم. « خداوندا بگذار این را ببینم » ذهن خود را بگشایید، خدا این را انجام دهد. این امّت را رها کنید. ببینیم خدا چه گفته است.
کتاب مقدّس می‌گوید که گناهان سدوم هر روزه روح عادل لوط را می‌آزرد. درست است؟ او نمی‌توانست این کار را بکند، زیرا او شهردار شهر بود. او نمی‌توانست، امّا کتاب مقدّس می‌گوید که گناهان سدومیان روح او را می‌آزرد. او می‌دانست که این اشتباه است، امّا قدرت ایستادگی در برابر آن را نداشت.
حال نگاه کنید. در ایّام گذشته ی آمریکا چند لوط وجود داشتند که کتاب مقدّسهای خود را خواندند تا پیغام خود را برای این روز مهیّا کنند امّا از کنار تعمید به نام عیسی مسیح گذشتند؟ چند نفر از آنها از کنار تعمید روح القدس و عیسی مسیح دیروز، امروز و تا ابدالآباد همان است گذشتند؟ مرقس 16 « این آیات همراه ایمان داران خواهد بود » یوحنّا 14 : 12 « هر که به من ایمان آرد، کارهایی را که من می‌کنم او نیز خواهد کرد » « اگر در من بمانید و کلام من در شما، هرآنچه می‌خواهید بطلبید که انجام خواهد شد » چند لوط آن را دیدند امّا بخاطر توجیه و بهانه های فرقه هایشان از آن گذشتند؟
آنها نگاه می‌کنند و این را در کتاب مقدّس می‌بینند. آنها به جماعت خویش نگاه می‌کنند و زنان با موهای کوتاه شده را می‌بینند و می‌دانند که کتاب مقدّس این را محکوم می‌کند. آنها اعضای کلیسای خویش را می‌بینند که اینگونه به خیابانها می‌روند، اعضای کلیسای خویش را که با لباسهای کوتاه به خیابانها می‌روند و می‌دانند که این در کلام محکوم است، ولی قدرت مقابله با آن را ندارند. امّا هرکس که ادّعای مسیحی بودن را دارد، روحی که در اوست بر علیه این امور فریاد می‌زند. امّا ایشان قدرت این کار را ندارند. اگر این سدوم مدرن نیست، پس چیست؟ خدا کسی را به ما می‌دهد که بر علیه این امور فریاد بر می‌آورد. درست است. مانند یوحنّای تعمید دهنده که گفت: « اینک تیشه بر ریشه ی درختان نهاده شده است....» این چیزی است که امروز به آن نیاز داریم.
نگاه کنید. آنها یک سدوم مدرن هستند. بخاطر داشته باشید. می‌بینید، تمام زمین به یک سدوم و غموره مدرن مبدّل گشته است. ایّام لوط دوباره زنده شده است، دوران نوح دوباره جان می‌گیرد، زیرا اعتقاد صادقانه ی او توسط کلام به او می‌گوید که این غلط است.
به شیکاگو نگاه کنید. شیکاگوی بزرگ، زمانیکه سیصد واعظ آنجا نشسته بودند. آن شب خدا به من گفت که آنها می‌خواهند چه کاری انجام دهند. آنها برای من دامی‌گسترانده بودند. من قرار بود به آنجا بروم. رفتم و به برادر کارلسون گفتم: « این برنامه را در آن هتل برگزار نخواهید کرد. باید آن را به جای دیگری منتقل کنید، جاییکه یک اطاق سبز رنگ خواهد داشت و در آنجا برای من دامی‌گسترانده بودند. اینطور نیست برادر کارلسون؟ » او سر خود را پایین انداخت. او چند روز قبل از آن در دفتر من نشسته بود و داشت سفر من به شیکاگو را برنامه ریزی می‌کرد. او گفت: « برادر برانهام، هرگز آن را فراموش نمی‌کنم. »
گفتم: « آنها برای من تله گذاشته اند، چرا، برادر کارلسون؟ شما و تامی‌هیکس Tommy Hicks می‌ترسید که به من بگویید؟ » آنها سر خود را پایین انداختند. بعد گفتم: « تامی، چرا نمی‌روی آنجا تا صحبت کنی؟ »
گفت: « نمی‌توانم »
گفتم: « فکر می‌کردم گفتی به من لطف می‌کنی » و بعد گفتم: « دیشب خداوند به من گفت، امروز به آنجا می‌روید و می‌فهمید که قرار نیست به آن ساختمان بروید. شما یه ساختمان دیگری می‌روید. »
دکتر مید Dr.Mead همینجا خواهد نشست و.... جاییکه همه ی آنها خواهند بود. گفتم: « یک کاهن بودایی اینجا خواهد بود. » و گفتم: « حال، دریابید! آنها این کارها را با من می‌کنند چون من به تعمید آب به نام عیسی مسیح موعظه می‌کنم و همچنین موعظه می‌کنم که هر کس به زبانها صحبت می‌کند حتماً تعمید روح القدس را نیافته است. »
گفتم: « بیایید و خدا را ببینید »
ما به آنجا رفتیم. آنها به آن سمت حرکت کردند و دو ساعت بعد یا چیزی در همین حدود ( حدود بعد از ظهر ) با برادر کارلسون تماس گرفتند، او گفت: مردی که قبول کرده بود در قبال مبلغ کمتری سالن را در اختیار ما بگذارد حالا گفته است که باید برنامه را کنسل کنیم، چون مدیر سالن گفته است که قبلاً قول آنجا را برای همان روز صبح به گروه دیگری داده است.
