این پیغام 21 آپریل 1965 توسط برادر ویلیام ماریون برانهام، در Parkview Junior High School واقع در جفرسون ویل ایندیانا موعظه، و بر روی نوار شماره‌ی 0221-65 به مدت  یک ساعت و چهل و چهار دقیقه ضبط گردیده است. تمام تلاش برای پیاده سازی پیغام شفاهی از روی نوار مغناطیسی صورت گرفته است. این پیغام توسط Present Truth Ministries چاپ و منتشر شده است. سال انتشار: 2013، چاپ اول.
این موعظه  توسط وب سایت www.peygham.net بصورت رایگان در اختیار شما گذارده شده، پیغام یک وب سایت غیرفرقه‌ای بوده و به مرجعیّت نهایی کلام خدا و سر بودن خداوندمان عیسای مسیح ایمان دارد. این پیغام توسط نبی خدا ویلیام برانهام که بعنوان یک مبشّر بین‌المللی شناخته می‌شود به زبان انگلیسی موعظه شده، و توسّط گروهی از مقدّسین که با این وب سایت همکاری می کنند به زبان فارسی ترجمه شده است.
شما می‌توانید از طریق پست الکترونیکی This email address is being protected from spambots. You need JavaScript enabled to view it. با ما در تماس باشید و جزوات و مقالات مربوط به پیغام زمان آخر را از این طریق دریافت نمایید. هرگونه چاپ و استفاده از مطالب این کتابچه منوط به دریافت مجوز از مرکز پرشین میسیون می‌باشد.


www.peygham.net

1. 1. سرهایمان را برای دعا خم می کنیم.
پدر آسمانی، سرود فقط ایمان داشته باش را شنیدیم، این سرود به ما نشان می دهد تنها کاری که باید بکنیم تا وارث وعده های خدا باشیم این است که تنها به آنها ایمان داشته باشیم. زیرا مکتوب است که « مؤمن را همه چیز ممکن است» مانند پدر آن پسر مبتلا به صرع اعلام می کنیم که: « خداوندا، ایمان دارم، بی ایمانی من را امداد کن. »
2. تو را برای قدرت عظیمت و برای مکاشفه ی تو در بین ما شکر می کنیم. دانستن اینکه برای ارتباط با یک خدای زنده به اینجا آمده ایم قلب ما را مملو از شادی و خوشی می گرداند. او که کلام خویش را با شواهد فیزیکی و مادی اثبات می نماید، همانگونه که در ایّام گذشته انجام می داد، و همانگونه که برای امروز وعده داده است. خای ما، ما شکرگزار تو هستیم. بسیار شادیم که در این ایّام تاریکی و سردرگمی که به نظر می رسد کسی نمی داند از چه راهی باید برود، این محلّ امن را یافته ایم......
3. اینک ای خداوند، امشب که از کلام تو صحبت می کنیم، ما را مبارک بساز. وعده هایی که به ما داده شده است را در قلب خویش بپروریم، آنها را گرامی بداریم و در یک نظم الهی آنها را متابعت کنیم. چن در نام عیسی می طلبیم، آمین.
4. [ یک نفر با برادر برانهام صحبت می کند. ] یک هدیه؟ آنها نباید این کار را می کردند. چه کسی این کار را کرد؟ داشتم با مدیر صحبت می کردم. او گفت که هدایایی را برای من دریافت کرده است. او نباید این کار را می کرد. از آنها قدردانی می کنم، ولی خدا می داند که من هرگز بخاطر هدایا نیست که به اینجا می آیم. متشکرم. خدا به شما برکت بدهد. هر کاری که بتوانم انجام خواهم داد. آن را صرف میسیون های خارج از کشور می کنم که می دانم صرف ملکوت خدا خواهد شد. اگر خدا بخواهد، خودم آن را به آنجا خواهم برد تا همان انجیلی را که شما این هفته نشسته و می شنوید و به آن گوش می کنید را به آنجا ببرم، پس می دانم به همان طریقی انجام خواهد شد که شما به آن ایمان دارید. خدا در انجام این امر به من کمک کند.
5. برای وجود حضّار عزیز در این هفته شکر گزار هستم و برای شما عزیزانی که باز هم از طریق خطوط تلفن با ما همراه هستید. برای تکاتک شما و برای همه ی شما شکرگزار هستیم.
6. امروز صبح بیلی به من می گفت: « پدر، اگر بتوانی امروز صبح درست بعد از طلوع آفتاب با من بیایی و بیرون بایستی، مادرانی را می بینی که داخل ماشین نشسته و فرزندان خود را غذا می دهند، یا مردمی که زیر باران نشسته اند و منتظر هستند تا درها باز شوند! » می دانید اگر جز حقیقت به شما می گفتم چه ریاکاری بودم؟ واقعاُ انسان پلیدی بودم. بعضی اوقات باعث رنجش شما می شوم، ولی این به آن علّت نیست که بخواهم شما را برنجانم، بلکه این حقیقت است که ناراحت کننده است. و من – من .... ولی گمان می کنم دلیلی که شما به اینجا می آیید این است که من با شما صادق هستم و هر کاری که بتوانم برای کمک به شما انجام می دهم. خدا به همه و تکاتک شما کمک کند.
7. و حال می خواهم تا از مردم و همچنین مردم این شهر بخاطر همکاری خوبشان که اجازه دادند ما این ساختمان مدرسه و سالن اجتماعات را اجاره کنیم تشکر کنم. می خواهم از مقامات تشر کنم، اگر اینجا هستید و همچنین از هیوستن کالوین ( Houston Calvin ) که سرایدار اینجاست بخاطر همکاری خوب و اینکه هرشب در کنار ماست و کمک کرد که ما اینجا را داشته باشیم.
8. از نیروی پلیس جفرسون ویل تشکر می کنیم که مراقبت از اینجا را با هزینه ای خیلی پایین بر عهده گرفتند. فکر می کنم دو دلار در ساعت برای گذاشتن نیروهای پلیس در این ناحیه، برای پارک ماشینها، مراقبت از اینکه اتُفاقی نیفتد و همه چیز مرتب باشد. ما از مردم برای این امر متشکریم. ما سپاسگزار شما هستیم.
9. از تکاتک و همه ی شما از بابت هدایا تشکر می کنم. همین امروز بعد از ظهر بیلی آنها را برای من آورد، جعبه هایی از، .. جعبه هایی از شیرینی و غیره. یکی از آنها « خوشابحالها » بود، موعظه ی ماه با عکسی که از عیسی مسیح در داخل آن کار شده بود واقعاُ زیبا بود. و خیلی چیزهای دیگر که نمی دانم چطور بخاطر آنها از شما تشکر کنم. همچنین برای حمایت های مالی شما از این جلسه، با تمام قلبمان از شما سپاسگزاریم. خدا به شما برکت بدهد.
10. بیلی می گفت، افراد بسیاری بوده اند که در این مدّت خواستار ملاقات های خصوصی بوده اند، و خیلی ها فرزندانی دارند که می خواهند به خدا تقدیم شوند. اوه، چطور می خواهم این را انجام دهم!
ولی می دانید، این بسیار ضروری است. من باید برای آوردن این پیغامها در دعا و مطالعه ی کلام بمانم. می دانید، اینها برای ما غیر عادی نیست. زیرا این یافتن اراده ی خدا و صحبت از آن امور است. همه باید با هم مشارکت داشته باشیم و از خدا بخواهیم که این را برای ما باز کند.
11. حال اگر خدا بخواهد خیلی زود به اینجا باز می گردیم، به محض اینکه بتوانیم یک روز را در برنامه مان پیدا کنیم. یک پیشنهادی دادم – یا چیزی در مورد عید قیام گفتم. بهتر است آن را بررسی کنم، چون فکر می کنم در آن زمان، در کالیفورنیا برنامه ای داشته باشیم. بهرحال وقتی به خیمه برگشتیم، برای شما کارت می فرستیم، و برای کلیسا، و – و تاریخ و زمان را به شما اعلام می کنیم. پس شاید در آن زمان......
12. هیچ زمانی را برای دعا برای بیماران نگذاشته ام. ما یک جلسه که بیماران را بیاوریم و برای آنها دعا کنیم نداشته ایم. دیگر برادران ما موعظه می کردهاند. برادر لی وایل ( Brother Lee Vayle ) و برادران دیگر، این برادران موعظه می کردند و برای بیماران دعا کرده اند و تعمید آب را انجام داده اند و اجازه دادند که من با کلام تنها بمانم و از این عزیزان سپاسگزارم.
13. دوستان زیادی هستند که می خواهم با آنها ملاقات داشته باشم. نگاه که می کنم جان و ارل ( Earl ) را می بینم و دکتر لی وایل، یکی از مدیران برنامه و برادر روی بردرز ( Roy Borders ) و سایر دوستان که حتّی فرصت نکردم به آنها دست بدهم. شانس این کار را پیدا نکردم. به دوستانم فکر می کنم که اهل کنتاکی هستند، و دوستان خادم که چقدر تمایل دارم به آنها سر بزنم، برادر بلیر ( Blair ) ... و بسیاری از آن مردان که دوستشان دارم و در جلسات متعدّدی حضور داشته اند. این به این دلیل نیست که نمی خواهم، بلکه فرصت پیدا نکردم تا این کار را انجام دهم.
14. بچّه ها را تقدیم می کنیم، حتماُ. پسر خود من، نوه ی کوچکم قرار است که در این جلسه امروز صبح تقدیم شود. وقت نکرده بودم این کار را بکنم، دیوید کوچولو. حال، دوباره پدربزرگ شده ام. آقای مِی ( Mr. May ) اگر امشب اینجاست، به نظر می رسد خیلی زود از شیرینی که به من داد باید استفاده کنم.
15. من به بیلی گفتم: « کتاب مقدّس چندین بار گفته است که بارور و کثیر شوید، ولی تمام زمین به تو داده نشده است » این نوه ها خیلی سریع در حال ظاهر شدن هستند.
وبعد، یادتان هست، عروس من از ابتدا نازا بود. او نمی توانست فرزندی داشته باشد. یک روز که یک جلسه را ترک می کردم، خدا با من صحبت کرد و گفت: « لویس ( Loyce ) تو یک پسر به دنیا می آوری، خداوند تو را برکت داده است، مشکل زنانگی تو برطرف شده است »، نه ماه بعد، پل کوچولو متولّد شد.
16. دو ماه قبل از اینکه این فرزند به دنیا بیاید، یک روز صبح نشسته بودم و مشغول صرف صبحانه بودم. پشت میز نشسته بودم و لویس و بیلی هم آنطرف میز نشسته بودند. لویس را دیدم که...... که یک بچّه را در یک پتوی آبی پیچیده و به آن غذا می دهد. و بیلی هم در گوشه ای نشسته و به پل غذا می دهد. گفتم: « بیلی، همین الآن یک رویا دیدم، لویس داشت به یک کودک که در یک پتوی آبی پیچیده بود غذا می داد. »
او گفت: « پس فصل شکار من آغاز شد، از الآن تا نه ماه بعد »
یازده ماه بعد، دیوید کوچولو به دنیا آمده بود و من هنوز نتوانسته ام او را به خداوند تقدیم نمایم و تا زمان بازگشت هم قادر نخواهم بود.
17. هرچند که مردم و ارتباط با آنها را دوست دارم، ولی برادران ما برای بیماران درحال دعا بوده اند و من می دانم که این یک موفقیّت است. هرشب که برای بیماران دعا می کردیم، یکی بر دیگری دست می گذاشت، همه ی ما با یکدیگر، که به اینصورت تمام محوطه را دربر می گرفت. ولی شاید اگر خدا بخواهد.... روی کارت که می فرستیم به آن اشاره خواهیم کرد، در بازگشت تمایل دارم تا دوباره دو یا سه روز را صرف دعا برای بیماران کنم و هرکاری که در این راستا می توانم، انجام دهم.
18. حال، می خواهم چند لحظه در رابطه با پیغام امروز صبح توضیحی بدهم. هیچ شکی نیست که نتوانستم آن را کامل کنم ولی به نظر می رسد که همه ی ما آن را درک کردیم. و من مطمئن هستم که شما.....
19. حال، این برای شما ساده بنظر می رسد. ولی شما، شما می دانید که در حال انجام چه کاری هستید؟ شما جای خدا را می گیرید تا چیزی را بیان کنید. و قبل از اینکه بتوانم این کار را بکنم، باید جوابی از جانب خدا می آمد. او باید پایین می آمد و خود را آشکارا نشان می داد و مکاشفه را می داد. بنابراین، می دانید، این مربوط به کلیسا است. و به یاد داشته باشید گفتم: « اینها، این چیزی که گفتم، فقط مربوط به کلیسا بود »
20. و شاید شما بدانید و اعتماد داشته باشید، این همان خدا بود که در آنجا، جاییکه هیچ سنجابی نبود به من گفت: « بگو، و آنها پدید خواهند آمد » و در سه زمان مشخص این امر اتفاق افتاد. حال، اگر او می تواند از طریق همان کلام، چیزی را خلق کند که آنجا وجود ندارد، چقدر بیشتر باید در روز داوری آن را حفظ کند. می بینید؟ مردم برای دیدن و دانستن اینکه این بوقوع می پیوندد آنجا بودند. همانگونه که پولس در ایّام گذشته می گفت، مردانی با او بودند که لرزش زمین را دیدند ولی صدایی نشنیدند، امّا آنها – آنها ستون آتش را دیدند.
21. هرچند، زمانیکه این انجام شد، دیدن آن شوهران و زنان که بعنوان مسیحیان راستین می شناختم در حالتیکه یکدیگر را در آغوش گرفته و اشک می ریختند، برای من خوب بود.
22. و گوش کنید دوستان، خدا کلام خویش را از طریق آیات و ... به تائید می رساند تا اثبات نماید که کلام گفته شده، درست است. حال، نوری را که در آن ابر بود و آن مکاشفه را داد بخاطر بیاورید. من ...
سارا دختر کوچک من که اینجاست به من می گفت، می گفت که آنها در مدرسه ی خود در آریزونا به آسمان بدون ابر نگاه می کردند و آن ابر اسرارآمیز را می دیدند که بر فراز آن کوه بالا و پائین می رود و آتشی کهربایی رنگ در آن مشتعل است. معلّم، کلاس و مدرسه را تعطیل کرده و آنها را به جلوی مدرسه آورده بود و به آنها گفته بود: « تابحال چیزی مانند این را دیده بودید؟ نگاه کنید که آنجا چه شکلی است. »
بخاطر داشته باشید که این همان ستون آتش است. پس این همان خدا و همان مکاشفه است که گفت: « به آنها بگو این کار را بکنند » و این چیزی است ک امروز صبح به شما گفتم.
23. اگر اتّفاق خاصی رخ نداده باشد برادر روی رابرسن ( Roy Roberson ) در توکسان، اکنون به ما گوش می کند. روی، روزی را که روی کوه ایستاده بودیم و یک رؤیا بر تو آمد را به خاطر می آوری؟ روزی که نزد من آمدی و آن ابر روی قلّه بود؟ داشتی از کوه پایین می آمدی، می دانی که او به تو چه گفت و من یک روز دیگر در منزل به تو بازگو کردم؟ همین است روی. دیگر نگران نباش پسر. تمام شد.
24. الآن تو نمی دانی که این چه معنایی دارد! این فیض است. او تو را دوست دارد، و تو او را دوست داشته باش، و در بقیه ی ایّام خود او را فروتنانه خدمت و پرستش کن. خوشحال باش، همانگونه که هستی به زندگی خود ادامه بده. اگر خشنودی به همان صورت ادامه بده. دیگر اشتباهی مانند آن را انجام نده. این فیض خداست.
25. حال قبل از اینکه وارد کلام شویم می خواهم که دوباره دعا کنیم. چند نفر برای من دعا خواهند کرد؟ هم اینک من از این جلسه به جلسه ای دیگر می روم. آیا برای من دعا خواهید کرد؟
می دانید، دوست دارم قبل از اینکه وارد کلام شویم، یک سرود کوتاه بخوانم، یعنی همه با هم بخوانیم. فقط برای... بعد ما خدا را خواهیم شناخت.... تابحال این سرود کوتاه را شنیده اید؟ « او مراقب شماست »؟ « در غم و شادی او مراقب شماست »
26. دوشیزه خانم کوچک برای نواختن پیانو می آید، می خواهم از او نیز تشکر کنم. نمی دانستم که او کیست. او یکی از دختران شمّاس اینجاست. من مطمئناُ .... دختر کوچک برادر ویلر ( Wheeler ) او بزرگ شده است. انگار همین دیروز بود که مانند یک نوزاد کوچک روی پای من می نشست و اینک یک خانم جوان شده است. از او متشکرم که از استعداد خود در موسیقی استفاده کرده است و حال خیلی خوب می نوازد. می شود کورد را به ما بدهید خواهر؟ حال همه باهم:

او مراقب توست
او مراقب توست
در آفتاب و یا در سایه
او مراقب توست

این سرود را دوست دارید؟ یکبار دیگر با هم بخوانیم

او مراقب توست
او مراقب توست
در آفتاب و یا در سایه
او مراقب توست

برادر داچ ( Dauch ) او مراقب شما هم هست. آیا او را دوست ندارید [ جمعیّت می گوید، « آمین » ]
حال، سرهایمان را خم می کنیم.
27. خداوند عزیز، با مطالب و نوشته های کوتاهی که می خواهم به پیغام امروز صبح اشاره کنم دوباره به اینجا آمده ام. زیرا به همین دلیل است که قوم برای شنیدن آمده است. خداوندا، دعا می کنم تا اجازه بدهی قوم ببینند که تو به آنها عشق می ورزی و مراقبت می کنی. و این من نبودم که آن را دادم، خداوندا، این اثبات شده است که آن حقیقت بود. پس خداوندا، دعا می کنم تا محبّت تو در بین قوم بماند. امشب، بعد از پایان جلسه باید از یکدیگر جدا شده و به خانه های مختلفی برویم. دعای من این است که تو این قوم را برکت بدهی.
28. حال که در دعا به کلام و به کلام مکتوب نظر می کنیم، از تو می خواهیم که امشب آن کلام مکتوب را گرفته و برای ما آن را زنده سازی. هنگامیکه امشب این ساختمان را ترک می کنیم تا به خانه های خود برویم، مانند آنانی که در راه عموآس تمام روز با او قدم زدند و همچنان او را نمی شناختند باشیم، ولی هنگامیکه آنها آن شب داخل آن اطاق بودند و تمام درها بسته بود، او اعمالی را مانند قبل از مصلوب شدنش انجام داد، از این طریق آنها دانستند که او قیام کرده است.
امشب دوباره این کار را انجام بده خداوندا. هنگامیکه درها بسته است و گروه کوچک تو اینجا نشسته و در انتظار است، این را عطا کن. و پدر، زمانیکه به خانه هایمان می رویم، مانند آنها بگوییم: « آیا دل در درون ما نمی سوخت، وقتی که در راه با ما تکلّم می نمود! » خودمان و همه چیز را به دستان تو می سپاریم. خداوندا، چنانکه مناسب می دانی در ما عمل کن. به نام عیسی، آمین.
29. حال، خیلی سریع برمی گردیم به جلسه. اگر تمایل دارید با من کتاب مقدّس خود را باز کنید، کتاب عبرایان و یک مکاشفه ی دیگر از پیغام. و بعد هنگامیکه سه آیه ی نخست عبرانیان را می خوانیم، عبرانیان 7 : 1 – 3 ، توضیحی بر آن خواهیم داد. تنها کاری که ما می کنیم، فقط ایمان، تماشا و دعا است. درست است؟ و ایمان داشته باشید که : « همه چیز را برای آنان که به او ایمان دارند به نیکویی می سازد. » او این را وعده داده است.
« زيرا اين ملكيصدق، پادشاه ساليم و كاهن خداي تعالي، هنگامي كه ابراهيم از شكست دادن ملوك مراجعت مي كرد، او را استقبال كرده، بدو بركت داد
و ابراهيم نيز از همه چيزها ده يك بدو داد؛ كه او اوّل ترجمه شده «پادشاه عدالت» است و بعد ملك ساليم نيز يعني «پادشاه سلامتي».
کمی جلوتر را می خوانیم
بي پدر و بي مادر و بي نسب نامه و بدون ابتداي ايّام و انتهاي حيات بلكه شبيه پسر خدا شده، كاهن دايمي مي ماند »
30. به این شخص بزرگ فکر کنید، به اینکه او باید چقدر بزرگ بوده باشد. حال سؤال این است که « این مرد کیست؟»الهیدانان نظرات متفاوتی داشته اند. امّا از زمان بازگشایی هفت مهر، کتاب اسرارآمیزی که برای ما راز بوده است، بر طبق مکاشفه 10 : 1 – 7 تمام اسراری که در این کتاب مکتوب گشته است و در دوران اصلاحگران مخفی بوده است، باید توسط فرشته ی کلیسای آخر به نمایش در بیاید. چند نفر می دانند که این حقیقت است؟ [ جمعیّت می گوید، « آمین » ] درست است. تمام اسرار کتاب اسرارآمیز باید در عصر پیغام آور کلیسای لائودیکیه مکشوف شود.
31. می دانیم که بر سر این شخص و این موضوع مباحثات فراوانی وجود دارد. فکر می کنم بر ما واجب است که وارد آن شویم تا متوجّه شویم او چه کسی است. اکنون چندید دانشگاه در مورد او تعلیم می دهند.
یکی از آنان ادّعا می کند « او تنها یک افسانه است » او تنها یک افسانه است و واقعاُ وجود نداشته است.
دیگران می گویند که: « این تنها یک مقام کهانت بوده است. او کاهن ملکیصدق بوده است. » این نزدیکترین نظر است که آن را از سایر نظرات متمایز می کند. زیرا می گوید که این یک کهانت بوده است.
این نمی تواند باشد، زیرا در آیه ی چهارم می گوید که او یک شخص بود، یک « مرد ». پس برای اینکه یک شخص باشد، باید یک شخصیّت باشد. یک « انسان » نه یک رتبه، بلکه یک انسان! پس او نه یک مقام کهانت بود و نه یک افسانه بود. او یک شخص بود.
32. و این شخص، ابدی است. اگر توجّه کرده باشید « او پدری نداشت، بدون مادر، بدونابتدای ایّام و انتهای حیات بود. » پس او می بایست یک شخصیّت ابدی بوده باشد. درست است؟ [ جمعیّت می گوید، « آمین » ] یک شخص ابدی! و او تنها می توانست یک شخص باشد که آن، خداست، زیرا او تنها کسی است که ابدی است. خدا!
33. حال، در اوّل تیموتائوس 6 : 15 – 16 ، اگر بخواهید بخوانید، تمایل دارم که آن را بخوانید.
حال چیزی که من ادّعا می کنم هست، این است که او خدا بود، زیرا او تنها کسی است که می تواند جاودان باشد و حال خدا خود را به صورت یک شخص تبدیل کرده، این چیزی است که او بود « بدون پدر، بدون مادر، بدون ابتدای ایّام و انتهای حیات »
34. حال، می بینیم که بسیاری از افراد، در کتاب مقدّس « سه شخصیّت در الوهیّت » را تعلیم می دهند، و شما نمی توانید یک شخصیّت داشته باشید، بدون آنکه شخص باشد. برای داشتن شخصیّت نیاز به شخص است.
چند هفته ی پیش یک خادم باپتیست به اینجا و خانه ی من آمد وگفت: « می خواهم هروقت که فرصت داشتی مسئله الوهیّت را با تو روشن کنم. »
35. گفتم:« همین الآن وقت دارم، چون می خواهم که روشن شوم، همه چیز را برای اینکار کنار می گذاریم تا به آن بپردازیم. »
او پیش آمد و گفت: « برادر برانهام، شما تعلیم می دهید که تنها یک خدا وجود دارد »
گفتم: « بله آقا »
او گفت: « خوب، من معتقدم که یک خدا وجود دارد، ولی یک خدا در سه شخصیّت »
گفتم: « دوباره تکرار کنید آقا! »
گفت: « یک خدا در سه شخصیّت »
36. گفتم: « شما به کدام مدرسه می رفتید؟ » می بینید؟ او – او به من گفت که به یک کالج کتاب مقدّس می رفته است. من گفتم: « تصوّرش را می کردم، شما نمی توانید بدون وجود شخصیّت، یک شخص باشید و اگر شما یک شخصیّت هستید نسبت به خودتان یک شخصیت هستید »
و او گفت: « حتّی الهیدانان هم نمی توانند این را توضیح دهند »
من گفتم: « این از طریق مکاشفه است »
و او گفت: « من نمی توانم مکاشفه را بپذیرم »
37. من گفتم: « برای خدا هیچ راهی وجود ندارد که این را به شما بدهد، زیرا این از چشم حکیمان مخفی گشته و بر فرزندان آشکار گشته است. مکشوف شده، مکاشفه، مکشوف شده بر فرزندان چنان که ن را خواهند پذیرفت » و گفتم: « خدا هیچ راهی برای رسیدن به شما ندارد، شما خود را از او مخفی ساخته ای.
تمام کتاب مقدّس یک مکاشفه از خداست. تمام کلیسا بر مکاشفه ی خدا بنا شده است. هیچ راه دیگری برای شناخت خدا وجود ندارد. تنها از طریق مکاشفه. « برآنکه پسر مکشوف سازد » مکاشفه، همه چیز مکاشفه است. پس ..... اگر مکاشفه را نپذیرید، آنوقت تنها یک الهیدان سرد هستید و هیچ امیدی پیش روی شما نیست. »
38. حال، حال ما متوجّه می شویم که این شخص « نه پدری داشت و نه مادری، نه ابتدای ایّام و نه انتهای حیات » این خدا بود، en morphe.
این کلمه از یک ریشه ی یونانی می آید که معنای « تغییر و یا تبدیل » می دهد. خود را تبدیل نمود، en morphe ، از یک شخص به .... یک شخص؛ معنی کلمه ی یونانی en morphe از عمل روی صحنه گرفته شده است که یک نفر نقاب خود را تغییر می دهد تا از او، یک نقش دیگر بسازد.
39. مثل – مثل مدرسه، اخیراُ به گمانم ربکا ( Rebeka ) درست قبل از اینکه فارغ التحصیل شود، یکی از نمایش های شکسپیر را اجرا کردند، و یک مرد جوان مجبور بود تا چندین بار لباسهای خود را تغییر دهد چون او دو یا سه نقش مختلف را اجرا می کرد، ولی همان شخص بود. او یک بار روی صحنه آمد و تبهکار بود، بار بعد با یک کاراکتر دیگر آمد و بار بعد نیز همینطور. و حال، لغت یونانی en morphe ، یعنی او « نقاب خود را تغییر داد ».
40. و این کاری است که خدا انجام داد. در تمام مدّت این همان خدا است. خدا بصورت پدر، روح، ستون آتش. همان خدا جسم پوشید و در بین ما ساکن شد en morphe ، پس می توانست دیده شود. و حال همان خدا، روح القدس است. پدر، پسر، روح ال..... نه سه خدا بلکه سه نقش، سه عمل از یک خدا.
41. کتاب مقدّس گفته است که: « یک خدا وجود دارد » نه سه تا. این چنین است که آنها نمی توانند .... نمی توانید این را روشن کنید و سه خدا داشته باشید. هرگز نمی توانید این را به یک یهودی بقبولانید. این را به شما خواهم گفت. او می داند که تنها یک خدا وجود دارد.
42. توجّه کنید، درست مانند یک مجسمه ساز، او پشت یک پرده پنهان می شود. این کاری است که خدا انجام داده است. این مخفی گشته است. تمام این امور مخفی گشته و باید در این دوره مکشوف گردد. حال، کتاب مقدّس می گوید که آنها در ایّام آخر مکشوف خواهد شد. درست مانند مجسمه ساز که کار خود را پشت یک پرده پنهان می کند تا زمانیکه آن پرده را از آن بردارد.
و این چیزی است که کتاب مقدّس بوده است. این، کاری از خداست که پنهان گشته بود. این و راز هفت لایه ی آن، پیش از بنیان عالم مخفی بوده است. و خدا وعده داد که در این روز، در دوره ی کلیسای لائودیکیّه، از همه ی امور نقاب برمی دارد و ما می توانیم آن را ببینیم.
43. خدا، en morphe ، در ستون آتش نقاب زد. خدا، en morphe ، در انسانی به نام عیسی. خدا en morphe در کلیسای خویش. خدا فوق از ما، خدا با ما، خدا در ما، ....
آن بالا، مقدّس، هیچ کس نمی توانست او را لمس کند، او بر کوه نازل شد و اگر حتّی یک حیوان آن را لمس می کرد باید میمرد.
و بعد خدا پایین آمد و خیمه ی خود را تغییر داد و با ما زندگی کرد، یکی از ما شد. کتاب مقدّس می گوید. اوّل تیموتائوس 16 : 3 « و بالاجماع سرّ دینداری عظیم است که خدا در جسم ظاهر شد، با دست لمس شد » خدا گوشت خورد، خدا آب نوشید، خدا خوابید، خدا گریست، او یکی از ما بود.
آن، خدا فوق از ما و خدا میان ما بود؛ حال این خداست در ما، روح القدس. نه سوّمین شخصیّت، همان شخص!