آنها نمی‌توانستند سالن را در اختیار داشته باشند. پس ما به جاهای دیگری رفتیم، و آن روز صبح زمانیکه به محل جلسه رفتیم و آنجا ایستاده بودیم، برادر کارلسون گفت: « یک مطلبی هست، شاید شما برادران با برادر برانهام موافق نباشید، امّا او از اینکه بگوید چه ایمانی دارد ترسان نیست. » او گفت: « او دقیقاً تمام اتّفاقاتی که باید رخ دهد را به همین صورت به من گفته بود. » او گفت: « حال او اینجاست. بگذارید خودش حرف بزند. »
من کتاب مقدّس را برداشتم، همانطور که پولس گفت: « من از رویای آسمانی تمرّد نمی‌کنم » به آنها گفتم: « شما بخاطر تعمید به نام عیسی مسیح این کار را با من می‌کنید. بیش از سیصد نفر از شما خود را دکتر فلان و فلان و ... معرفی کردید. من حتّی تحصیلات اوّلیه هم ندارم ولی همه ی شما را به چالش می‌طلبم تا کتاب مقدّس خود را بیاورید و کنار من بایستید و هر کلامی‌که گفته شده است را انکار کنید. » ( اگر می‌خواهید به نوار آن گوش کنید، این نوار موجود است ) این ساکت ترین جمعیّتی بود که تابحال دیده بودم. گفتم: « موضوع چیست؟ » ( در بین شما کسی هست که در جلسه ی آن روز صبح شرکت کرده باشد؟ اگر هست دست خود را بلند کنید ) گفتم: « اگر نمی‌توانید، پس از این کارهای خود دست بردارید» درست است. وقتی آنها این اطراف هستند زیاد صدای زوزه کشیدن به گوش می‌رسد، ولی بگذار تا آنها رو در روی این موضوع قرار گیرند، این فرق می‌کند. درست است.
آن مردان بیرون رفتند. تامی‌هیکس گفت: « من از این نوار سیصد نسخه می‌خواهم تا آن را برای هر واعظ تثلیثی که می‌شناسم بفرستم. » آن مردان با من دست می‌دادند و می‌گفتند: « ما به خیمه می‌آییم و تعمید می‌گیریم » آنها کجا هستند؟ بهانه ها! « نمی‌توانم این کار را بکنم. فرقه ی من اجازه ی این کار را به من نمی‌دهد. » « تازه ازدواج کرده ام. » « زمینی خریده ام و باید بروم و آن را ببینم » می‌بینید؟ بعضی از آن چیزها شبیه بهانه های آنهاست. درست است؟ آیا آن زندگی شایسته ی انجیل است؟ اگر انجیل حقیقت است، بیایید همه چیزمان را بفروشیم و برای آن زندگی کنیم. بیایید مسیحی باشیم. بله آقا. آمین
امّا بهانه های آنها تعالیم و فرقه هایشان می‌باشد. این مثل یک درخت است. داشتم یک روز به برادر بانکس Brother Banks نگاه می‌کردم. حدود پانزده سال پیش که برای اوّلین بار به آنجا نقل مکان کردم، یک درخت کاج کاشته بودم. در طول این سالها گذاشته بودم شاخه های کاج همینطور رشد کند، تا جاییکه دیگر نمی‌توانستیم ماشین چمن زن را از زیر آن عبور دهیم، در هر صورت علفی نیز آنجا وجود نداشت. بعد من رفتم و یک ارّه برداشتم و شاخه های اضافی را بریدم تا جاییکه می‌توانستید با یک ماشین چمن زن از زیر آن درخت کاج عبور کنید، و زیباترین گونه های گیاهی را که تابحال دیده اید زیر این درخت کاج رشد کرده بود. این چه بود؟ بذر در آنجا بود و این بذر باید نور دریافت می‌کرد.
تا زمانیکه بهانه ها و توجیه های شما سعی می‌کنند که روی آن بذر سایه افکنند در حالیکه شما می‌دانید که حقیقتاً دروغ هستند، شما دارید وارث اوط می‌شوید. آن چیزها را کنار بگذارید تا نور انجیل بر آنها بتابد، قدرت عیسی مسیح. بله! دور نگه داشتن آن از نور یعنی دور نگه داشتن آن از حیات، زیرا اگر نور به آن برسد حیات را در آن ثمر می‌آورد. به این دلیل است که مردم می‌گویند که به جلساتی از این دست « نروید ». آنها می‌ترسند که مبادا نور به یکی از اعضای آنها برسد.
زن سر چاه را بخاطر بیاورید. او یک فاحشه بود. از آنجاییکه آن کاهنان شهادت داده بودند که عیسی به نتنائیل گفته بود « تو را زمانیکه زیر درخت انجیر بودی دیدم » گفتند: « او بعلزبول است – او یک پیشگو است. او از شریر است »
این زن، هنگامیکه داشت در فساد خود گام بر می‌داشت، داشت با ششمین مرد زندگی می‌کرد. عیسی گفت: « مقداری آب به من بنوشان » مکالمه شروع شده بود. او گفت: « برو و شوهر خود را به اینجا بیاور »
زن گفت: « شوهر ندارم »
او گفت: « راست گفتی، پنج شوهر داشتی و آن که با او زندگی می‌کنی شوهر تو نیست. »
زن گفت: « ای آقا می‌بینم که نبی هستی، می‌دانم که وقتی مسیح بیاید همه ی این امور را بر ما روشن خواهد کرد.»
عیسی گفت: « من او هستم »
همین کافی بود. زمانیکه نور بر آن بذری که در آن فاحشه بود تابید، ایّام فاحشه به پایان رسیده بود. او به خیابانها رفت و خدا را جلال داد و گفت: « بیایید مردی را ببینید که هر آنچه کرده بودم به من گفت. آیا او مسیح نیست؟ » این چه بود؟ نور به بذری که زیر سایه آن پوشش فاحشه بود رسیده بود. بله، آقا.
بیایید یکبار یک زندگی را مقایسه کنیم که شایسته است. حال مقایسه ای داشته باشیم بین زندگی پولس با آن جوان ثروتمند. همین نور به هر دوی آنها تا بید. هر دو دارای دعوتی یکسان از عیسی مسیح بودند. درست است؟ هر دوی آنها به خوبی در کتب مقدّسه تعلیم دیده بودند. هر دوی آنها الهیدان بودند. بخاطر داشته باشید، عیسی به آن جوان گفت: « احکام را حفظ کن! »
او گفت: « از جوانی این کار را کرده ام » او یک مرد تعلیم یافته بود. پولس هم چنین بود. هر دوی آنها در کتب مقدّسه تعلیم یافته بودند، هر دوی آنها کلام را داشتند. یکی دارای دانش بود و دیگری دارای منشاء حیات بود. زمانیکه نور بر او تابید و در برابر او قرار گرفت پولس گفت: « خداوندا تو کیستی؟ »
« من عیسی هستم »
و بعد: « من اینجا هستم » او آماده بود.
نور به هر دو مرد تابید. یکی حیات را پذیرفت و دیگری خیر. امروزه اینگونه است. کلیسای روحانی و کلیسای جسمانی.
مرد ثروتمند توجیه های خود را داشت. او نمی‌توانست این کار را بکند. او توسط دوستان زیادی در دنیا احاطه شده بود و نمی‌خواست از آن جمع جدا شود. این، اتّفاقی است که امروز برای بسیاری از مردم رخ داده است. فکر می‌کنید چون به یک لژ تعلّق دارید نمی‌توانید آن اجتماع را ترک کنید. « آنها مشروب می‌نوشند و این قبیل کارها را انجام می‌دهند و ... » بسیار خوب، با آن بمانید. من مخالفتی با کلیسا و لژ ندارم بلکه روی صحبت من شما هستید. بله، می‌بینید؟ من با آن مخالف نیستم. به شما گفته ام که اگر کلیسای فرقه ای کلام خدا را انکار کند چیزی جز یک لژ نیست.
نوجّه کنید، مرد ثروتمند توجیهات خود را داشت. او هرگز شهادت خود را ترک نکرد. ما می‌بینیم که او برای کار بزرگی می‌رفت. او دارای دانش بود و در اثر رفتن به جاهای مختلف این دانش افزوده شده بود که او ناچار بود انباری جدید برای گذاشتن اقلام خود در آن بسازد و بدون شک پس از مرگ او نیز یک نفر لیسانسه ی الهیات در مراسم تدفین او موعظه کرده است. حتماً برایش پرچم را نیمه افراشته کرده و گفته است: « برادر محبوب و عزیز ما، شهردار شهر، اینک در آغوش قادر متعال است، زیرا عضو بزرگ کلیسا بود. او چنین و چنان کرد »و کتاب مقدّس می‌گوید: « در جهنم چشمان خود را گشود و دید که در عذاب است. » می‌بینید؟
به یاد داشته باشید، او در جهنم همچنان می‌خواست که به پیشینه ی خود بچسبد. او ایلعازر را در آغوش ابراهیم دید و گفت: « ای ابراهیم، پدر، ایلعازر را به اینجا بفرست » و همچنان او را پدر خطاب می‌کرد. می‌بینید؟ او دانش خود را گرفت و به کلیسای جسمانی و عقلانی پیوست.
زمانیکه نور بر او تابید او آن نور را رد نمود. نمی‌دانم، اگر این روند مدرن کلیسای امروز نیست، پس چیست؟ مهم نیست که خدا چگونه راه آنها را روشن می‌نماید، با ستون آتش و یا چیز دیگری، آنها همچنان می‌توانند با دانش خود برای آن تفسیری بیابند و آن را توجیه کنند و به جماعت و گروه خود بپیوندند.
امّا پولس با دانش عظیم خود در مجامع حضور داشت، کسی که نزد غمالائیل کسب علم کرده بود، دست راست کاهن اعظم، نزد کاهن رفت تا دستوری برای زندانی کردن مقدّسین از او بگیرد. امّا زمانیکه نور بر راه او تابید و او دید که عیسی مسیح همان ستون آتشی است که اسرائیل را در بیابان رهبری نموده است، هرآنچه که تابحال آموخته بود را رها کرد و به حیات داخل شد.
آیا می‌توانید زندگی آن تاجر ثروتمند را زندگی شایسته ی انجیلی که شنیده بود بنامید؟ اگرچه او یک ایماندار بود، آیا شما می‌توانید زندگی او را در بین تمامی‌آن افکار و سرگرمیها که داشت، زندگی شایسته ی انجیل بنامید؟
ولی پولس را مقایسه کنید و ببینید که چه اتّفاقی افتاد؟ زمانیکه نور بر او تابید، پولس تمام دانش خود را کنار نهاد و رها کرد، او از آن افکار و آن گروه فاصله گرفت و در روح عیسی مسیح گام برداشت. جلال بر خدا! امّا با اینکه مرد هوشمند و با دانشی بود هرگز از سخنان بزرگ استفاده نکرد. زمانیکه به میان مسیحیان در قرنتیان آمد گفت: « با حکمت انسان نیامده ام تا ایمان شما بر آن باشد بلکه با قوّت قیام عیسی مسیح تا ایمان شما بر آن باشد.» این یک حیات است.
او هرگز از تحصیلات خود استفاده نکرد. هرگز با گروه عالمان و روشنفکران همگام نشد، در حالی فروتنانه و مطیع در روح مسیح گام برداشت که این بر خلاف تمامی‌آیین و تعلیمات آنها بود. پولس نور را دید و در آن گام برداشت. « درست است؟» اجازه داد تا حیات مسیح، عیسی مسیح را در دوره ای که او می‌زیست نمایان کند تا مردم بتوانند روح خدا را در او ببینند. او در فروتنی چنان ایمانی داشت که حتّی مردم دستمالهای خود را نزد او می‌آوردند. آنها به این ایمان داشتند. او چنان نمایانگر عیسی مسیح بود که مردم ایمان داشتند که هرآنچه که او لمس کند برکت یافته است. او عجب مردی بود! او زندگی، ثروت و هرآنچه را که داشت داد، دانش خود را، همه ی آن را به فراموشی سپرد تا با آن ماهیگیران و فقیران در کوچه ها همگام شود و اجازه دهد که نور محبّت عیسی مسیح از طریق او بازتاب داشته باشد. او می‌گفت: « از یهودیان پنج مرتبه از چهل یک کم تازیانه خوردم...» چه تفاوتی بین شخصیت بزرگ او با کاهنانی که در اطراف او بودند وجود داشت.