44. خدا پایین آمد و جسم شد و در مسیح مرگ را تجربه کرد، پس توانست کلیسا را پاک سازد تا بتواند به آن داخل شود، برای مشارکت. این چیزی است که خدا ابتدا آدم را برای آن ساخته بود، برای مشرکت، خدا به تنهایی با کروبیان ساکن است.
45. و حال توجّه کنید، او انسان را ساخت و انسان سقوط کرد. پس او پایین آمد و انسان را رهایی داد، زیرا خدا می خواهد که پرستیده شود. عبارت خدا ( God ) به معنی « موضوع پرستش » می باشد.
و آنچه که بعنوان ستون آتش به میان ما می آید، بعنوان چیزی که قلب ما را تبدیل می کند، همان خدایی است که گفت: « روشنایی بشود » و روشنایی شد. او دیروز، امروز و تا ابدالآباد همان است.
46. حال، در ابتدا خدا در تنهایی ساکن بود، با صفات خویش که امروز صبح در مورد آن صحبت کردم. این افکار او است. هیچ چیز وجود نداشت، فقط خدا به تنهایی، ولی او فکر داشت.
درست مانند یک معمار بزرگ که می تواند در ذهن خود و در فکرش، آنچه را که می خواهد بسازد را ترسیم کند. او نمی تواند چیزی را خلق کند. او می تواند چیزی را که خلق شده است را گرفته و آن را به صورت دیگری در بیاورد. زیرا خدا .... زیرا خداتنها کسی است که قادر به خلق کردن است. ولی او در ذهن خود، آنچه را که می خواهد انجام دهد را دارد و این افکار اوست، خواسته های او. حال این، یک فکر است، بعد او آن فکر را می گوید و سپس، این، کلمه است. و کلمه...
47. یک فکر زمانیکه بیان شود، کلمه است. فکر بیان شده، کلمه است. ولی ابتدا باید فکر باشد. پس، این صفات خدا است، سپس می شود افکار و بعد کلمه.
48. توجّه کنید، امشب، آنانی که حیات ابدی را دارند، قبل از اینکه هیچ فرشته یا ستاره و یا هرچیز دیگری وجود داشته باشد، با او و در او، در افکار او بوده اند. این ابدی است. و اگر شما حیات ابدی را دارید، همیشه بوده اید نه بودنتان در اینجا، بلکه صورت و تجسمی که خدای بی نهایت ....
49. و اگر او بی نهایت نیست، پس او خدا نیست. خدا باید بی نهایت باشد. ما محدود هستیم؛ او بی نهایت است و او حاضر در همه جا، واقف به همه چیز و قادر مطلق است، اگر نباشد، نمی تواند خدا باشد. همه چیز و همه جا را بدلیل اینکه حاضر در همه جا است، می داند. وقوف او، او را حاضر در همه جا می سازد. او یک وجود است، او مانند باد نیست. او یک وجود است، در یک خانه ساکن می شود. امّا واقف بودن، همه چیز را می داند و او را در همه جا حاضر می سازد. زیرا او هر چیزی را که در جریان است می داند.
حتّی یک کَک نمی تواند وجود داشته باشد، مگر آنچه که خدا آن را می دانسته است. قبل از اینکه دنیایی وجود داشته باشد خدا این را می دانسته است. او این را می دانسته است، چند بار چشم برهم می گذارد و ... قبل از وجود عالم همه اینها را می دانسته است. آن بی نهایت است. ما نمی توانیم در ذهن خود آن را درک کنیم. ولی آن خداست. خدا، بی نهایت!
50. و به یاد داشته باشید که شما، چشمانتان، بدنتان، هرآنچه که بودید، در ابتدا در افکار او بودید. و تنها چیزی که شما هستید، تجلّی کلمه است. بعد از اینکه به آن فکر کرد، آن را گفت و حال شما، هستید. اگر چنین نیست، اگر شما در افکار او نبودید، اصلاً هیچ راهی برای بودن شما در آنجا وجود ندارد، زیرا او کسی است که حیات ابدی را می دهد.
51. کلامی که خواندیم را به یاد دارید؟ « نه از خواهش کننده و نه از شتاب دهنده، بلکه از خداوند.... » و آن پیش برگزیدگی او که می تواند متحمّل حقیقت باشد، او می تواند برگزیند، پیش از زمان. خدا در انتخاب خویش عالی و کامل است. این را می دانستید؟
چه کسی آنجا بود که روش بهتری را برای خلقت به او بگوید؟ چه کسی چنین جسارتی را دارد که به او بگوید کار خود را غلط انجام می دهد؟
حتّی خود – حتّی خود همان کلام خیلی عالی است. حتّی در مکاشفه هم ممتاز است، برآنکس که بخواد آشکار می کند، همان مکاشفه، خود، در خدا عالی است اینگونه است که مردم بدون اینکه بدانند چه می کنند ..... خدا در کار خویش عالی است.
52. حال ما او را در ابتدا می یابیم، صفات او را. وحال، شما، در آنوقت با او بوده اید. آنوقت، زمانی است که کتاب حیات به نمایش در می آید.
حال ما در کتاب مکاشفه باب 13 آیه هشتم می خوانیم، « آن وحش که بر زمین می آید » در این ایّام آخر، « جمیع ساکنان جهان، جز آنانی که نامهای ایشان در دفتر حیات برّه ای که از ابنای عالم ذبح شده بود مکتوب است، گمراه
53. فکرش را بکنید، قبل از اینکه حتّی عیسی به دنیا بیاید، هزاران سال قبل از اینکه به جهان پا بگذارد و چندین هزار سال قبل از اینکه شما پا در جهان بگذارید، عیسی، در افکار خدا برای گناهان ما مرد و کتاب حیات ساخته شد و نام شما پیش از بنیان عالم در آن کتاب گذاشته شد. این حقیقت کتاب مقدّس است. می بینید، نام شما توسط خدا مقدّر گشته و قبل از بنیان عالم در دفتر حیات گنجانده شده است.
54. شما در صفات او، آنجا بودید. نه، این را بخاطر نمی آورید، زیرا جزئی از حیات او هستید. هنگامیکه شما پسر و یا دختر خدا خوانده می شوید، جزئی از خدا هستید.
درست به همان گونه ای که شما جزئی از پدر زمینی خود هستید.
جلال! این بالک لفرقه را بیرون می اندازد. قطعاً این کار را می کند. خدا، در همه، تنها مکان!
55. حال به صفات او توجّه کنید. پس آن صفات ابتدا، خدا بود، فکر، صفت، همه در یک، بدون اینکه ابراز شده باشد. سپس هنگامیکه آن را توصیف نمود، شد کلمه. « و بعد جسم گردید و میان ما ساکن شد »
56. یوحنّا باب اوّل و آیه اوّل، توجّه کنید، « در ابتدا » ولی، قبل از آن، ابدیت! توجّه داشته باشید « در ابتدا کلمه بود » هنگامیکه زمان آغاز شد، کلمه بود ولی قبل از اینکه کلمه باشد، صفت بود، یک فکر. سپس ابراز شد، « در ابتدا » ابراز کردن، « کلمه بود ».
حال ما داریم به جایی می رسیم که ملکیصدق هست. این، آن شخص اسرارآمیز است. « در ابتدا کلمه بود، کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود »« و کلمه جسم گردید و در میان ما ساکن شد » توجّه کنید، همانجا مکث کنید.
57. او – اوّلین وجود او روح بود، خدا، ماورالطبیعه، بسیار خوب، بزرگ ابدی دوّماً، او شروع کرد به حالت دادن خود به صورت یک جسم، در یک تئوفانی، که خوانده شده « کلمه، یک جسم » این حالت و چگونگی ملاقات او با ابراهیم است، که خوانده شد، ملکیصدق. او به شکل تئوفانی بود. حال، چند دقیقه ی دیگر به آن پرداخته و آن را اثبات می کنیم اگر خدا بخواهد. او کلمه بود..
58. تئوفانی چیزی است که شما نمی توانید ببینید. می تواند الآن همینجا باشد، و شما همچنان نتوانید آن را ببینید.
خوب، این درست مانند تلویزیون است. این در یک بعد دیگر است. تلویزیون، مردم در این اطاق درحال حرکت هستند و آواز می خوانند و رنگها نیز وجود دارند. ولی چشم تنها با پنج حس در ارتباط است.... تمام وجود شما تنها با پنج حس در ارتباط است. و شما تنها با آنچه که بینایی شماقادر به دیدن آن است در ارتباط هستید. ولی بعد دیگری وجود دارد، که توسط یک دگرگونی، توسط یک تلویزیون می تواند دیده شود.
59. حال، تلویزیون تولید کننده ی یک تصویر نیست. تلویزیون تنها آن را به یک چرخه وارد می کند و بعد صفحه ی تلویزیون آن را منظم می کند. ولی تصویر، در ابتدا آنجا وجود دارد. هنگامیکه آدم آنجا بود، تلویزیون هم آنجا بود. زمانیکه ایلیا بر کوه کرمل ایستاد، تلویزیون آنجا بود، هنگامیکه عیسی ناصری قدم بر ساحل جلیل گذاشت، تلویزیون آنجا بود، ولی شما اکنون آن را کشف می کنید.
در آن زمان نمی توانستید آن را باور کنید، اگر چیزی مانند این را می گفتید، دال بر جنون شما بود. ولی اکنون به حقیقت پیوسته است.
و به همین صورت عیسی مسیح اینجاست، فرشتگان خدا اینجا هستند و یک روز، در هزاره که می آید، بیش از تلویزیون و یا هرچیز دیگری واقعی خواهد بود، زیرا آنها اینجا هستند.
60. او خود را چنانکه ادّعا کرده بود en morphe ( تبدیل نمود ) ، و خود را بر خادمان خویش مکشوف و اثبات نمود.
61. حال، اینجا او به شکل روح است و بعد به شکل – به شکل ... en morphe در می آید. او بر ابراهیم ظاهر شد. en morphe زمانیکه او از قتال با پادشاهان بازمی گشت، ملکیصدق آمد و با او گفتگو کرد.
62. یک روز داشتم مقاله ای را در روزنامه ی محلی توکسان در مورد یک تصادف می خواندم. جاییکه یک زن با سرعت بالایی به گمانم در حدود چهل یا پنجاه مایل در ساعت در حال رانندگی بوده است، و او با یک پیر مرد که یک اورکت برتن داشته است برخورد نموده است و براثر این برخورد آن پیر مرد به بیابان کنار جادّه پرتاب شده است، آن زن به دنبال او رفت تا او را بیابد ولی آن مرد آنجا نبود، بعد او چکار کرد؟ بعضی از افرادیکه پشت سر او بودند این صحنه را دیده بودند، آنها پرتاب شدن آن پیرمرد را دیده بودند و اورکت او آنجا بود، آنها نیز برای یافتن او به آنجا رفتند ولی هیچ اثری از آن مرد در هیچ جا نیافتند. آنها نیروهای پلیس را خبر کردند. پلیس آنجا را بازرسی کرد ولی چیزی آنجا نبود. هیچ کس آنجا نبود.
63. خوب، آنها اینگونه شهادت دادند: « ماشین به شدّت ترمز کرد و بعد به مرد برخورد نمود و آن مرد به هوا پرتاب شد، همه این صحنه را دیده بودند، شاهدان و دو یا سه نفر دیگر رخ دادن این واقعه را دیده بودند. بیائید و ببینید، پنج سال پیش در همین نقطه یک پیرمرد تصادف کرد و کشته شد. » وقتی اینجا را ترک می کنید نمرده اید. حتّی اگر گناهکار باشید باید بازگردید تا براساس اعمالی که در جسم انجام داده اید داوری شوید. « هرگاه این خانه ی زمینی خیمه ی ما ریخته شود، خیمه ای در انتظار داریم. » en morphe ، این کلمه است.
64. حال، خدا در این مرحله .... در این مرحله از خلقت خود است، بعداً او بصورت جسم درآمد، عیسی، از چه؟ از آن حالت عظیم ابتدا، روح، سپس پایین آمد تا کلمه باشد. با اینحال، کلام خود را نمی سازد، این تنها گفته شده است، en morphe ، سپس او جسم شد، عیسی، فانی، تا مرگ را بخاطر ما گناهکاران بچشد.
65. هنگمیکه ابراهیم او را ملاقات نمود، او ملکیصدق بود. او در اینجا آشکار می سازد که تمام صفات در پایان نهایی، در هریک از فرزندان ابراهیم چه خواهد کرد. هر فرزند ایمانی، دقیقاً همین کار را خواهد کرد.
66. همچنین، می بینیم که او این را در روت و بوعز بعنوان یک خویشاوند رهاننده آشکار نمود. چنانکه او می بایست جسم می شد.
67. حال ما صفات را می بینیم.، فرزندان روح، هنوز به بدن شبیه کلام وارد نشده اند. ولی، یک تئوفانی، این بدن موضوع و دلگرمی کلام است. در انتظار این.... تبدیل جسم.
68. حال، تفاوت بین او و شما بعنوان یک فرزند، می بینید، او از ابتدا بود، کلمه، یک بدن en morphe ، او داخل شد و در آن زندگی کرد.، در ملکیصدق. سپس، بعداً، ما هرگز چیزی از ملکیصدق نمی شنویم، زیرا او عیسی مسیح شد. ملکیصدق کاهن بود، ولی او عیسی مسیح شد.
69. ولی، نگاه کنید، شما نمی توانید کلام باشید مگر اینکه درابتدا در فکر خدا وجود داشته باشید. این نشان دهنده تقدیر ازلی خداست. می بینید، شما نمی توانید کلام باشید مگر اینکه در ذهن خدا بوده باشید. در ابتدا باید در فکر خدا می بودید، می بینید، شما باید از تئوفانی عبور کنیدو باید در جسم بمانید تا آزموده شوید.
ولی می دانید، برای تحمّل وسوسه، شما باید از تئوفانی عبور کنید. شما می بایست به این پایین می آمدید تا توسط گناه وسوسه شوید.. و اگر مقاومت کنید: « همه ی آنان که پدر به عطا کرده است نزد من می آیند و من در روز بازپسین آنان را خواهم برخیزانید ».
70. و بعد، می دانید، او پایین می آید. در یک سیر منظم، از صفت تا.... پیش از بنیان عالم، نام او در دفتر حیات برّه است. سپس،از آن، او کلام شده است، تئوفانی که می توانست ظاهر شود ناپدید شد. او جسم شده دوباره بازگشت، آن بدن در یک شرایط جلال یافته قیام کرد.
71. ولی نگاه کنید! زمانیکه این بدن روح خدا را دریافت می کند. حیات جاودان درون شما، این بدن را به انقیاد خدا می اندازد. هللویاه! « او که از خدا تولّد یافته مرتکب گناه نمی شود، او نمی تواند گناه کند. » « پس هیچ قصاص نیست بر آنانی که در مسیح عیسی هستند؛ زیرا که شریعت روح حیات در مسیح عیسی مرا از شریعت گناه و موت آزاد گردانید. » رومیان 1 : 8 ،می بینید، بدن شما را مطیع می گرداند.