هنگامیکه در روم بود هیچکس در کنار او نبود، سربازان داشتند سکویی که قرار بود در آنجا سر پولس را از بدن جدا کنند می‌ساختند. در آنجا بود که پولس این را گفت. اوه، خدای من، او گفت: « بعد از این تاج عدالت برای من حاضر شده است که خداوند داور عادل در آن روز به من خواهد داد؛ و نه به من فقط بلکه نیز به همه ی کسانی که ظهور او را دوست می‌دارند. » این یک زندگی شایسته ی انجیل است.
در مورد او دیگر چه می‌توانیم بگوییم؟ او برای مسیح ایستاده بود. اجازه داده بود تا انجیل از طریق او بازتاب پیدا نماید. قبل از اینکار، او رفته و انجیل را فرا گرفته بود. او رفته و سه سال در سرزمین عرب مانده بود و از طریق عهد عتیق نشان داده بود که او مسیح بود. او فروتنانه گذاشت تا نور انجیل از طریق او به گروه فروتن مردم بتابد. او گفت: « و ذلّت را می‌دانم و دولتمندی را هم می‌دانم، در هر صورت و در همه چیز، سیری و گرسنگی و دولتمندی و افلاس را یاد گرفته ام. » یک مرد تحصیلکرده مانند او که زیر نظر غمالائیل، که یکی از بزرگترین معلّمان آن دوران بود تحصیل کرده است و دوشادوش کاهن اعظم ایستاده بوده است! برادر، او می‌توانست میلیونها دلار درآمد و یا انواع ساختمانها را داشته باشد. درست است. ولی او چیزی به جز یک ردا در تملّک خویش نداشت.
دیماس، مردی با چنین خدمتی را دیده بود. امّا در دوّم تیموتائوس باب چهارم، پولس می‌گوید: « دیماس برای محبّت این جهان حاضر من را ترک کرده.... » و در ادامه می‌گوید: « ردایی را که در ترواس نزد کرپس گذاشتم وقت آمدنت بیاور...» مردی با چنین خدمتی عظیم، امّا ردایی بیش ندارد! جلال بر خداوند!
این من را به یاد سنت مارتین در دوران پدران نیقیه می‌اندازد، یک روز او داشت از دروازه های شهر ترواس در فرانسه عبور می‌کرد. یک دوره گرد پیر را دید که در گوشه ای از شدّت سرما رو به موت است و لباسی در بر ندارد، مردم بدون توجّه از کنار او عبور می‌کردند در حالیکه می‌توانستند به او لباسی بپوشانند، امّا این کار را نمی‌کردند. آنها از کنار او عبور می‌کردند و او را نادیده می‌گرفتند. سنت مارتین آنجا ایستاده و به این متظره نگاه می‌کرد.
هر سربازی یک نفر را داشت تا کفشهای او را برق بیندازد، امّا او کفشهای خادم خود را برق می‌انداخت. او ردای خود را درآورد و با شمشیر آن را به دو نیم کرد و با نیمی‌از آن، دوره گرد پیر را پوشاند و به او گفت: « هر دوی ما می‌توانیم زنده بمانیم.» او به خانه خود برگشت و در بستر خود به این موضوع فکر می‌کرد. بی درنگ چیزی او را بیدار کرد، نگاه کرد و عیسی مسیح را دید که با همان ردایی که او آن دوره گرد را پوشانده بود خود را پوشانده و در میان اطاق ایستاده بود و گفت: « هرآنچه برای یکی از این کوچکترین انجام دهید برای من انجام داده اید. » این یک زندگی شایسته ی انجیل است. می‌دانید که او زندگی خود را نیز چگونه مهر کرد. نمی‌دانید؟
به پولیکارپ Polycarp که برای تعمید به نام عیسی مسیح در برابر کلیسای کاتولیک رومی‌ایستاده بود نگاه کنید. او را سوزاندند، به یک چوب بستند و به آتش کشیدند. به ایرنیوس و مابقی آنها که اینچنین آزار دیدند نگاه کنید. آنها زندگی شایسته ی انجیل داشتند.
به کتاب عبرانیان باب یازده نگاه کنید که پولس می‌گوید: « ... سنگسار گردیدند و با ارّه دو پاره گشتند، تجربه کرده شدند و به شمشیر مقتول گشتند. در پوستهای گوسفندان و بزها محتاج و آواره شدند، آنانی که جهان لایق ایشان نبود، در صحراها و کوهها و مغاره ها و شکافهای زمین پراکنده گشتند... » بفرمایید! زندگی شایسته ی انجیل. در روز داوری و در مقایسه با زندگی آنها، زندگی من و شما چگونه خواهد بود؟
به زندگی پولس نگاه کنید. او برای انجیل ایستاد و اجازه داد تا عیسی از طریق او نمایان گردد، صرف نظر از اینکه دیگران در مورد او چه می‌گویند و چه فکر می‌کنند و یا حتّی کاهن اعظم چه فکر می‌کند. چراکه، او رفت و برای این کار سر خود را از دست داد. او نماینده ی شایسته ی انجیل بود، صرف نظر از اینکه مردم چه فکر می‌کنند، اجازه داد تا جریان حیات ابدی از او ساطع شده و گسترش یابد، او گفت: « زیرا راضی هم می‌بودم که خود از مسیح محروم شوم در راه برادرانم.... » زمانیکه حیات ابدی را بیابید می‌داند که چه بکنید. سوال و جواب شما آنجاست. شما می‌توانید جانب حکمت و دانش دنیا را بگیرید و یا حکمت و کلام خدا را. اگر شما حقیقتاً حیات ابدی را یافته باشید، این چیزی است که رخ می‌دهد. این چیزی است که رخ می‌دهد.