مجبور نیستید بگویید: « اوه، ایکاش می توانستم نوشیدن را کنار بگذارم! اگر می توانستم...... » فقط مسیح را دریابید، و همه ی این ضعف ها خواهند رفت، می دانید، می دانید، زیرا بدن شما مطیع روح است.
این بدن دیگر مطیع امور دنیا نیست، آنها مرده اند، آنها مرده اند، گناهان شما در تعمید مدفون گشته اند و شما در مسیح خلقتی تازه هستید و بدن شما مطیع روح می گردد، سعی کنید تا در مسیر درستی زندگی کنید.
72. مثل شما زنانی که ادّعا می کنید روح القدس را یافته اید و بیرون رفته و این دامن های کوتاه را می پوشید و یا چیزهایی از این دست، چطور می توانید چنین کاری را انجام دهید؟ چطور روح خدا در شما می تواند اجازه ی چنین اعمالی را به شما بدهد؟ نمی تواند چنین باشد، مسلماً نمی تواند. او روح ناپاک نیست بلکه روح القدس است.
73. و زمانی که شما با آن روح در ارتباط باشید، تمام وجود شما را مطیع آن روح و در ارتباط با آن روح می گرداند و این روح، چیزی از دنیا نیست بلکه بذر کلام آشکار شده، یا زنده شده، هللویاه، زنده گشته است. و زمانیکه کتاب مقدّس می گوید « این کار را نکن » آن بدن، به سرعت از آن عبور می کند. هیچ سوالی وجود ندارد.
و این چیست؟ این بیعانه ی رستاخیز است. این بدن دوباره بلند خواهد شد، زیرا اکنون آغاز گشته است. این بدن زمانی مطیع گناه و فساد و .... بود؛ ولی الحال بیعانه را دریافت کرده است اکنون آسمانی گشته است. حال، این بیعانه ی این است که شما ربوده خواهید شد. این بیعانه است.
74. یک بیمار را در نظر بگیرید که خوابیده و در حال مرگ است. این تنها اتّفاقی است که می تواند رخ دهد. من افراد بی شماری را دیده ام که سرطان یا سل تمام وجود آنها را فرا گرفته بود و اندکی بعد همان افراد را سالم و قوی دیدم. اگر هیچ شفای الهی وجود ندارد، پس رستاخیزی هم وجود ندارد، زیرا شفا وثیقه ی رستاخیز است. آمین!
75. شما می دانید که وثیقه ی پولی چیست نمی دانید؟ این یک پیش پرداخت است. « به سبب تقصیرهای ما مجروح و به سبب گناهان ما کوفته گردید، و تأدیب سلامتی ما بر وی آمد و از زخمهای او ما شفا یافتیم » توجّه داشته باشید که چقدر عالی است! او را دوست داریم.
76. حال، این بدن مطیع روح است، هنوز به شکل کلام در نیامده است، بلکه هنوز به شکل جسم هستیم، ولی مطیع کلام هستیم. مرگ در جسم ما را به آنجا خواهد برد.
77. درست همان چیز. یک نوزاد را در نظر بگیرید. شما می توانید یک زن را بگیرید، مهم نیست که چقدر شرور است، هنگامیکه آبستن می گردد و می خواهد مادر بشود، نگاه کنید، درست قبل از اینکه آن فرزند به دنیا بیاید، اهمیّتی نمی دهم که آن زن چقدر بی رحم باشد، او محبّت حقیقی را یافته است. یک چیزی در صدای او هست، .... خدایی به نظر می رسد، دیدن کسی که در انتظار مادر شدن است. چرا چنین است؟ آن جسم کوچک، حال هنوز زنده نیست، می دانید، تنها چیزی که هست، گوشت و ماهیچه است. آن تکان های کوچک .... ولی هنگامیکه از رحم خارج می شود،خدا نفس حیات را در او می دمد و او شروع می کند به گریه کردن. می دانید – می دانید، درست به همان اطمینان که یک بدن جسمانی شکل گرفته است،یک بدن روحانی به محض اینکه به اینجا برسد وجود دارد که باید دریافت شود.
78. سپس، زمانیکه یک انسان تولّد تازه می یابد، از آسمان، او کودک روح مسیح می گردد.
و بعد، هنگامیکه این لباس جسم انداخته شود، یک بدن طبیعی وجود دارد، تئوفانی، بدنی که ناساخته به دست انسان است و نه مولود از یک زن، که ما به آن می رویم.
سپس آن بدن باز می گردد و بدن جلال یافته را بدست می آورد.
به دلیل این است که وقتی عیسی مرد به عالم اموات رفت، و برای جانهایی که در اسارت بودند موعظه کرد و آنها را به تئوفانی بازگرداند. اوه، حیرت انگیز است! خدا را شکر.
79. دوّم قرنتیان 5 : 1 « زیرا می دانیم که هرگاه این خانه ی زمینی خیمه ما ریخته شود، عمارتی از خدا داریم، خانه ای نا ساخته شده به دستها و جاودانی در آسمانها » می دانید، ما از آن گذشته ایم تا مستقیماً از خدا بیاییم، صفت، تا جسم باشیم، تا توسط گناه وسوسه شویم همانگونه که آدم وسوسه شد. ولی، هنگامیکه آزمودن او پایان یافته باشد، در آن هنگام ما به این بدن که پیش از بنیان جهان برای ما مهیّا گشته است بالا برده می شویم. آنجا، این کلام است که ما از آن صرفنظر کرده ایم تا به این پایین بیاییم و آزموده شویم. اگر می توانستیم که از درون آن بیاییم،وسوسه ای نداشتیم و همه چیز را می دانستیم. به این دلیل است که عیسی همه چیز را می دانست. زیرا او قبل از اینکه جسم باشد کلمه بود. سپس ما کلمه می شویم.
80. به صورت کلام درآمده ایم تا شریک کلام باشیم، از کلام تغذیه کنیم، از طریق پیش مقدّر شدگی مان از ابتدای عالم. شما آن بارقه ی کوچک حیات را که از ابتدا در خود داشتید می بینید، هنگامیکه سفر عمر خود را آغاز نمودید. بسیاری از شما می توانید این را به یاد بیاورید. شما به این کلیسا و یا آن کلیسا پیوسته، این را امتحان کردید و یا آن را امتحان کردید، هیچ چیز متقاعدتان نکرد. ولی یک روز ناگهان آن را تشخیص خواهید داد. درست است.
81. یک شبی در جایی تعلیم می دادم، فکر می کنم خارج از کالیفورنیا یا آریزونا بود، داشتم در مورد .... فکر می کنم این داستان کوتاه را اینجا گفته باشم، مردی که یک مرغ داشت و آن مرغ روی یک تخم عقاب نشسته بود. زمانیکه آن عقاب سر از تخم درآورد، خنده دارترین پرنده ای بود که جوجه ها تابحال دیده بودند ولی او شروع کرد به راه رفتن، او یک .... او در بین آنها ناجور بود زیرا نمی دانست که یک مرغ چطور قدقد می کند و یا توده های کود را خراشیده و از آن می خورد. او قادر به درک این نبود. او نمی توانست هیچ تصوری داشته باشد. آن مرغ می توانست بگوید « عزیزم بیا اینجا و جشن بگیر! » ولی، او یک عقاب بود . آنگونه غذا نخورده بود. این خوراک او نبود.
82. آن مرغ می توانست ملخها و سایر حشرات را بگیرد و جوجه ها را صدا کند. همه ی آن جوجه ها قدقد کنان می توانستند از آن بخورند و جست و خیز کنند، ولی عقاب کوچک قادر به این کار نبود. این برای او مناسب به نظر نمی رسید.
بعد یک روز مادر او به جستجویش پرداخت.
83. جوجه عقاب صدای قدقد مرغ را می شنید و تمام تلاش خود را می کرد تا مانند او قدقد کند، ولی نمی توانست این کار را انجام دهد. تلاش می کرد تا مانند جوجه ها جیک جیک کند ولی نمی توانست. می دانید، او یک عقاب بود. او، از ابتدا یک عقاب بود. او فقط زیر یک مرغ از تخم بیرون آمده بود. بعضی از اعضای کلیسا هم اینگونه هستند. هر ... این در مورد روالی که موجود است می باشد، درباره ی یک نفر که خارج از یک روال مرسوم است. درست است.
84. ولی یک روز مادر او در آن بالا به پرواز درآمد و فریاد برآورد. جوجه عقاب آن صدا را تشخیص داد. این درست به نظر می رسید. چرا؟ زیرا او از ابتدا یک عقاب بود.
این چیزی است که در مورد انجیل، یا کلام و یا قدرت عیسی مسیح صادق است. وقتی یک انسان از پیش تعیین شده باشد تا حیات ابدی را داشته باشد، آن زنگ و صدای راستین خدا را می شنود و هیچ چیز نمی تواند او را از آن باز دارد.
کلیسا می تواند بگوید: « ایّام معزات سپری شده است » قدقدقد. « اینجا بایست و این را بخور و اینجا بایست و آن را بخور »
85. اشیاء آن انباری و یا آن طویله کار بیشتری برای او نخواهد کرد. او فنا شده است! « همه چیز ممکن است »
و به همین دلیل است که آنها نمی توانند پای خود را از زمین بردارند و این چیزی است که در بسیاری از مسیحیان امروز صادق است.
مادر آن عقاب می گفت: « پسرم بپر! تو یک عقاب هستی. بیا این بالا، جایی که من هستم »
او می گفت: « مادر، من هرگز در عمرم نپریده ام »
86. مادر می گفت: « خوب بپر، تو یک عقابی، از ابتدا یک عقاب بودی، تو یک جوجه مرغ نیستی! » و بعد او اوّلین پرش را انجام داد و بالهای خود را گشود. خیلی خوب این کار را انجام نمی داد، ولی از زمین بلند شد.
ابن کاری است که ما می کنیم. ما خدا را با ایمان می پذیریم، توسط کلام مکتوب شده، در آنجا چیزی هست و آن، حیات ابدی است. شما برای این از پیش مقدّر شده اید.
87. پدر بزرگ و مادر بزرگ او عقاب بودند. او تمام عمر عقاب بود. عقاب با سایر چیزها آمیخته نمی شود. او یک پرنده ی دورگه نیست. نه، او یک عقاب است.
88. سپس، بعد از اینکه متوجّه شدید کلام خدا همان عقاب است و همه چیز را ترک کردید، سپس بصورت تصویر زنده ای از خدا شده اید.شما از تئوفانی خود شنیده اید « اگر این خانه زمینی ریخته شود، خانه ای از خدا داریم ... »
شما می گویید: « برادر برانهام، این درست است؟ »
بسیار خوب، بیایید یک جفت عقاب را بگیریم و چند دقیقه ای به آنها نگاه کنیم. یک اسمی وجود داشت، یک مرد به نام موسی. همه این را می دانند که در کتاب مقدّس نبی به یک عقاب تشبیه شده است.
89. یک نبی بود به نام موسی و یک روز خدا او را خوانده بود و به او اجازه نداد که به سرزمین موعود وارد شود و بر صخره ای جان سپرد. فرشتگان او را برداشته و دفن نمودند. یک مرد دیگر هم وجود داشت، یک عقاب دیگر که حتّی لزوم نداشت بمیرد. او در سرتاسر اردن گام برداشته بود و خدا یک ارابه را به پایین فرستاد و او این لباس جسم را انداخت، و بلند شد و پاداش جاودان را بدست آورد.
هشتصد سال بعد، هشتصد سال بعد بر روی کوه هیئت تبدیل، این دو مرد آنجا ایستاده بودند. بدن موسی صدها سال بود که پوسیده و فاسد گشته بود ولی در آنجا به شکلی و به صورتی بود که حتّی پطرس، یعقوب و یوحنّا او را تشخیص دادند. آمین! « اگر این خیمه ی زمینی ریخته شود » اگر شما صفتی بیان شده از خدا بر روی زمین هستید « عمارتی ناساخته بدست انسان را بعد از ترک اینجا در انتظار خواهید داشت. » آنها آنجا در کوه هیئت تبدیل، در تئوفانی خود ایستاده بودند. زیرا آنها نبی بودند، کسانی که کلام به آنها می آمد.
90. هم چنین، یک بار به یک نبی دیگر توجّه کنیم به نام سموئیل. او یک مرد بزرگ بود. او اسرائیل را تعلیم داده بود و به آنها گفته بود که نباید پادشاه داشته باشند. او می گفت: « آیا تابحال چیزی به نام خداوند به شما گفته ام جزاینکه تحقّق پیدا کرده باشد؟ »
آنها می گفتند: « خیر، همیشه هرآنچه که به نام خداوند گفته ای تحقّق یافته است. »
او یک نبی بود، و او مرد.
91. حدود سه یا چهار سال بعد، پادشاه با مشکلی مواجه شد، این قبل از این بود که خون عیسی مسیح ریخته شود. او در فردوس بود و یک ساحره از عَین دور احضار شد تا به شائول پادشاه مشورت بدهد و زمانیکه ساحره وی را دید که ایستاده است گفت: « خدایی را می بینم که از زمین برمی آید »
92. و بعد از اینکه آن مرد مرده و دفن گردیده و در قبر پوسیده بود، اینک بر آن قبر ایستاده بود و ردای نبوّت خود را برتن داشت و هنوز یک نبی بود، آمین، زیرا گفت: « چرا از من سوال می نمایی، حال آنکه خداوند از تو دور شده و دشمنت گردیده است. » نبوّت او را ببینید: « فردا شب، در این زمان، تو نزد من خواهی بود » او هنوز یک نبی بود، هرچند که از این بدن رفته بود..
می بینید، او بخشی از آن کلام شده بود و از زندگی جسمانی خویش به بدنی داخل شده بود که پیش از بنیان عالم برای او مهیّا گشته بود. او به تئوفانی وارد شده بود که کلام بود. متوجّه می شوید؟ این، جایی است که همه ی ایمانداران وقتی از اینجا می روند به آن داخل می شوند.
93. پس در آن شکل، حجاب برداشته شده است. می دانید، زمانیکه به آنجا وارد شوید، شما نیز کلام هستید. مانند یک نوزاد کوچک، همانطور که چند لحظه ی پیش گفتم.....
94. حال توجّه کنید، جلال بر خدا برای بازگشایی این مهرها، دعای من این است که این امور را درک کنیم!
95. حال، مکاشفه ی راستین ملکیصدق به نمایش درمی آید. چه؟ او خدا بود، کلام، قبل از اینکه جسم بپوشد، خدا، کلام. زیرا باید می بود، هیچ کس دیگری نمی توانست مانند او جاویدان باشد. می بینید، من پدر و مادر داشتم! شما هم داشتید. عیسی پدر و مادر داشت « ولی این مرد پدر و مادری نداشت » عیسی زمانی داشت که آغاز شد، ولی این مرد نداشت. عیسی حیات خویش را داد، این مرد نمی توانست، زیرا او خود، حیات بود. و این در تمام زمان، همان فرد یکسان است.
96. به عنوان او دقّت کنید: « پادشاه عدالت » حال، عبرانیان 7 : 2 « پادشاه عدالت و پادشاه سلامتی » او در اینجا، دوپادشاه است. حال از زمانیکه او جسم شد و بدن خود را دریافت نمود، در مکاشفه 21 : 6 ، او « پادشاه پادشاهان » خطاب شده است. او هر سه آنها با هم است. می بینید، پادشاه خدا، پادشاه تئوفانی، پادشاه عیسی. « او پادشاه پادشاهان است »
این همه....، درست مانند جان، جسم و روح، همه ی آنها با هم یکی را می سازند.
97. همچنین او پدر است، که در ابتدا بود، پسر و روح القدس، روح.
« پادشاه عدالت » صفت روح، تئوفانی، « پادشاه سلامتی »، تئوفانی، و در جسمِِ، او « پادشاه پادشاهان » بود، همان شخص.
98. وقتی موسی او را دید، خروج 33 : 2 ، او یک تئوفانی بود. موسی می خواست که خدا را ببیند. او صدای خدا را شنیده بود، صدای او را که با وی تکلّم می کرد شنیده بود. او را در بوته ی خار بعنوان یک ستون بزرگ آتش دیده بود و او گفت: « تو که هستی؟ می خواهم بدانم تو کیستی » موسی گفت: « بگذار تو را ببینم، دوست دارم تو را ببینم. »
99. او گفت: « هیچ انسانی نمی تواند روی من را ببیند » او گفت: « دست خود را بر چشم تو می گذارم و عبور می کنم و تو می توانی پشت من را ببینی، نه صورتم را »می بینید؟ و هنگامیکه این کار را کرد، موسی پشت یک انسان را دید، این یک تئوفانی بود. کلامی که بر موسی می آمد «هستم » آن کلام بود؛ کلام بصورت ستون آتش در یک بوته ی مشتعل نزد موسی آمد.
100. مانند کلمه در الهیات .... از تئوفانی، عذر می خواهم. او زیر درخت بلوط، بعنوان یک انسان به نزد ابراهیم آمد. حال به آنجا نگاه کنید. سه مرد نزد ابراهیم آمدند، سه مرد، و زیر درخت بلوط نشستند. سه مرد، و توجّه کنید، بعد از اینکه او با ابراهیم صحبت کرد........
101. چرا او آمد؟ ابراهیم، کسی بود که صاحب وعده و پیغام پسر در راه بود، و همچنین او نبی کلام خدا بود که به کلام خدا توکّل داشت. می بینید که کلام خدا چقدر کامل است؟ کلام بر نبی می آمد. می بینید، خدا در یک تئوفانی بود. و کتاب مقدّس گفت: « کلام بر نبی می آید » و این کلام در تئوفانی بود.
حال شما می گویید: « آن، خدا بود؟ »
102. ابراهیم گفت که بود. او گفت که نام او بود.... او را الوهیم خطاب کرد. حال در کتاب پیدایش باب یک شما متوجّه می شوید که « در ابتدا الوهیم آسمانها و زمین را خلق کرد » در پیدایش 18، می بینیم که ابراهیم این فرد را.... که آنجا نشسته و با او صحبت می کرد، و می توانست اسرار دل او را بگوید، ابراهیم گفت: « این الوهیم است » او در شکل تئوفانی بود. متوجّه می شوید؟ توجّه کنید، بعد از ....
103. حال ما متوجّه می شویم که او در شکل یک تئوفانی بود. ابراهیم او را « خداوند خدا، الوهیم » خطاب کرد. حال، در پیدایش 18 می بینیم که این درست است.
104. اکنون به ابراهیم توجّه کنید. سه مرد آنجا با هم بودند، ولی وقتی ابراهیم با این سه ملاقات کرد گفت: « خداوند من »
ولی وقتی لوط در سدوم، هنگامیکه آن دومرد به سدوم رفتند و لوط آمدن آنها را دید که می آیند گفت: « ای آقایان من»
ولی مهم نیست که ابراهیم چند نفر را دید، همچنان این یک خداوند بود. این ملکیصدق بود.
105. توجّه کنید، بعد از اینکه نبرد به پایان رسیده بود، ملکیصدق، فرزند فاتح خود را استقبال نمود. فکرش را بکنید، جزیی از خود او. حال ما می خواهیم این را ببینیم. اینجا، نمونه و الگویی از عشاء است. بعد از نبرد، او از خود داد، زیرا عشاء جزیی از مسیح است. بعد از اینکه نبرد به پایان برسد، هنگامیکه خود را رفته ببینید، آن وقت زمانی است که در مسیح سهیم می شوید، بخشی از این وجود می شوید. متوجّه می شوید؟
106. یعقوب تمام شب با او کشتی گرفت و نمی گذاشت او برود تا هنگامیکه او را برکت داد. درست است.برای حیات جنگید! و بعد از اینکه نبرد خاتمه یابد، سپس خدا از خودش به شما می دهد. این عشاء حقیقی است. تکّه نان و فطیر این را نشان می دهد. شما نباید آن را بگیرید مگر اینکه کشتی گرفته و بخشی از خدا شده باشید.
107. به یاد داشته با شید، در این زمان، عشاء هنوز برقرار نشده بود. نه تا قبل از مرگ عیسی مسیح، صدها و صدها و صدها سال بعد.
108. ولی ملکیصدق، هنگامیکه فرزندش ابراهیم به پیروزی دست یافته بود، او را ملاقات نمود و به او نان و شراب داد، به نشانه ی اینکه وقتی نبرد زمینی به اتمام رسد، او را در آسمان ملاقات کرده و دوباره عشاء را از او خواهیم گرفت. این شام عروسی خواهد بود.
« بعد از این از میوه ی مَو دیگر نخواهم نوشید تا روزی که آن را با شما در ملکوت پدر خود تازه آشامم » درست است؟
109. باز توجّه کنید. ملکیصدق قبل از اینکه ابراهیم به خانه ی خود برسد او را ملاقات نمود. چه نمونه ی زیبایی در اینجا داریم! ملکیصدق بعد از نبرد، قبل از اینکه ابراهیم به خانه برسد او را ملاقات نمود.
ما عیسی را قبل از اینکه به خانه برویم در هوا ملاقات خواهیم کرد. درست است. تسالونیکیان این را به ما می گوید: « او را در هوا ملاقات خواهیم کرد » یک نمونه ی زیبا از ملاقات اسحاق و رفقه، در زمین، «او را در هوا ملاقات خواهیم نمود» اوّل تسالونیکیان به ما می گوید: « ... زیرا ما که زنده و تا آمدن خداوند باقی باشیم، بر خوابیدگان سبقت نخواهیم جست. زیرا خود خداوند با صدا و با آواز رئیس فرشتگان و با صور خدا از آمان نازل خواهد شد و مردگان در مسیح اوّل خواهند برخاست، آنگاه ما که زنده و تا آمدن خداوند باقی باشیم، در ابرها ربوده خواهیم شد تا خداوند را در هوا استقبال کنیم و همچنین همیشه با خدا خواهیم بود. »
110. بنابراین، تئوفانی، اگر شما مرده و به آن تئوفانی وارد شده باشید ( چه اتّفاقی می افتد؟ ) تئوفانی برای برگرفتن بدن رهایی یافته به زمین می آید و اگر شما اینجا در هوا باشید، بدن ملاقات با تئوفانی را دریافت می کنید. بفرمایید « ربوده شده و خداوند را در ابرها ملاقات خواهیم کرد ».
111. ملکیصدق چه کسی است جز خدا
112. حال ما به سادگی راز کامل زندگی و مرگ خود، و اینکه بعد از مرگ کجا می رویم را می بینیم. همچنین، پیش برگزیدگی به سادگی در اینجا نشان داده شده است. حال، وقتی این تعلیم را می دهیم با دقّت گوش کنید.
113. مرحله ی هدف نهایی او که در راز خویش داشت، اینک مکشوف شده است. توجّه کنید. هنوز سه مرحله تا تکامل باقی است. درست همانطور که دنیا را نجات داد، به همان صورت کلیسای خود را رهایی می دهد. حال نگاه کنید، ابتدا عادل شمردگی است، مانند آن که لوتر موعظه می کرد. دوّمین تقدّس است، آنطور که وسلی موعظه می کرد. سوّمین، تعمید روح القدس است. درست است، سپس به ربوده شدن می رسیم.
114. حال، جهان، او چگونه دنیا را رهایی داد؟ آنچه که ابتدا انجام داد، زمانیکه به گناه آلوده شد، آن را به تعمید آب شست. درست است. سپس، او خون خود را بر آن ریخت، از روی صلیب، و آن را تقدیس نمود و بعد او چه می کند؟ همانطور که او دنیا را از شما جدا کرد و با تعمید آتشین روح القدس همه چیز را از نو ساخت، جهان را نیز از نو خواهد ساخت. و این به آتش سوزانده خواهد شد و هر منشاء را پاک ساخته و تا ارتفاع میلیونها مایل همه چیز پاک خواهد شد و بعد یک آسمان و زمین جدید خواهد بود. درست به همان صورتی که شما وقتی تعمید روح القدس را می گیرید، در مسیح عیسی خلقت تازه ای هستید. می بینید، بفرمایید، همه چیز به همان سادگی است که می تواند باشد. همه چیز در سه مرحله است.
115. تولّد جسمانی نیز در سه مرحله است. اوّلین چیزی که برای یک زن رخ می دهد تا بچّه داشته باشد چیست؟ اوّلین چیز چیست؟ آب. بعد چیست؟ خون. فرایند بعدی چیست؟ حیات. آب، خون، روح.
برای گیاهان چه اتّفاقی می افتد؟ می پوسد. اوّلین چیز چیست؟ ساقه. بعدی چیست؟ خوشه. بعدی چیست؟ پوسته، سپس دانه از آن خارج می شود. درست سه مرحله را طی می کند تا به دانه برسد. دقیقاُ به اینصورت.
116. خدا این را اثبات می کند همیشه درست بوده است. خدا درست بودن آن را اثبات می کند. به سادگی نشان داده می شود، از پیش مقدّر شده تنها کسی است که در رهایی در نظر گرفته می شود. این را می دانستید؟ بگذارید دوباره بگویم. از پیش مقدّر شده تنها کسی است که در رهایی در نظر گرفته می شود. مردم ممکن است خود را به آنصورت نشان دهند و یا فکر کنند که در رهایی هستند، ولی نجات یافتگان حقیقی کسانی هستند که از پیش مقدّر شده اند. زیرا عبارت « رهایی دادن Redeem » به معنی « بازآوردن است. » درست است؟ رهایی چیزی است .... برای رهایی هرچیزی « برگرداندن به مکان اصلی » است. هللویاه! پس این تنها از پیش برگزیده است که رهایی خواهد یافت. زیرا دیگران از آنجا نمی آمدند. می بینید. « بازگرداندن ».
117. ابدی بودن با او، از ابتدا ... حیات ابدی که شما داشتید، تفکّر او از آنچه شما بودید، او شما را می خواست تا .... من را خواست تا پشت منبر بایستم. او شما را می خواست تا امشب روی آن صندلی بنشینید. پس ما درحال انجام هدف او هستیم و آن که خانه را ترک نمود، تنها برای انجام اراده ی او به جهان می آید. درست است؟ بسیار خوب، پس، بعد از اینکه پایان رسیده باشد، در یک حالت جلال یافته بازگردانده می شود؛ بالغ شده و دوباره بازگردانده شده است.
118. هیچ تعجّبی ندارد که پولس هنگامیکه می خواستند سر از بدنش جدا کنند گفت: « ای موت نیش تو کجاست و ای گور ظفر تو کجا؟ لیکن شکر خداراست که ما را ظفر می دهد. » او می گفت: « مرگ، به من بگو کجا می خواهی من را به فریاد واداری! ای قبر، به من بگو که چطور می خواهی من را نگاه داری! زیرا من دارای حیات ابدی هستم. » آمین. او این را تشخیص داده بود. مرگ، عالم اموات، قبر و یا هیچ چیز دیگری نمی توانست او را نگه دارد، و هیچ چیز نمی تواند به ما آسیب برساند، به ما که حیات ابدی را یافته ایم! او درک کرده بود که با حیات ابدی برکت یافته بود.
119. درست مانند یک قطره ی شبنم. .... چیز زیادی در مورد شیمی نمی دانم. ولی این باید در اثر انجماد رطوبت موجود در هوا و یا.... باشد. شب هنگام که هوا سردتر و تاریک می شود، این از آسمان می افتد و بر زمین می چکد. این از جایی افتاده است. ولی صبح روز بعد، قبل از طلوع آفتاب در آنجا قرار دارد و این قطره کوچولو در حال لرزیدن است، ولی به محض اینکه خورشید بالا می آید او را می بینید که شروع به برق زدن می کند و خوشحال است. چرا؟ خورشید می خواهد او را به جاییکه از آن آمده است بخواند.
یک مسیحی هم به همین صورت است. هللویاه! می دانیم که وقتی در حضور خدا گام برمی داریم، یک چیزی به ما می گوید که ما از جایی آمده ایم، می خواهیم دوباره با آن قدرتی که ما را بطرف خود می کشد به آنجا بازگردیم.
120. آن قطره شبنم کوچک برق می زند، می درخشد و فریاد می زند، زیرا می داند که از آن بالا آمده و آن خورشید می خواهد او را دوباره به آنجا بکشاند.
و یک انسان که صفتی از خدا و مولودی از خدا باشد، هللویاه، وقتی با پسر خدا مرتبط می شود این را می داند که روزی قرار است از اینجا به بالا برده شود. « زیرا اگر از جهان بلند کرده شوم، تمام انسانها را به سوی خود خواهم کشید. » آمین!
121. حال توجّه کنید، حال، ما ملکیصدق را می بینیم و اینکه چرا مریم مادر او نبود، به این دلیل است که او مریم را « ای زن » خطاب می کرد نه « مادر ». او هیچ چدیری نداشت چراکه او خود، پدر بود، پدر ابدی، سه در یک. « هیچ مادری نداشت » مسلّماً نداشت. پدر نداشت، زیرا خود پدر بود. همانگونه که شاعر در یک وصف بزرگ از عیسی می گوید:

من هستم که در بوته ی آتش به موسی سخن گفت
من هستم خدای ابراهیم، نور و ستاره ی صبح
من هستم الف و یاء، ابتدا و انتها
من هستم تمام خلقت، و عیسی نام من است
« درست است »
اوه، می گویید که من کیستم و از کجا آمده ام
پدر من را می شناسید و می توانید نام او را بگویید؟ « هللویاه »

122. این نام پدر است! بله، « من به نام پدر خود آمده ام و مرا نمی پذیرید » می بینید؟ مطمئناً او دیروز، امروز و تا ابدالآباد همان است.