پولس، حاضر بود از مسیح محروم شود تا قوم او، کسانیکه از نظر روحانی کور بودند و مردم مطرود که نمی‌توانستند به انجیل گوش فرا دهند، نجات یابند. و فکر می‌کنم که من از خودم خجالت بکشم، چون حاضر بودم که مردم را به دلیل اینکه به حرفهای من گوش نمی‌دهند رها کنم. احساس کردم که باید توبه کنم و این کار را کردم. می‌بینید؟ توجّه کنید، صرف نظر از اینکه دیگران چه فکری می‌کردند، این یک زندگی شایسته ی انجیل بود.
جوان ثروتمند مانند امروز بسیاری از ما می‌باشد که کلام حیات را رد نمود و یک عضو ساده ی کلیسا شد و زندگی را نشان داد که در کتاب مقدّس به عنوان یک نمونه از حیاتی که شایسته ی انجیل نیست به اثبات رسیده است. درست است؟ انجیل چگونه می‌توانست توسط نوری تاریک مانند آن تابش داشته باشد؟ حال، تنها راه داشتن زندگی شایسته ی انجیل این است که اجازه دهیم مسیح و کلام او – او خود٬ کلام است - کاملاً از طریق ما بازتاب داشته باشد. که خدا آشکار می‌نماید در کلام چه گفته است. زیرا مسیح مرد تا بتواند خود را بعنوان قربانی در برابر خدا حاضر سازد و بعنوان روح القدس بازگشت تا خود را از طریق قوم خویش نمایان سازد و حامل عمل خویش باشد٬ خود را از طریق شما نمایان سازد تا کلام وعده ی خویش برای این ایّام را در ارتباط با آنچه که یوحنّای تعمید دهندهدر زمان آمدن مسیح شنید٬ تحقق بخشد. مسیح قدم در آب گذاشت و یوحنّا گفت: « اینک برّه ی خدا » کس دیگری این را ندید، ولی او دید که نور به صورت کبوتر از آسمان پایین آمد و صدایی شنید که می‌گفت: « این است پسر حبیب من که از سکونت در او خشنودم. » او آمدن آن را دید. و عیسی به آب وارد شد، در برابر یک واعظ و در برابر مردم گفت: « می‌خواهم که من را تعمید دهی »
یوحنّا گفت: « خداوندا، من باید از تو تعمید بگیرم و تو نزد من آمدی؟ » چشمان آنها یکدیگر را دید، یک نبی و خدای او. آمین! دوست داشتم که آنجا باشم و به تماشای این منظره بایستم.، به نگاه های آنها، نگاه نافذ و عمیق یوحنّا و نگاه نافذ و عمیق عیسی. دو پسر عموی جسمانی.
عیسی گفت: « الآن بگذار زیرا که ما را همچنین مناسب است تا تمام عدالت را به کمال رسانیم. ما پیغام این ساعت هستیم. »
یوحنّا فکر کرد: « بله، او قربانی است قربانی باید قبل از تقدیم شدن شسته شود. » سپس گفت: « بیا » و او را تعمید داد. آمین! به عبارتی دیگر: « بر ماست تا تمام عدالت را به کمال رسانیم. » عیسی می‌دانست که او یک ذریّت اصیل و ناب است و در مورد او گفت: « هر آینه به شما می‌گویم که از اولاد زنان، بزرگتری از یوحنّای تعمید دهنده برنخاست... »
و عیسی به قلب او نگاه می‌کرد و می‌دانست که پسر عموی خود را رو در رو ملاقات نموده است. یوحنّا گفت: « خداوندا، من نیاز دارم تا از تو تعمید یابم و تو نزد من آمده ای؟ »
او گفت: « بگذار چنین باشد، یوحنّا، و بخاطر داشته باش بر ماست تا آنچه را که خدا وعده داده است به کمال رسانیم و من آن قربانی هستم. من باید قبل از تقدیم شدن شسته شوم. » اوه، خدای من.
و امروز در حالیکه روشنایی غروب در حال درخشیدن است، کسی نیست تا این را بگوید و ادیبان کتاب مقدّس می‌دانند که این ایّام آخر است. پس بر ماست تا از این دیوارها عبور کنیم و از چنین اموری فاصله بگیریم و در این ایّام آخر به عدالت عیسی مسیح داخل شویم و قبل از آنکه شریر علامت وحش را بر ما بگذارد، مهر خدا را دریافت کنیم. اوه، خدای من!
بله، نزد خدا دعا دعا کنید تا نور این روز در شما رشد کند تا شما یک خادم مطیع خداوند باشید، و سپس ثمره ی روح در زندگی شما باقی می‌ماند. و این حیاتی است که شایسته ی انجیل است.
بگذارید در انتها این را بگویم. تنها راهی که می‌توانید در شایستگی انجیل زندگی کنید این است که بگذارید تا خود انجیل، هر ذرّه ی انجیل به شما وارد شده و وعده های خود را در شما نمایان و آشکار نماید. بگذارید خدا در شما زندگی کند تا وعده های امروز را تجلّی بخشد. درست همانگونه که عیسی به یوحنّا گفت: « بگذار چنین باشد، یوحنّا، درست است، امّا ما پیغام این زمان هستیم و برماست که عدالت را به کمال برسانیم. » و اگر ما مسیحیان این دوران هستیم، عیسی مسیح را در قلب خود پذیرا باشیم و او کلام است. هیچ چیز آن را انکار نکنید، بگویید: « این حقیقت است. » و آن را در قلب خود جای دهید و میوه ی روح و تحقّق هر وعده ای که او در کتاب مقدّس داده است را در خود ببینید. خدا می‌خواهد تا کلام خود را تحقّق بخشد لیکن دستی به جز دست من و تو ندارد. او چشمی‌به جز چشم من و تو ندارد، زبانی به جز زبان من و تو ندارد. « من تاک هستم و شما شاخه ها » شاخه ها میوه را ثمر می‌دهند، تاک، شاخه ها را تغذیه می‌کند. این یک زندگی است که شایسته است.