123. و این ملکیصدق جسم شد. زمانیکه او بعنوان یک نبی آمد، خود را بعنوان پسر انسان مکشوف نمود. او به سه نام پسر آمد؛ پسر انسان، پسر خدا، پسر داود.
124. هنگامیکه او اینجا روی زمین بود، یک انسان بود تا کتب را محقّق سازد. موسی گفته بود: « خداوند خدایت نبی ای مثل من از میان برادرانت برخیزاند » پس او می بایست بعنوان یک نبی می آمد. او هرگز نگفت « من پسر خدا هستم ». او گفت: « من پسر انسان هستم، آیا به پسر انسان ایمان دارید؟ » زیرا این چیزی است که او باید به آن شهادت می داد، زیرا این چیزی است که او بود.
حال، او به نام یک پسر دیگر می آید، پسر خدا، نادیده، روح.
و هنگامیکه دوباره می آید، پسر داود است تا بر تخت داود بنشیند.
125. حال، هنگامیکه او جسم پوشیده و اینجا بود، « پسر انسان » خطاب می شد. حال او چگونه خود را بعنوان پسر انسان، نبی، به جهان شناسانید؟
126. یک روز داشتم داستانی را در مورد پطرس و برادرش اندریاس می گفتم. آنها ماهیگیر بودند و پدر آنها یونا، یک ایماندار قدیمی بود. آنها می گفتند یک روز پدر آنها در سوئی از قایق نشسته و به آنها گفته است: « پسران، می دانید که وقتی محتاج ماهی بودیم چگونه دعا می کردیم. » آنها ماهی فروش بودند. او گفت: « ما برای زندگی خود به خدا، یهوه، توکّل داشتیم و اینک من رو به پیری هستم، نمی توانم بیش از این در میان شما باشم و من مانند همه ی ایمانداران، همیشه چشم انتظار زمانی بوده ام که ماشیح می آید، ما انواع دروغین آن را داشته ایم ولی یکروز، آن حقیقی خواهد آمد. نمی خواهم هنگامیکه این ماشیح آمد شما گمراه شوید، این ماشیح تنها یک الهیدان نخواهد بود. او یک نبی خواهد بود، زیرا نبی ما موسی، که او را متابعت می کنیم این را گفته است. »
حال، هر یهودی به نبی خود ایمان دارد. او چنین تعلیم یافته است و اگر یک نبی چیزی را بگوید، انوقت آن، حقیقت است. لکن خدا گفت: «اگر در میان تو فرد روحانی، یا نبی باشد، من که خدا هستم خود را بر او خواهم شناساند و هرچه گوید واقع خواهد شد. پس او را بشنوید و از او ترسان باشید، ولی اگر این کار را نکنم؛ پس اصلاً از او ترسان نباشید. » می بینید؟ این اثبات یک نبی بود.
127. و موسی یک نبی اثبات شده بود و گفت: « یهوه، خدایت، نبی ای را از میان تو از برادرانت، مثل من برای تو مبعوث خواهد گردانید، او را بشنوید. و هرکس که او را نشنود از میان قوم منقطع گردد. » او گفت: « حال فرزندان، بخاطر داشته باشید که بعنوان یک یهودی، ما به انبیاء اثبات شده ایمان داریم. »
حال به دقّت گوش کنید. این را از دست ندهید. او به فرزندانش گفت: « هنگامیکه ماشیح بیاید شما او را خواهید شناخت، چراکه او یک نبی – ماشیح خواهد بود. مردم می گویند که ما چهارصدسال است که نبی نداشته ایم. از زمان ملاکی ما نبی ای نداشته ایم. ولی او خواهد بود! »
128. یک روز، بعد از مرگ او، چند سال بعد پسر او اندریاس در حال گشت زدن کنار ساحل بود و شنید که مردی از بیابان خارج شده و می گوید: « الحال ماشیح در میان شما ایستاده است! »آن عقاب بزرگ که در بیابان رشد کرده بود به آنجا بال گشوده و می گفت: « ماشیح الآن در بین شماست. هنوز او را نمی شناسیم، ولی او در میان شما ایستاده است. من او را خاهم شناخت، زیرا نشانه ای را خواهم دید که از آسمان می آید! »
این مرد.... این مرد رفت تا برادر خود را بیابد. او گفت: « شمعون، می خواهم به اینجا بیایی، ما ماشیح را پیدا کرده ایم. »
« اوه، بس کن آندریاس، تو خود بهتر می دانی »
« اوه، می دانم، ولی این مرد فرق می کند »
« او کجاست؟ از کجا آمده است؟ »
« عیسی ناصری »
« آن شهر کوچک نابکار؟ او نمی تواند از چنین شهر کوچک و نابکاری آمده باشد »
« تو فقط بیا و ببین »
129. سرانجام او را وادار نمود تا به آنجا بیاید. هنگامیکه او آمد و در برابر این ماشیح قرار گرفت او داشت با قوم صحبت می کرد.زمانیکه او به سمت وی رفت، او گفت: « نام تو شمعون است و پسر یونا هستی » او کلید ملکوت را بدست آورد، چرا؟ او می دانست که آن مرد او را نمی شناخت. و چطور او را می شناخت، و آن پدر پیر خداشناس را که به او آموخته بود که به ماشیح ایمان بیاورد؟
130. یک مرد آنجا ایستاده بود به نام فیلیپ. اوه، او واقعاً هیجان زده شده بود. او مردی را می شناخت که با هم کتاب مقدّس را می خواندند. او آنجا را ترک کرد و بدنبال او رفت. او را در اطراف تپّه، زیر درخت زیتون یافت که زانو زده و دعا می نمود. آنها دروس دینی زیادی را با هم گذرانده بودند. بعد از اینکه دعای او تمام شد، به او گفت: « بیا ببین چه کسی را یافته ایم، عیسی ناصری، پسر یوسف، ماشیح که بدنبال او بوده ایم. »
حال می توانم صدای نتنائیل را بشنوم که می گوید: « فیلیپ، تو که آنقدر به بیراهه نرفته ای، رفته ای؟ »
131. « اوه، نه، نه، بگذار یک چیزی به تو بگویم. می دانی، ما با هم درس کتاب مقدّس را خوانده ایم و نبی در مورد ماشیح چه گفته است و اینکه او چه خواهد بود؟ »
« او یک نبی خواهد بود »
« آن ماهیگیر را می شناسی که از وی ماهی می خریدی، او که آنقدر سواد نداشت تا نام خود را بنویسد و نامش شمعون است؟ »
« آه، بله »
132. « او به آنجا آمد، می دانی چه شد؟ این عیسی ناصری به او گفت که نامش شمعون بوده و نام او را به پطرس تغییر داد که به معنی « صخره » است و به او گفت که پدر وی که بوده است. »
او گفت: « خوب، نمی دانم، آیا از ناصره چیز خوب بیرون می آید؟ »
133. او گفت: « حرفش را نزنیم؛ بیا و خود ببین. » فکر خوبی است « برویم و ببینیم. »
و بعد فیلیپ وارد می شود که نتنائیل را به همراه خود دارد. زمانیکه او درحال وارد شدن به آنجاست احتمالاً عیسی ایستاده و سخن می گوید و یا شاید هم در حال دعا نمودن برای بیماران می باشد. هنگامیکه او به جایی که عیسی بود رسید، عیسی نگاهی به او انداخت و گفت: « اینک اسرائیلی حقیقی که در او مکری نیست »
134. حال شما می گویید: « این بخاطر لباسی بود که وی برتن داشت » اوه، نه، تمام شرقی ها اینگونه لباس می پوشند. او می توانست سوریه ای و یا هر چیز دیگری باشد. ریش، ردا .....
135. او گفت: « اینک اسرائیلی حقیقی که در او مکری نیست » یا بعبارتی دیگر « یک مرد درستکار و صادق »
خوب، این به یک نحوی نتنائیل را تحت تأثیر قرار داد. او گفت: « ربّی » یعنی ای استاد، « چگونه من را می شناسی؟ از کجا دانستی که من یهودی هستم؟ چطور دانستی که من درستکارم و مکری در من نیست؟ »
136. او گفت: « قبل از اینکه فیلیپ تو را بخواند، هنگامیکه زیر درخت بودی، تو را دیدم » اوه، پانزده مایل آنسوتر، سمت دیگر شهر...
او چه گفت؟ « ربّی، تو هستی پسر خدا، تو پادشاه اسرائیل هستی! »
137. ولی آنجا کسانی هم ایستاده بودند که به گفته ی خود، کاهن و معلّم بودند و می گفتند: « این مرد بعلزبول است. او یک پیش گو است ».
عیسی گفت: « شما را برای این می بخشم »
138. حال به یاد داشته باشید، آنها هرگز این را با صدای بلند نمی گفتند بلکه در قلب خویش می گفتند « و او افکار ایشان را می دانست. » درست است. این چیزی است که کتاب مقدّس می گوید. شما اگر بخواهید می توانید به آن تله پاتی بگویید، ولی او – او افکار ایشان را می دانست.
139. و او گفت: « شما را برای این می بخشم، ولی روزی روح القدس آمده و همین اعمال را انجام می دهد. » بعد از رفتن او، « اگر کسی بر ضد روح القدس صحبت کند، هرگز در این جهان و جهان آینده بخشیده نخواهد شد. » درست است؟ [ جمعیّت می گوید، « آمین » ] حال این یهودیان بودند.
سپس، یک روز او مجبور بود تا به سامره برود، ولی قبل از اینکه به این بپردازیم .....
140. آن مرد، از دروازه ی مسمّی به زیبا که در آن شفا یافته بود عبور می کرد. عیسی شرایط او را می دانست و به او گفت: « رخت خود را برگیر و به خانه برو » و او این کار را کرد و شفا یافت.
و ما می بینیم که یهودیان، بعضی از آنها او را پذیرفتند، بعضی ایمان آوردند و بعضی هم خیر. چرا آنها به آن ایمان نیاوردند؟ آنها برای حیات مقدّر نشده بودند. آنها بخشی از آن صفت نبودند.
141. حال بخاطر داشته باشید، آنها کاهن و مردانی بزرگ بودند. و عیسی .... به آن الهیدانان و کاهنان، به آن مردان فکر کنید که هیچ ایرادی در زندگی آنها پیدا نمی کردی. عیسی گفت: « شما از پدر خود شیطان هستید و اعمال او را بجا می آورید. » گفت: « اگر از خدا بودید به من ایمان می آوردید. اگر نمی توانید ایمان بیاورید، به اعمالی که انجام می دهم ایمان بیاورید، آنها شهادت می دهند که من هستم. »
142. حال، کتاب مقدّس گفت که: « عیسی مسیح دیروز، امروز و تا ابدالآباد همان است » عیسی گفت: « هرکه به من ایمان آورد، اعمالی را که من انجام داد او نیز انجام خواهد داد » درست است؟ توجّه کنید، حال این ملکیصدق حقیقی بود.
143. حال توجّه داشته باشید. تنها سه نسل از مردم وجود داشت.
شنیده اید که من گفته ام جدایی گرا بوده ام، بله هستم. تمام مسیحیان جدایی گرا هستند؛ نه جدایی رنگها، بلکه جدایی روح. رنگ پوست یک انسان هیچ ربطی به او ندارد. او از طریق تولّد تازه یک فرند خداست. ولی یک مسیحی، خدا گفت « مرا جدا ساز! » « از میان آنها خارج شوید » و غیره. او یک جدایی گرا است، از پلیدی. بین خوبی و بدی.
144. ولی توجّه داشته باشید، آنها یک جدایی و تفکیک نژادی داشتند که مربوط به سامریها بود.
اگر به کتاب مقدّس ایمان داریم، تنها سه نژاد از مردم بر روی زمین وجود دارند که حام، سام و قوم یافث هستند. اینها سه پسر نوح هستند. همه ی ما از آنجا بوجود آمده ایم. درست است. این همه ی ما را به آدم برمی گرداند و ما را برادر می سازد. کتاب مقدّس می گوید: « خدا تمام امّت ها را از یک خون خلق کرد » همه ی ما از طریق این جریان خون برادر هستیم. یک رنگین پوست می تواند به یک سفید پوست خون بدهد و بالعکس. یک سفید پوست می تواند به یک زرد پوست ژاپنی، هندی، سرخ پوست یا... خون بدهد، زیرا همه ی ما یک خون هستیم. رنگ پوست یا جایی که در آن زندگی می کرده ایم هیچ نقشی در آن ندارد.
ولی هنگامیکه از دنیا جدا و تفکیک شده ایم، زمانی است که از دنیا جدا شده ایم، مثل اسرائیل که او از مصر بیرون آورد. این زمانی است که ما از امور دنیا جدا گشته ایم.
145. حال، آنها قوم سام و حام و یافث بودند و اگر ما زمان داشتیم تا نسب نامه ها را ببینیم، می توانستید انگلوساکسون ها را که از آن آمده ایم ببینید. حال، آن یهودی بود .... سامری بود که نیمی یهودی و نیمی از امّت ها بود و از ازدواج با امّت ها در اعمال بلعام و موآب بوجود آمده بودند. آنها سامری بودند و یهودی ها و امّت ها هم وجود داشتند.
ما آنگلوساکسونها هیچ ارتباطی با آن نداشتیم. ما به ماشیح یا چیزهای دیگر ایمان نداشتیم. ما در جستجوی آن نبودیم. ما بعدها به آن وارد گشتیم.
عیسی نزد خاصانش آمد و خاصانش او را نپذیرفتند. و او به شاگردانش گفت: « به راه امّت ها نروید، بلکه به سوی گوسفندان گمشده ی اسرائیل بروید. » و او تنها به سوی گوسفندان گمشده ی اسرائیل رفت. و بنگرید، او بعنوان پسر انسان خود را در برابر یهودیان آشکار نمود و آنها آن را رد نمودند.
حال، سامریان، نیمی یهود و نیمی امّت ها نیز ایماندار بودند و در انتظار ماشیح بودند.
ما نبودیم. ما کافر و بت پرست بودیم و .... بت ها را پرستش می کردیم، امّت ها.
146. ولی یک روز، یوحنّا باب 4 ، او مجبور بود تا از سامره گذر کند. هنگامیکه داشت به آنجا می رفت در خارج از شهری که سوخار نام داشت بر سر چاه نشسته بود. اگر تابحال آنجا بوده باشید، چاه تا حدودی مانند اینجا وسعت دارد و یک چشمه ی عمومی آب آنجا هست که همه برای بردن آب به آنجا می آیند. زنان صبح به آنجا می آیند و ظروفشان را پر از آب می کنند، یکی را بر سر گذارده و دو ظرف دیگر را زیر بغل خود می گیرند و با آن حرکت می کنند و با یکدیگر به صحبت می پردازند. بدون اینکه یک قطره از آب بریزد. پس، مردم به آنجا می آمدند.