دعای من برای کسانی که از طریق رادیو صدای من را می‌شنوند، کسانیکه نوار پیغام را گوش می‌کنند و کسانیکه در اینجا حاضر هستند این است که خدای تمام فیض ها و آسمان، برکت روح القدس را بر ما بتاباند تا از امشب و از این به بعد بتوانیم طوری زندگی کنیم که خدا بگوید: « از تو خشنودم، به خوشی ابدی که پیش از بنیان عالم برای تو مهیّا شده است داخل شو» بگذارید تا خدا برکت خود را بر همه ی ما جاری سازد.
امشب دعا می‌کنم تا خدا شما زنان که موهای خود را کوتاه کرده اید برکت بدهد و شما بوضوح ببینید و از گرایشات مدرن امروز فاصله بگیرید و دریابید که کتاب مقدّس می‌گوید که شما نباید این کار را انجام دهید و اگر شما بخاطر پوشیدن لباسهای زشت و فاسد گناهکارید، دعای من این است که خدای آسمان، فیض خود را بر قلب شما جاری سازد و شما هرگز دیگر بابت چنین چیزی گناهکار نباشید. روح القدس این را برای شما باز کرده و نشان دهد.
شما مردانی که متأهّل هستید و اجازه می‌دهید که همسرتان رئیس خانه باشد و شما را هدایت کند، خدای آسمان این فیض را به شما بدهد تا قدمهای خود را استوار سازید و آن زن را به صحت عقل برگردانید تا دریابد که این جایگاه شما در مسیح است. شما رئیس نیستید، بلکه سر خانه هستید. بخاطر داشته باشید که او حتّی مخلوق اصلی نیست بلکه از شما خلق شده و به شما داده شده است تا به شما رسیدگی کند، لباسهای شما را تمیز نگه دارد، غذای شما را مهیّا کند و.... او دیکتاتور شما نیست.
خدا این فیض را به شما بدهد که آن سیگارها را به دور انداخته و از گوش کردن به آن جوکهای سخیف خودداری کنید. بیایید پسران خدا باشیم و در حیاتی شایسته ی انجیل گام برداریم. بگذارید هرکس در خیابان شما را می‌بیند بگوید « اگر تنها یک مسیحی در دنیا وجود داشته باشد او، آن یک نفر است. کسی در اینجا راه می‌رود که خدا به سادگی خود را از طریق او آشکار می‌کند. اگر تابحال یک مسیحی در دنیا وجود داشته است، او آن یک نفر است. »
مسیحیان قابل اطمینان باشید، چراکه در دنیا بیگانه هستیم. اینجا مسکن ما نیست. مسکن ما در آسمان است. ما دختران و پسران پادشاه هستیم. پادشاه. بیایید حیاتی قابل اطمینان و در خور آنچه که مدّعی آن هستیم یعنی یک مسیحی، داشته باشیم، و اگر نمی‌توانید زندگی اینچنین داشته باشید از اینکه خود را مسیحی بخوانید دست بکشید.
از اینکه امشب و در این گرما اینجا جمع شدید از شما سپاسگذارم. اطمینان دارم که در آن روز حتّی یک نفر از شما هم گمراه نخواهد شد. اطمینان دارم که من و شما در نظر خدا فیض خواهیم یافت و قادر خواهیم بود برای آنچه که حقیقت است بایستیم، نه برای رنجاندن شما و یا خجل نمودن شما، بلکه برای حقیقت. می‌بینید؟ اگر بگذارم که فرزندانم در گمراهی بمانند نمی‌توانم پدر خوبی باشم. آنها را اصلاح خواهم کرد، هر محبّتی این کار را خواهد کرد. محبّت اصلاح کننده است. آنچه را که شما روزی برای من نوشتید را به یاد می‌آورم « هنوز آن را دارم » نوشته بودید که محبّت اصلاح کننده است. کتاب مقدّس چنین می‌گوید. به همین دلیل است که خدا ما را اصلاح می‌کند. او ما را دوست دارد. از این به بعد در نجابت و شایستگی او زندگی کنیم. دیگران می‌گویند: « ما برکت خدا را داریم، می‌دانم که آن زن برکت گرفت. او به زبانها صحبت کرد و در روح رقصید » اینها درست است، امّا اگر ثمره ی روح را ندارد، روحی در آنجا نیست. او تنها یک تقلید احساسی از این امور دارد، زیرا روح القدس تنها می‌تواند از میوه ی روح ثمر بیاورد. این تنها راهی است که بر روی زمین زیست می‌کند.
خدا به شما برکت بدهد. چند لحظه سرهای خود را خم کنیم. خدا به شما که نور و روشنایی او را در این ایّام ساطع می‌کنید برکت بدهد، از آن کلامی‌که اینک در برابر من است و تصویر این فرشتگان، این نور اسرار آمیز که هرمی‌شکل است. حتّی دانشمندان نمی‌دانند که این چگونه رخ داده است. آنها توضیحی برای آن ندارند. امّا پدر، شکرت می‌کنیم که ماهها قبل از اینکه اتّفاق بیفتد به ما گفتی و شکر گزار تو هستیم. عطا کن تا مردمی‌که به نام تو مسمی‌هستند امشب از گناه جدا شوند، خداوندا، از بی ایمانی جدا شوند، زیرا گناه، یعنی بی ایمانی.
خداوندا، وقتی اینطور تند و بی پروا در مورد خواهرها صحبت کردم شاید فکر کنند که نسبت به آنها محبّتی ندارم که اینگونه صحبت نمودم، امّا ای خداوند نمی‌خواهم ببینم که شریر آنها را به جهتی می‌برد که یکی از همین روزها در کام مرگ فرو بروند و مجبور باشند در آن شرایط و بعد از اینکه حقیقت را شنیده اند تو را ملاقات کنند. باشد تا دریابند که این را به خود مدیون هستند که رفته و کتب را تفتیش کنند و دریابند که این حقیقت است، سپس زانو زده و بگویند، « خداوندا، این حقیقت دارد؟ » خداوندا این تنها چیزی خواهد بود که ضروری است زیرا که کلام تو حقیقت است.