147. در حدود ساعت یازده آن روز بود که شاگردان خود را برای تهیّه و خرید غذا و خواروبار به شهر فرستاد. در زمانیکه آنها رفته بودند.....
148. یک زنی بود که بدنام بود. ما امروزه او را فاحشه و یا .... خطاب می کنیم. او شوهران بسیاری داشت. هنگامیکه عیسی آنجا نشسته بود، یعنی حدود ساعت یازده، آن زن به آنجا آمد. می دانید، او نمی توانست صبح هنگام، زمانیکه باکره ها و سایر زنان برای بردن آب می آیند به آنجا بیاید. او مجبور بود صبر کند تا آنها... آنها مانند الآن هم صحبت نمی شدند. او متمایز شده بود. پس او آمد تا کمی آب بردارد. او دَلو قدیمی را برداشت و قلّاب را به آن وصل کرد و آن را به پایین فرستاد.
صدای یکنفر را شنید که می گوید: « ای زن، جرعه ای آب به من بنوشان » یادتان باشد، این ملکیصدق است. این عیسی است، دیروز، پسر انسان.
149. او به اطراف نگاه کرد و یک یهودی را دید. او گفت: « ای آقا، برای یک یهودی شایسته نیست که از یک سامری چیزی بخواهد، شما خارج از جایگاه خود صحبت کردید. نباید چیزی مانند این را از من بخواهید. ما هیچ سروکاری با یکدیگر نداریم. »
150. او گفت: « لکن اگر می دانستی چه کسی باتو سخن می گوید، آنوقت تو از من درخواست می کردی »
او گفت: « چطور می خواهی آب بکشی؟ چاه عمیق است و تو دلو نداری. »
151. او گفت: « آبی که من به تو می دهم، آب حیات است که در تو چشمه آبی گردد که تا حیات جاودانی بجوشد.»
او تا جایی با زن صحبت کرد که زن فهمید در چه شرایطی است. و بعد از آن ... ببینید که او به زن چه گفت، « برو و شوهر خود را به اینجا بیاور »
و زن گفت: « شوهر ندارم. »
152. او گفت: « راست گفتی، زیرا پنج شوهر داشتی و آن که با او زندگی می کنی شوهر تو نیست، راست گفتی »
فرق بین آن زن و آن کاهنان را ببینید. او از تمام آن کاهنان بیشتر در مورد خدا می دانست.
153. زن گفت: « ای آقا می بینم که نبی هستی » زن گفت: « چهارصد سال است که نبی نداشته ایم، می دانیم که ماشیح می آید و زمانیکه او بیاید، این کاری است که او انجام می دهد » این یک نشانه از ماشیح بود، زیرا او پسر انسان بود. زن گفت: « این کاری است که وقتی او بیاید انجام خواهد داد، آیا تو نبی او هستی؟ »
154. او گفت: « من او هستم » هیچ کس دیگری نمی توانست این را بگوید.
155. او کوزه را زمین انداخت و به سمت شهر دوید و گفت: « بیائید و مردی را ببینید که هرآنچه انجام داده بودم به من گفت، آیا او همان مسیح نیست؟ »
حال، بخاطر داشته باشید، او وعده داد که همان کار را در پایان نسل امّت ها انجام دهد.
یهودیان چهار هزار سال بود که در انتظار ماشیح بودند، چهارهزار سال تعلیم در مورد آمدن او و آنچه که وقتی آمد انجام خواهد داد، و از دیدن و یا شناختن او عاجز ماندند. هنگامیکه او خود را در همان شرایط که کتاب مقدّس گفته بود آشکار کرد، هنگامیکه یک تئوفانی بود و بعد جسم شد و در میان آنها ساکن گردید، آنها از دیدن آن عاجز ماندند و اعمال او را اعمال شیطان خواندند.
156. حال ما، بعد از رسولان و همراه با کلیسای کاتولیک رومی، دوهزار سال تعلیم را پشت سر گذاشته ایم. بعد ما کلیسای کاتولیک رومی، یونانی و ... تا به دوره ی وتر وسلی و بیش از نهصد تشکیلات مختلف را پشت سر گذاشته ایم. همه ی آنها در این دوره ها در حال تعلیم بوده اند.
حال او وعده داده است که درست در آمدن زمان آخر است که دنیا دوباره به صورت دوران سدوم و غموره خواهد بود. « چنانکه در زمان سدوم و غموره بود، در زمان آخر نیز چنین خواهد بود، پسر انسان دوباره خود را مکشوف خواهد نمود» [ فضای خالی روی نوار ]
« بعد از اندک زمانی جهان دیگر من را نخواهد دید، لکن شما من را خواهید دید، زیرا من ... » یک ضمیر شخصی « زیرا من با شما و در شما خواهم بود، اینک تا انقضاء عالم با شما خواهم بود » او دیروز، امروز و تا ابدالآباد همان است. می بینید؟
157. می دانید، در حقیقت همانگونه که در موعظه ی دیشب گفتم سامری، هاجر بود. یک نوع منحرف. یهودی، سارا بود. ولی غیر یهودی از مریم است. نسل ملوکانه، نسل ملوکانه ی ابراهیم.
158. حال، وعده داده شده است که در این ایّام آخر، همین خدا، همین مسیح، دوباره به اینجا خواهد آمد و خود را بعنوان پسر انسان مکشوف خواهد نمود.
چرا؟ او یروز، امروز و تا ابدالآباد همان است. و اگر او به آن یهودیان اجازه داده است که با آن عبور کنند، و علائم و شانه های مسیحایی به آنها داده است، و بعد به پایان تعلیم امّت ها برسیم و بگذارد که آنها با الهیّات ادامه بدهند بی عدالت خواهد بود. او باید همان کار را انجام دهد. زیرا کتاب مقدّس در ... در عبرانیان 13 گفت که « او همان است ».
و او در ملاکی 4 و بسیاری دیگر از بخش های کلام وعده داد که، در ایّام آخر کلیسا و جهان دقیقاً در چه شرایطی خواهند بود که اکنون هستند.
159. به دنیای امروز نگاه کنید، به وضعیّت سدوم نگاه کنید. زمین لرزه ها را در جاهای مختلف ببینید. و چیزهایی که رخ می دهند. به کلیسا و آشفتگی که در آن است، در بابل، نگاه کنید.، به پیغام آوران نگاه کنید، یک بیلی گراهام و یک اورال رابرتز.
گ – ر – ا – ه – ا – م ، اوّلین باری که یک پیغام آور به کلّ کلیسا داشته ایم که نام او با ه – ا – م تمام می شود. مانند ابراهیم ( Abraham ) ا – ب – ر – ا – ه – ی – م که هفت حرف است. گ – ر – ا – ه – ا – م شش حرف است. او کجاست؟ به سوی دنیا. شش عدد انسان است. انسان در روز ششم خلق شد. ولی هفت عدد خداست.
160. حال، به آنها در سدوم نگاه کنید. و پیغام آور آنها که آنجاست و با آنها صحبت می کند.
ولی، پس نسل ملوکانه ی ابراهیم کجاست؟ نشانه های آنها که او گفت، کجاست؟ « همانطور که در ایّام سدوم بود » خدا پایین آمده و در جسم انسانی آشکار شده بود و گفته بود که سارا در چادر پشت سر او به چه چیزی فکر می کند، آخرین نشانه قبل از اینکه دنیای امّت ها به آتش نابود شود. و حال کلیسا آخرین نشانه اش را قبل از اینکه تمام دنیا به آتش غضب خدا نابود شود دریافت نموده است. به این ایمان دارید؟ [ جمعیّت می گوید، « آمین » ]
161. ملکیصدق جسم بود، نمایانگر او در یک بدن انسانی و بعد او جسم گردید. و حال امشب، او دیروز، امروز و تا ابدالآباد همان است. به این ایمان دارید؟ [ جمعیّت می گوید، « آمین » ]
162. پس این ملکیصدق کیست که دیروز، امروز ... بی پدر و بی مادر، بدون ابتدای ایّام و انتهای حیات و او ابراهیم را ملاقات نمود و چه نشانه ای را بجا آورد؟ سپس هنگامیکه جسم شد، گفت که این پیش از انتهای عالم دوباره تکرار خواهد شد. به این ایمان دارید؟ [ جمعیّت می گوید، « آمین » ] ایمان داشته باشید [ « آمین» ]
دعا کنیم.
163. خداوند عزیز، به این کلام ایمان دارم که گفتی تو دیروز، امروز و تا ابدالآباد همان هستی. خداوندا، از صمیم قلبم می دانم که قرار است اتّفاقی بیفتد. نمی توانم آن را دقیقاً تشخیص دهم. می ترسم که چیزی بگویم خداوندا، تو از قلب خادم خود خبر داری.
164. در طول ادوار مردم چندین بار از درک اموری که فرستادی عاجز ماندند. انسان دائماً درحال ستایش خدا برای اعمالی است که انجام داده و اعمال عظیمی را که می خواهد انجام دهد به زبان می آورد، ولی اعمالی که درحال انجام است را نمی بینید. در تمام ادوار چنین بوده است. چرا کلیسای رومی از شناخت سنت پاتریک بعنوان نبی خدا عاجز ماند؟ چرا آنها ژاندارک را که یک نبیّه بود کشتند و مانند یک ساحره او را به آتش کشیدند؟ پدر، این همیشه در گذشته است. تو همیشه این را از چشم حکیمان مخفی داشته ای. تعجّبی نداشت که به کاهنان آنها می گفتی: « شما هستید که قبرهای انبیا را بنا می کنید و مدفنهای صادقان را زینت می دهید » خداوندا، در هر شکلی که بیایی، آنها همیشه به تو جفا می رسانند.
165. خداوندا، امشب یکبار دیگر دعا می کنم. فردا باید به ... به توکسان برویم، جاهایی دیگر از دنیا، شهرهای دیگر که باید در آنها موعظه کنیم. امّا خداوند، شاید امشب کسانی اینجا باشند، غریبانی که هرگز... غریبانی که موعظه ی کلام را شنیده باشند، ولی هرگز آشکار شدن آن را ندیده باشند..
همانطور که در ابتدا از تو خواستم، هنگامیکه کلئوپاس و دوستش در راه عموآس بودند و در مسیر گام برمی داشتند، بعد از قیام تو از بوته ها خارج شدی و شروع به صحبت با آنها نمودی و به آنها موعظه نمودی. و به ایشان گفت: « ای بی فهمان و سست دلان از ایمان آوردن به آنچه انبیا گفته اند، آیا نمی بایست که مسیح این زحمات را ببیند تا به جلال خود برسد؟ » ولی هنوز آنها این را تشخیص نداده بودند. تمام طول روز با تو راه رفتند و هنوز تو را نمی شناختند. ولی یک شب ...
شب که آمد، هنگامیکه آنها به اندرونی رفتند و درها را بستند، تو مانند قبل از مصلوب شدنت کاری انجام دادی و آنها تشخیص دادند که این مسیح قیام کرده است. ظرف چند لحظه پشت پرده بودی و رفته بودی. آنها به سرعت دویده و شاگردان را خبر دادند « به راستی خداوند برخاسته است. »
166. پدر، خداوند، ایمان دارم که تو هنوز زنده هستی. می دانم که هستی. چندین بار این را به ما اثبات نموده ای. آیا یک بار دیگر این ار را برای ما انجام می دهی ای خداوند؟ اگر در نظر تو فیض یافته ایم، بگذار تا یکبار دیگر واقع شود. من خادم تو هستم و اینها که اینجا نشسته اند نیز خادمین تو هستند. ای خداوند، آیا تکلّم نخواهی نمود تا قوم بدانند آنچه که به آنها گفتم حقیقت است؟ عطا کن ای خداوند، یکبار دیگر این را به نام عیسی می طلبم، آمین.
167. حال، من شما را نمی شناسم. بعضی از افراد را می شناسم. این پسر را که اینجا نشسته است می شناسم. بیل داچ را که اینجا نشسته است می شناسم. می خواهم که..... برادر بلیر( Blair) و رادنی کاکس هم اینجا هستند. آن سمت را به سختی می شود دید.
در این سمت، در این لحظه نمی توانم کسی را ببینم که واقعاً او را بشناسم.
168. چند نفر در اینجا می دانند که با من غریبه هستند و من را نمی شناسند؟ دست خود را بلند کنید، کسانیکه می دانند من هیچ چیز در مورد آنها نمی دانم. هر دوطرف سالن دست خود را بلند کنید.
حال این برای من غیر ممکن است که در مورد شما چیزی بدانم. در غیر اینصورت، باید یک مکاشفه ی روح داشته باشم.
در تمام این شب ها و امشب به شما گفته ام که او نمرده است. او اینجاست و وعده داده است که همان اعمال را انجام دهد. و او وعده داد که در این ایّام آخر، زمانی می رسد که بر طبق ملاکی 4 ، و انجیل لوقا، او دوباره بصورت انسانی در بین قوم خود ظاهر شده و همان اعمال را انجام خواهد داد و همان امور را مکشوف خواهد نمود، با همان نشانه های مسیحایی. شما خوانندگان کتاب مقدّس، چند نفر این را می دانید و می دانید که حقیقت است؟ بگویید « آمین » [ جمعیّت می گوید، « آمین » ] همه ی شما باید خوانندگان کتاب مقدّس باشید.
169. حال، می دانم که این برای مردم امروز غریب است. ولی همچنان حقیقت است. به همین علّت بود که آنها عیسی ناصری را نشناختند. آنها آئین های کلیسای خود را می شناختند، ولی او را نمی شناختند. ولی او درست به همان صورتی می آید که کتاب مقدّس می گوید، نه آنگونه که یک الهیدان و یا یک کاهن بگوید. او بعنوان یک نبی آمد و خاصانش او را نپذیرفتند.
170. حال، اگر خدا کلام خویش را نگاه خواهد داشت، اگر واقع شود که .... که روح بر کسی ریخت که من می شناختم، سپس من فرد دیگری را خواهم آورد. کسی را می خواهم که او را نشناسم و از شما می خواهم که دعا کنید.
171. حال نگاه کنید، یک زنی بود که به خونریزی ابتلا داشت. او تمام سرمایه ی خود را صرف پزشکان کرده بود و آنها نمی توانستند کار مفیدی برای او انجام دهند. و او در قلب خویش گفت: « اگر بتوانم ردای این مرد را لمس کنم آنگاه شفا خواهم یافت » این داستان را به یاد دارید؟ همه ی قوم تلاش می کردند که زن را کنار بزنند، ولی او آنقدر فشار آورد تا توانست ردا را لمس کند، سپس بازگشت و نشست.