شاید تعداد زیرادی از مردمی‌که اینجا نشسته اند چیزهایی را شنیده باشند که باعث رنجش آنها شده باشد. امّا روح خدا با آنها تکلّم کرد و آنها همچنان اینجا نشسته و به آن گوش دادند. وقت تنگ و در حال گذر است. جلسه ی امروز ما در حال اتمام است و به همین صورت، دورانی که در آن زیست می‌کنیم نیز در حال اتمام است. خورشید در حال پایین رفتن است، دنیا در حال رخوت است خداوند، بزودی تاریکی وارد می‌شود و بعد از آن، آمدن خداوند برای بردن کلیسای خویش. خداوندا چطور تو را برای این امر شکر کنیم.
حال دعا می‌کنیم، تا هرکس را در این حضور الهی و هرکس که این نوار را می‌شنود برکت بدهی. باشد تا آنها از تعالیم و آیین های پوچ فاصله بگیرند و آمده خدای زنده را خدمت کنند. آمده و در آن بنا شوند، همانطور که ملکه ی سبا این کار را کرد. او آمد، سه ماه طول کشید تا به جایی برسد که مردی زندگی می‌کرد که نمایانگر عیسی مسیح یعنی خدای آسمانها بود، که نامش سلیمان بود. عیسی گفت: « او بیشتر دنیا را سفر کرد تا حکمت سلیمان را بشنود، اینک بزرگتر از سلیمان اینجاست.» و ما می‌دانیم که بزرگتر از سلیمان اینجاست، خود روح القدس اینجاست و در افراد عمل می‌کند. چطور تو را برای این شکر کنیم؟ دعای من این است تا برکت تو بر این جماعت باشد.
شبان عزیز ما برادر نویل را برکت بده. خداوندا، با نگاه به او و دیدن محبّتش قلبم به طپش می‌افتد. او را دوست دارم. به او بنگر، خداوندا دعا می‌کنم تا قوّت تو با او باشد. به او دلیری و قوّت را عطا کنی و برکت تو با او باشد تا سالهای زیاد دیگری در ان مزرعه که در آن هستیم به خدمت تو مشغول باشد.
تمام خادمانی که امشب اینجا هستند را برکت بده، اکثر آنها مهمانانی از نقاط دیگر هستند. دعا می‌کنم تا با آنها باشی. برادر رادل Brother Ruddell و جونی Junie و آن مردان پر بها که از کلیساهایی که خواهر این کلیسا هستند و در نقاط و شهرهای مختلف نور انجیل را منتشر می‌سازند و امشب اینجا هستند، بخاطر آنها تو را شکر می‌کنیم و می‌خواهیم که قوّت تو با آنها باشد تا از آزمایشهای عظیمی‌که در دنیا هست، پیروز بیرون بیایند تا اثبات کنند که همگی مسیحی هستند.
بیماران و مبتلایان را شفا بده خداوندا. در هفته ی جاری با ما باش و به ما قوّت بده. این دروس یکشنبه از قلب ما بیرون نرود. روز و شب در آن تفکّر کنیم. خداوندا، پدر، این برکت را به ما عطا کن. این را به نام عیسی مسیح می‌طلبم، آمین.
آیا او را دوست دارید؟ آیا به او ایمان دارید؟ بیایید و آواز محبوب خود « دوستش دارم » را دو باره برای او بخوانیم و به یکدیگر بپیوندیم. خواهر آنگرن Ungren کجاست، اینجاست؟ یکی از خواهرانی که نوازنده ی پیانو است؟ امشب برادر آنگرن را ندیدم ولی بسیار تمایل داشتم تا سرود چه عظیمی‌را برای ما بخواند، فکر کنم برادر به منزل برگشته است. درست است؟ امروز صبح آن سرود را شنیدم و بسیار از آن لذّت بردم. اوه، خدای من، قلب من را به لرزه در آورد و تمایل دارم تا سرود چه عظیمی‌را با صدای او بشنوم.
حال با یکدیگر سرود دوستش دارم را می‌خوانیم. چشمان خود را ببندید و به او بنگرید. بگویید: « خداوندا، اگر در من شهوتی وجود دارد الآن آن را بیرون بینداز » و شما که نوار پیغام را گوش می‌کنید، وقتی صدای سرود را می‌شنوید، در هر جایی که هستید، آن را با ما بخوانید. ا
اگر کلام شما را ملزم کرده است و فکر می‌کنید که این، کلام نیست، کتب را تفتیش کنید و ببینید که درست است. این شما را ملزم می‌سازد و معنی آن این است، موت یا حیات. هنگامیکه ما این سرود را می‌خوانیم، اگر در زندگی شما شهوتی وجود دارد، آیا دستهای خود را بلند نمی‌کنید؟ فرزندان و همسر شما، کسانیکه دوستشان دارید دستهای خود را بلند می‌کنند. بخوانید، دوستش دارم و زندگی خود را به او بدهید و بگویید: « خداوندا من را از هر بدی پاک کن » حال هنگامیکه سرود را می‌خوانیم، سرپا بایستیم:

دوستش دارم ( خداوندا دعا می‌کنم تا کسانیکه از این دستمالها استفاده می‌کنند شفا یابند. آنها را به نام عیسی مسیح برکت می‌دهم آمین.)
و نجات من را مهیّا نمود
بر تپّه ی جلجتا

حال در این برکت عظیم ( خواهر به نواختن ادامه بدهید ) چشمان خود را ببندید و چند لحظه فکر کنید. در قلب خود دعا کنیم: « خداوندا قلب من را تفتیش کن، آیا حقیقتاً تو را دوست دارم؟ تو گفتی، اگر مرا محبّت می‌کنید کلام من را نگاه دارید. اگر من را محبّت می‌نمایید، کلام من را نگاه دارید. » در قلب خود بگویید« خداوندا، بگذار تا کلام تو را نگاه دارم. بگذار تا آن را در قلب خود مخفی کنم و هرگز نسبت به تو گناه نورزم، گناه یعنی بی ایمانی به هرآنچه که تو گفتی »
حال در حالیکه سرود را دوباره با هم می‌خوانیم با کسی که در نزدیکی شماست دست داده و بگویید: « برادر و یا خواهر، خدا به تو برکت بدهد »
دوستش دارم، دوستش دارم
چونکه مرا دوست دارد
و نجات من را مهیّا نمود
بر تپّه ی جلجتا
حال دستهای خود را به سوی او بلند کنیم:

دوستش دارم، دوستش دارم
چونکه مرا دوست دارد
و نجات من را مهیّا نمود
بر تپّه ی جلجتا
او را دوست دارید؟ او عالی نیست؟ برای هر یک از شما فرزندان دعا می‌کنم. اگر در قلب خود می‌دانستم که گفتن این امور کمکی به شما نمی‌کند، برای من چه فایده ای داشت که اینجا بایستم و این چیزها را به شما بگویم؟ خسته و آشفته هستم و ایستادن در اینجا برای من سخت است. پاهایم درد گرفته است. ساعتهاست که سرپا ایستاده ام و پاهایم عرق کرده و پوست پوست شده است. خیلی خسته هستم. دیگر جوان نیستم، سه یا چهار ساعت موعظه کرده ام، برای بیماران دعا کرده ام. می‌دانید که پولی دریافت نمی‌کنم. این را می‌دانید. آیا چیزی به نام خداوند عیسی به شما گفته ام که واقع نشده باشد؟ می‌دانید که این درست است. شما را دوست دارم. این محبّت خداست که نسبت به هریک از شما در قلب من قرار دارد. دوست داشتم می‌توانستم در برابر خدا بایستم و بگویم: « خدایا بگذار به آنها کمک کنم. بگذار این کار را بکنم » امّا نمی‌توانم این کار را بکنم. هر کس باید خود برای اینکار بایستد. می‌بینید؟
ایمان دارم که در یکی از همین روزها به بالا برده می‌شویم. اگر قبل از این رخداد، من از شما گرفته شده باشم، به یاد داشته باشید که شما را در آنجا ملاقات خواهم کرد. می‌دانم که آنجاست. همان رویاهایی که همه چیز را به کمال به شما گفت است، همانگونه که او گفت به وقوع پیوست. هیچ کس در اینجا نیست که بتواند بگوید در تمام این سالها چیزی را گفته باشم رخ خواهد داد، مگر آنکه رخ داده باشد. تمام دنیا این را می‌داند. شما هرگز من را در جایگاهی ندیدید مگر آنکه آنچه حقیقت بود را گفته باشم. می‌بینید؟ همیشه اینگونه بوده است. همین خدا به من اجازه داد تا پشت پرده ی زمان را ببینم و آن زنان و مردان را دیدم که دستهای خود را به دور من انداختند و من را در آغوش کشیده و می‌گفتند: « اوه، برادر برانهام » نمی‌توانم بی حرکت بنشینم، خسته هستم ولی ادامه می‌دهم.
درد کمرم هر روز من را آزار می‌دهد. پنجاه و چهار سال سن دارم. می‌دانید، درد شما هر روز افزوده می‌شود. دعای من این است که خدا من را سرپا نگه دارد تا بتوانم انجیل را موعظه کنم. و برای آن بایستم تا زمانیکه پسرم ژوزف را ببینم که به اندازه ی کافی رشد کرده است و از روح القدس پر گشته تا این کتاب مقدّس قدیمی‌خود را در دستان او بگذارم و بگویم: « پسرم، تا آخر عمرت این کتاب مقدّس را با خود داشته باش و با آن حرکت کن. »
خودم فکر می‌کردم که بیلی روزی انجیل را موعظه خواهد کرد. خدا او را فرا نخوانده است ولی اعتقاد دارم که ژزف را فرا خوانده است. به این دلیل است که بچّه ها نمی‌توانند از او فاصله بگیرند. او یک رهبر است. می‌دانم که خدا او را دعوت کرده است. می‌خواهم که او را در طریق کلام خداوند تعلیم بدهم تا او آن کلام را ترک نکند. اگر خدا بخواهد می‌خواهم که خودم این کار را بکنم. و زمانیکه پیر می‌شوم و آنجا می‌نشینم او را در جایگاه ببینم که می‌گوید: « این همان انجیلی است که پدر من برای آن ایستاد. او پیر و سالخورده امشب اینجا نشسته است و من می‌خواهم جای او را بگیرم و اینجا به جای او بایستم »
سپس من به آسمان نگاه می‌کنم و می‌گویم: « خداوندا، اجازه بده تا خادمت در آرامش بیاساید » این چیزی است که می‌خواهم شاهد آن باشم. می‌خواهم تا رسیدن آن زمان ادامه دهم.
اگر می‌توانستم در یک نسل دیگر به برخیزم چه؟ نمی‌توانم. باید با این نسل بیایم. باید با شما بایستم.
شما کسانی هستید که باید برایشان می‌ایستادم و در برابر خدا برای انجیلی که موعظه نمودم بر من شمرده شود.. فکر می‌کنید اینجا ایستاده ام تا شما را به آن چیزی که خود فکر می‌کنم درست است ملصق کنم؟ شما را به این کار تشویق می‌کنم، امّا وقتی بدانم چیزی اشتباه است، می‌خواهم که شما را از آن اشتباه خارج کرده و به آنچه که حقیقت است وارد کنم. از صمیم قلبم، خدا می‌داند که شما را دوست دارم، تک تک شما را دوست دارم، با محبّت الهی و حقیقی مسیحی. خدا به شما برکت بدهد. برای من دعا کنید.
نمی‌دانم که آینده برای من چه چیزی را رقم می‌زند، ولی می‌دانم که آینده را چه کسی رقم می‌زند. پس در آن، آرامی‌می‌یابم.
این جایگاه را به مردی که به عنوان خادم عیسی مسیح به او اعتقاد دارم می‌سپارم. به شبان عزیزمان برادر نویل.
خدا به شما برکت بدهد.