172. حال به دقّت گوش کنید، وقتی آن زن این کار را کرد، عیسی برگشت و گفت: « چه کسی من را لمس نمود؟»
173. پطرس او را ملامت نمود. شاید چیزی مانند این گفته باشد که: « خداوندا، چنین سخن مگو، مردم فکر خواهند کرد که تو مشکلی داری. زیرا از وقتی گفتی که گوشت تو را بخورند و خون تو را بنوشند، هم اکنون چنین تصوّری را در مورد تو دارند، حال تو می گویی چه کسی مرا لمس نمود؟ چراکه تمام جمعیّت تو را لمس می کنند. »
174. او گفت: « بله، ولی نیرویی از من خارج شد » این یک لمس متفاوت بود.
و او به جمعیّت نگاه کرد تا آن زن را پیدا کرد و در مورد مشکل خونریزی وی به او گفت. و زن در بدن خود احساس کرد که خونریزی بدن وی را ترک کرده و متوقّف شده است. درست است. او گفت: « ایمانت تو را نجات داد »
حال، عبارت یونانی آن، sozo است که به معنی « نجات یافتن » می باشد. بصورت فیزیکی و یا روحانی، درست به همان صورت. او « نجات داد » او – او نجات دهنده ی شماست.
175. حال، اگر او دیروز همان بود و اعمالی که انجام می داد برای اثبات این بود که او در بین مردم بود، ماشیح موعود بود، و اینگونه بود که خود را معرفی می نمود و توسط کتاب مقدّس وعده داد که باید اینک همان اعمال را انجام دهد، آیا مجبور نخواهد بود که همان اعمال را انجام دهد؟
176. شما می گویید: « آیا او در مورد شفای بیماران گفت؟ » بله!
عبرانیان، کتاب مقدّس که اینک برای شما خواندم می گوید: « عیسی مسیح کاهن اعظم ماست که در احساس ضعفهای ما برای ما قابل لمس است » چند نفر این حقیقت را می دانند؟ [ جمعیّت می گوید، « آمین » ] کتاب مقدّس این را گفته است. او امروز کاهن اعظم ماست که در ضعفهایمان می توانیم او را لمس کنیم. پس اگر اوامروز همان کاهن اعظمی است که در آن هگام بود، الآن چگونه عمل خواهد نمود؟ او می بایست همانگونه عمل کند که در آن موقع عمل می کرد اگر او همان کاهن باشد. حال شاید شما ....
من کاهن اعظم شما نیستم. شما می توانید من را لمس کنید و این مانند این خواهد بود که شوهر و یا برادر خود را لمس کنید یا هرکس دیگری را. یعنی یک انسان را.
177. ولی بگذارید که ایمان شما او را لمس کند و تماشا کنید که چه رخ می دهد. حال، اگر من خادم خدا باشم و حقیقت را برای شما گفته باشم، خدا حقیقت بودن آن را آشکار خواهد نمود و این اثبات خواهد کرد که عیسی مسیح امشب زنده و اینجا ایستاده است. درست است؟ [ جمعیّت می گوید، « آمین » ]
حال، ایمان داشته باشید، هربار فقط یک سمت. فق ایمان داشته باشید. بهتر است نزدیک میکروفون بمانم، چون آن بیرون صدای من را نمی شنوند.
178. یک نفر به خدا نظر کرده و بگوید: « ای خداوند، این مرد من را نمی شناسد، او هیچ چیز در مورد من نمی داند، من با او بیگانه هستم. ولی بگذار ایمان من تو را لمس کند خداوندا. تو می دانی که مشکل من چیست، همانطور که می دانستی پطرس کیست، همانگونه که نتنائیل را می شناختی و همانطور که می دانستی مشکل آن زن که خونریزی داشت چیست. و این مرد به من می گوید که تو دیروز، امروز و تا ابدالآباد همان هستی. پس ای خداوند بگذار تا ایمان من تو را لمس کند. »
و اگر این کار را خواهد کرد و مطمئناً خود را اثبات نماید چند نفر از شما با تمام قلب خود به او ایمان خواهید آورد. اگر او این کار را حداقل برای دو یا سه نفر بعنوان شاهد انجام دهد؟ [ جمعیّت می گوید، « آمین » ] خدا به شما برکت بدهد.
179. حال، خدای پدر، این کاملاً از دستان هر انسانی خارج است. این باید یک پدیده ی ماورالطبیعه باشد. پس ای خداوند، دعا می کنم که مرا امداد نمایی. اکنون در دستان تو هستم. آنگونه که مناسب می دانی با من عمل کن. به نام عیسی، آمین.
180. حال، مضطرب نباشید، فقط فروتنانه بگویید « خداوندا، تو را خدمت خواهم نمود، و این یک حقیقت خواهد بود اگر بتوانم ردای تو را لمس کنم و تو از طریق آن مرد با من صحبت کنی. این به من ثابت خواهد خواهد کرد، آنچه او گفت حقیقت است » درست است؟
181. چند نفر از شما عکس آن نور را دیده اند؟ این عکس همه جا در سرتاسر کشور موجود است. از زمانیکه آن را گرفتند و آزمایش نمودند همه جا هست. حال، او اکنون همینجاست. همانکه در مورد ازدواج و طلاق گفت، همان که بر روی کوه بود و آن کوه را به لرزه درآورد. همان که در سال 33 در رودخانه بود و دیروز، امروز و تا ابدالآباد همان است. او همان است.
182. حال، اینجا زنی هست که متوجّه شده اتّفاقی رخ داده است. آن نور روی او متوقّف شده است. او درست همینجا نشسته و ژاکتی سبز رنگ برتن دارد. من آن زن را نمی شناسم. به گمانم ما کاملاً با هم غریبه هستیم. درست است. ایمان دارید که خدا ... شما نیازمند چیزی هستید و شما ایمان دارید که خدا می تواند مشکل شما را بر من مکشوف سازد؟ و اگر این کار را بکند، پس شما خواهید دانست که این باید یک قدرت مافوق الطبیعه باشد، زیرا من شما را نمی شناسم. این باید برخوردی مافوق الطبیعه باشد.
بستگی به این دارد که فکر شما چیست. می توانید مانند آن کاهنان باشید و این را « شریر » بخوانید یا می توانید مانند ایمانداران باشید و این را « خدا » بگویید. هرآنچه شما به آن ایمان دارید، پاداش شما از آنجا خواهد بود.
183. اگر خدا مشکل شما را بر من مکشوف سازد، او را بعنوان فدیه ی آن مشکل خواهید پذیرفت؟ من نمی انم که مشکل شما چیست. ولی می دانم و شما هم می دانید، چیزی در جریان است.
184. حال، حال اجازه بدهید که من بگویم چه احساسی دارید و شما خواهید دانست. یک گرمای حقیقی، احساس راحتی. من دقیقاً درحال نگاه کردن به آن هستم. این آن نور است. شعله ی آتشی که بر او قرار گرفته است. بر آن زن.
و این خانم از دردی در معده ی خود رنج می برد. یک نوع زائده و یا غدّه که در معده ی اوست. او اهل اینجا نیست [ خواهر می گوید « بله » ] نه، شما اهل خارج از اینجا هستید. اینطور نیست؟ شما اهل ویسکانسین هستید. درست است؟ حتماً. حال شما شفا یافته اید. ایمان شما همه کار را انجام داد.
185. حال به من بگویید، این زن چه کسی را لمس کرد؟ من بیست و پنج یارد با او فاصله دارم. او عیسی مسیح، کاهن اعظم را لمس نمود. به این ایمان دارید؟ [ جمعیّت می گوید، « آمین » ]
186. حال به زنی نگاه می کنم که با او صحبت کرده ام. این زن، درست به او نگاه می کنم، زیرا او به سختی برای یک مرد دعا می کند. او به من گفت که یک مردی داشته است .... او هرگز چیزی در مورد آن به من نگفته بود.
ولی نام او خانم والدروپ است. او اهل فونیکس است. او از مرگ برخاسته است. پزشک او عکسهای پزشکی او را نشان داده است که در قلب او سرطان وجود داشته است. او در صف دعا مرده بود، چند سال پیش بوده است خانم والدروپ؟ هجده سال قبل، و امروز او بعنوان یک شهادت زنده اینجا نشسته است. دکتر او به جلسه آمده . مدارک پزشکی او را آورده و می گفت: « چطور ممکن است که این زن زنده مانده باشد؟ » ولی او اینجاست و هیچ نشانی از سرطان در او نیست.
187. او با خود کسی را به اینجا آورده است. یک مرد را که برای او دعا می کند. حال، او در حال مرگ از بیماری دیابت است. ولی در دعا بودن شما ... خانم والدروپ، می دانید که من نمی دانم او کیست.
188. او اهل میسوری است و نام او آقای کوپر است. درست است. حال، ایمان داشته باش، می توانی به خانه بازگردی و شفا یابی آقا. این به شما بستگی دارد، اگر ایمان داشته باشید.
189. یک زن اینجاست که از آسم شدیدی رنج می برد.او اهل اینجا نیست. او آنجا میان جمعیّت نشسته است. درست آنجا. امیدوارم که... او اهل اینجا نیست. او اهل جورجیا است. دوشیزه مک کنی، آیا با تمام قلبتان ایمان دارید و ایمان دارید که خدا شما را شفا خواهد داد؟ اگر شما با من غریبه هستید و این درست است سرپا بایستید. عیسی مسیح شما را شفا می دهد. ایمان دارید؟
[ برادر برانهام پشت خود را به جمعیّت کرده است ]
190. از پشت سرم، یک مرد پشت سر من نشسته است. او با خدا رازو نیاز می کند و چیزی که او می خواهد، او صاحب فرزندی شده است که مشکل قلبی دارد. آنطور که دکتر گفته است فرزند مشکل قلبی دارد و نام آن مرد آقای کاکس است. بلند شو آقای کاکس. « و او به سارا گفت که پشت او در چادر به چه چیزی فکر می کرد »
[ برادر برانهام همچنان پشت به جمعیّت دارد]
191. درست آنطرف راهرو، از جایی که او نشسته است، مردی هست که اهل نیومکزیکو است. من هرگز در زندگیم او را ندیده ام. الآن من درست به او نگاه می کنم و او پشت سر من نشسته است. او اهل نیو مکزیکو است و دختری دارد که به او علاقمند است و این دختر مشکلی در دهان خود دارد. این مشکل، بله ... سقّ دهان او مشکل دارد. نام این مرد آقای وِست است. ممکن است سرپا بایستید آقای وِست. من کاملاً با او غریبه هستم، ولی خداوند فرزند او را شفا خواهد داد.
192. آیا حال با تمام قلب خود ایمان دارید؟ [ جمعیّت می گوید، « آمین » ] چند نفر از شما با تمام قلب خود ایمان دارید؟ [ « آمین » ] حال، آیا عیسی مسیح دیروز امروز و تا ابدالآباد همان نیست؟ [ آمین ] آیا اکنون او را بعنوان نجات دهنده ی خود می پذیرید؟ دست خود را بلند کنید [ « آمین » ]آیا بعنوان شفا دهنده ی خود به او ایمان دارید؟ [ « آمین »]
193. یک شخصی اینجا هست که فلج و یا چیزی شبیه این است. او روی برانکارد خوابیده است.
آیا صدای من را از این میکروفون می شنوید؟ [ برادر برانهام میکروفون را برمی دارد و به کنار جایگاه می رود و با آن زن روی برانکارد صحبت می کند. ] من شما را نمی شناسم، اگر می توانستم شما را شفا بدهم این کار را می کردم، ولی نمی توانم شما را شفا بدهم.
[ یک مرد در حال گریستن است ] بسیار خوب. این تنها یک مرد است که در حال شادی است، زیرا اکنون فرزند او شفا یافت.
من شما را نمی شناسم. شما یک زن هستید و من یک مرد. این اوّلین باری است که در عمرم شما را می بینم. این افراد.... ؟ ...... که شما را آورده اند. این مرتبه ی اوّلی است که شما اینجا هستید، تازه شما را به داخل آورده اند. شما از راه دوری آمده اید. سایه ی مرگ بر شما است. شما سرطان دارید، بله، شما فلج نیستید، سرطان دارید. پزشکان نمی توانند کار دیگری برای شما انجام دهند. درست است.
194. یک بار سه جذامی بر دروازه های سامره نشسته بودند و آن جذامیان می گفتند: « چرا اینجا بنشینیم تا بمیریم؟ » زیرا آنها داشتند از گرسنگی می مردند، و فرزندان یکدیگر را می خوردند، آنها می گفتند، « اگر به اردوگاه دشمن برویم، سوریه ای ها، اگر ما را بکشد، بهرحال خواهیم مرد و اگر ما را نجات دادند، زنده خواهیم ماند » و شانس خود را امتحان نمودند و بخاطر ایمانشان نه تنها خودشان بلکه تمام قوم نجات پیدا کردند.
195. حال، اگر اینجا بخوابی خواهید مرد ولی از شما خواسته نشده تا به آن اردوگاه بروید که آنها رفتند، بلکه شما به خانه ی آسمانی دعوت شده اید. ...؟...
196. شما بخاطر سرطان در حال مرگ هستید. شما نمی توانید خارج از خدا زنده بمانید. شما اهل این شهر نیستید. شما اهل این اطراف نیستید، از راه دوری آمده اید، شما اهل میلواکی هستید. این حقیقت است، درست است. من شهر را دیده ام و آنجا را می شناسم. درست است.
ایمان دارید؟ آیا اکنون خداوند را بعنوان شفا دهنده ی خود می پذیرید؟ اگر می پذیرید، مهم نیست که چقدر ضعیف و ناتوان هستید، گمان می کنم می توانم در مورد شما به نام عیسی مسیح شما را بلند کنم. آن برانکارد را بردارید و به خانه بروید و در جلال خدا زندگی کنید. آیا از من بعنوان یک نبی اطاعت خواهید نمود؟ پس برخیزید و بروید و سلامت باشید. نترسید. از روی برانکارد بلند شوید. خدا شما را شفا خواهد داد. می بینید؟
197. یک نفر به او کمک کند تا بتواند بلند شود و قوّت بگیرد. ایمان دارید؟ بگذارید یک مقدار قوّت بگیرد. او خوب خواهد شد. همین است خواهر. ایناهاش. به نام خداوند عیسی. [ جمعیّت به وجد می آید و خواهر اکنون سرپا یستاده است ]
سرپا بایستیم و خدا را پرستش کنیم. او دیروز، امروز و تا ابدالآباد همان است [ جمعیّت شدیداً به وجد آمده و خدا را پرستش و تمجید می نماید ]
بروید و خداوند عیسی شما را برکت بدهد. [ جمعیّت همچنان بوجد آمده و در حال تمجید خداوند است ]